اتفاقات عجیب غریب و جنگل ابر
· · خواندن 3 دقیقه یه چیزی که برام عجیبه اینه مدام دارم به اون روز فکرمیکنم که رفتیم جنگل ابر، تو اون دره چه اتفاق عجیبی واسه ما سه نفر افتاد؟
اون اخرین روز و شبی بود ماباهم بودیم و همدیگه رو دیدیم اون اخرین دیدار رسمی و غیررسمی منو میم بود و از فردای اون روز اتفاقاتی افتاد که چندروز بعدش جدا شدیم
داشتم به اینا فکرمیکردم به پدرام پیام دادم که آقا پدرام یک سوال دارم ذهنم مشغول اون روز وجنگل ابر یاد حرفت افتادم مدام میگفتی اونجا عجیبه زمینش حتما رفتیم دراز بکشید یا لمسش کنید انرژی خیلی عجیبی داره و... زمین لمس کنید خودتون متوجه میشید و...
زندگی ما سه نفر از همونجا عوض شد، کار پدرام همونجا عجب بهم ریخت جوری که الان میگه زندگیم نابود شده رسما کارم هم همینطور فقط دعا کن تموم شه این روزهای وحشتناکم
تو همون مسیر برگشت یکی از اعضای خونواده به میم زنگ زد و زندگی میم تو یه سرازیری بدی افتادکه نه من فهمیدم نه پدرام فقط میدونیم میم آب شد و لب باز نکرده هنوز حتی پیش من که محرم ترین ادم زندگیش بودم، بعید بود بدترین موضوعاتم به من نگه
و نگفت دیگه.
من توهمون مسیر درد عجیبی تجربه کردم و هنوز باهامه شبیه شکستن یکی از دنده هام، دنده ام درد میکنه میخوابم بلند میشم درد میکنه نمیدونم چطوری تعریفش کنم شبیه یه استخون شکسته توی پهلوت من قبلا کی از دنده هام شکسته میدونم درد دنده شکسته چطوریه، نه ضربه ای به من وارد شد اونجا که رفتیم نه من افتادم نه هیچی واقعا
تو راه برگشت تو ماشین چنین درد و غمی افتاد به جونم و همه چیزم بهم ریخت
جوری که گفتم چندروز بعدش با میم کات کردم اونم واکنشش خیلی سرد و سطحی بود وعجیب
امشب پازل چیدم همش میرسیدم به جنگل ابر کلی سرچ کردم گزارش خاصی نبوده
جز یه چند مورد اینکه محلی میگن بعضی مسیرهاش انرژی منفی احساس اضطراب میاره
حالا فردا باید تماس بگیرم با دوستم که فکرکنم اصالتا اونجایی هست ببینم چی میگه؟
پدرام گفت یه چیز عجیبتر اینکه منم مثل تو به روز خیلی فکر میکردم ولی نمیخواستم بهت اضطراب بدم
تموم عکسایی که تو توش بودی به طرز عجیبی حذف شده
هیچ کس به گوشی من دسترسی نداره عکسا فقط با اثر انگشت من حذف میشه
هیچ کسی هم که تو تکی با گوشی من نگرفتی فقط عکسای جفتی بوده با میم که اومدم چهارروز بعدش عکسارو نشون میم بدم نبود هیچ اثری از تو و هردو تعجب کردیم
حالا یه چیز عجیب اینکه من برعکس همیشه که اصلا عکسهارو چک نمیکردم تا بعدش عکسایی که پدرام گرفته بود از مارو چک کردم چهار پنج تاش یادمه کفتم بد افتادم بیا دوباره بکیریم هیچی رو حذف نکردم اصلا
واین عجیب واقعا رومم نشد بگم بابا موهای تنم سیخ شده ترسیدم واقعا
پدرام میکه شبیه شروع فیلم های ترسناک هالیودی شده این ماجرای ما سه تا
واقعا ذهنم بشدت مشغول نگران پدرامم نگران میم و نگران سلامتی خودم
تاجواب اسکن روز پنجشنبه بیاد من استرس دارم واقعا.
مساله اینه من از درد پهلوم هیچی به هیچ کس نگفتم تاامشب به پدرام
گفتم چون نمیخواستم مجددا درگیر دکتر جدید و داروهای جدید و... بشم
امیدوارم هراتفاقی افتاده حتی ماورایی برا ما سه تا ختم به خیر بشه
برا پدرام مالی و کاری بحث پروژه در حد کشوریه
برا من سلامتی
برا میم خانوادگی