آرشیو مرداد 1405

پست‌های منتشر شده در مرداد 1405

گشت و گذار در شیراز

موجا موجا · موجا ·

خوب ساعت 4 من پاشدم رفتم آرامگاه سعدی که تقریبا خلوت بود البته همیشه سعدی خلوتتر از حافظیه هست اونجا پر بلوچ بود منکه عاشق فالوده های اطراف ارامگاه هستم، الان نزدیک 13سال میشد نیومده بودم اول فکرکردم ده ساله بعد حساب کردم دیدم نه بابا سال 93 من اومدم دیگه نیومدم اینجا🥲

کلا خیلی تغییر کرده بود همه خونه کاهگلی ها و... اطراف تخریب شده بود و ... کلا خیلی عوض شده بود به نظر من. من فالوده زعفرونی خوردم داخل هم کنار اون حوض سکه اسمش یادم رفت بهش چی میگن؟ اونجا شربت بهارنارنج و خاکشیر خوردم. نکته مثبت و جالب که عاشق شیرازم اینه آدمها خونگرم هستن پیشنهاد کمک میدن بهت مثلا چند نفر دیدن من تنهام بهم پیشنهاد دادن ازم عکس بگیرن با گوشیم و این خیلی خوب بود بعضی ها میپرسیدن مشکل چیه رد عمل و صدام رو میپرسیدن. به منکه خیلی خوش گذشت تنهایی فکر کنم میم حسادت میکرد😂😂😂

ایقدم عکسا خوب بودش که دیگه طاقت نیاورد گفت اینارو کی ازت میگیره؟😂چون بااون یکی گوشیم میگرفتم عکسارو کیفیتش خیلی خوب بودش

بعدش رفتم حافظیه غروب البته رفتم چون میخاستم تو شلوغی و حال خوب اونجا باشم تا ساعت 7.40 موندم حافظیه و همون اولشم دوتا فال خریدم براخودم و میم که خیلی خوب بودش😂

اونجا چندنفر ازم عکس گرفتن خیلی عکسهای حرفه ای و خوبی شد دیگه اسنپ گرفتم تا رسیدم خونه برق رفته بود و موندم تا 9 که برق بیاد بعد غذا سفارش دادم جوری تنظیم کردم تایمو 9 غذام برسه بعد دو دقیقه قبل 9 رسید تو تاریکی رفتم پایین😂😂 تو راه پله برقها اومدش.

حالا باید چندعکس براتون بذارم حتما از امروز ولی تو همه عکسا خودم هستم باید یه جورایی حذفش کنم 

چه خوب که امروز نرفتم دنبال دکتر ودرمان درعوض به روانم رسیدم.

فرداهم که میرم پیش پزشک معالج بداخلاقم و منشی تخمیش امیدوارم تو اعصابم پی پی نکنن که بتونم برم قصردشت رو بگردم و خرید کنم. میم فردا دیگه واقعا حسادت میکنه چون عاشق قصردشته😅

 

 

 

قاطی پلو!

موجا موجا · موجا ·

برنج و ماهیچه های پخته رو با یه مقدارآب گوشت گذاشتم پلو پز امیدوارم نتیجه بد نشه😀😀چون ظرفهای اینجا بزرگه و من حال اشپوخی این مدلی ندارم

گفتم نخود خیس کردم دیروز امروز گذاشتم بپزه برا میان وعده یا همراه غذا بسیار عجیب اینکه نخودها همون نیم ساعت اول له شد😆😆آزی بیا اینو توضیح بده چرا ؟

بوی برنج و غذا پیچیده توی خونه به نظر غذای خوشمزه ای میاد اگه شفته نشه😀😀

امروز میخام برم حضرت سعدی عزیزم😍 یکم با مریم صحبت کردم گفت این روزها هرجا دیدی حالت بده روحیه ات خرابه به خودت فشار نیار اطلاع بده بچها جات  کارات رو انجام بدن یکی دوساعتی استراحت کن بعد برگرد به کار. اینطوری یکم خیالم راحت شد

خوب دیشب یکم بد خوابیدم استرسم دارم چرا؟ یادگیری جدید استرس جدید! تا ساعت سه با علی و فاطیما داشتیم رو یه پروژه صحبت میکردیم و قرار شد من کمکشون کنم شاید باید این حال بدم تبدیل به یک کار خوب کنم! 

میخام روی سایتشون کمک کنم بهشون البته یه سرمایه گذاری هم برا خودم محسوب میشه دویست سیصد هم واریز کردم برا بچها که یکم کارشون زودتر راه بیفته البته به همین اندازه شریکم و سود و سهم دریافت میکنم. حتی میخوام کارای گرافیستیشو خودم انجام بدم الان ذهنم حس میکنه تو چالش بدی افتاده امروز مجبور شدم اشتراک ۱۸ ماهه جمنای بخرم که خیال خودمو راحت کنم🫪🫪🫪

با گرافیست دپارتمان خودمون صحبت کردم یه سری ابزار از جمنای گفت که مفید بود  و همینکه چند ساعت من عین قدیم درگیر چیزای جدید آموزش بشم خودش خیلی خوبه یادمه بلاگ که بودم بچها میگفتن اخه چراهمش داری یادمیگیری دنبال اموزش و چیزای جدیدی😆😆

چون دانش اموزی حس خوبی میده بهم انگار هنوز کودکی و فرصت داری و هم مغز پیر نمیشه باید ازش کار کشید.

شماها هم احتمالا شبیه منید؟ رفتم صفحه جمنای رو باز کردم بعد بااینکه روزانه من از ای آی دارم هزاران بار استفاده میکنم چون برا گرافیست بود احساس کردم هیچ کلمه ای رو نمیتونم ترجمه کنم احساس کردم همه چی گنگه😆 همیشه همینه ذهن ادم مقاومت میکنه نسبت به همه چیز!

من برم دوش بگیرم به خودم برسم که قبل چهار بزنم بیرون و از روز تعطیلم استفاده کنم امروز خرج دکترا نمیکنم! اگر وقت شد حتما بعدش میرم حافظیه😍

گفتم امروز جمعه است برق نمیره حتما دیگه تا ۶ خونه بودم کارها شرکت انجام دادم و گوشت هم پخت خاموشش کردم فاطیما گفت عمه پاشو برو مرکزخرید خلیج فارس گفتم نه حسش نیس از پاساژگردی تنهایی بدم میاد شدید.

دیگه رفتم همین سرخیابون مغازه گردی الکی از نون سنگکی رد شدم رفتم تو صف😂😂😂

یه دونه نون سنکگ خریدم که ساعت ۷ برقها رفت گفتم خوب پس فایده نداره یا باید برم خرید تا ساعت ۹ که برق بیاد یا برگردم منزل 

میخاستمم سووخاری بخری از سرکوچه برا شام نون سنگک و بوی خوبش پشیمونم کرد گفت برو با اون ریحان ایتالیایی های دیروز چایی زعفرونی که خریدی و پنیرو گردو بزن بر بدن.

اومدم رد شم از سوپری خانم اقا اومدن بیرون حالمو پرسیدن😂دیگه کاسبهای محل هم میشناسنم خلاصه رفتم یکم اونجام خرید کردم برگشتم خونه یکم میترسیدم ایقد خلوت بود کوچه تاریک دیگه با نور گوشی اومدم خونه. نمبدونم کی دوساعت گذشت درگیر اینستاگردی شدم😑

خوب من بچه بودم تا ۲۷ سالگی به شدت فوبیای تاریکی داشتم کم کم هی کم شد این فوبیا تا شبی که دیگه تهران مستقل شدم از خونواده همون شب اول مردم از ترس و تنهایی خوابیدن فرداش دیگه نترسیدم😅تا همین پریشب 

امشب خندم گرفته بود که تو تاریکی یه خونه نااشنا تنها نشستم و ترسی ندارم و آدمی چقدر زود عادت میکنه به همه چی، از جمله عادت کردن به قوی شدن پس زدن ترسها.

چقدر خوب که موندم واقعا بایکی دیگه از ترسهام مقابله کردم. یه ترس دیگه دارم برنگشتن صدام هست که میخوام تلاش کنم صدامو برگردونم

یه حالی ام اصلا دوستندارم کار کنم با کارها شرکت امروز حال نمیکنم اصلا انگار یه عضو جداشده ام 🫪 احساس میکنم شیرازی شدم رفت!

باورتون میشه بعد ۶ ساعت هنوز ماهیچه ها نپخته؟ چرا واقعا؟ علت چیه؟

خوب شد تو یخچال زرشک پلو و مرغ بود از ناهار دیروز شامم از بیرون سفارش میدم.

خودمو با قهوه سرپا نگه داشتم که نخوابم ظهر که شب خوابم ببره

یه چیزی که جالب اجاره خونه و پول پیش داشتم چک میکردم از شهری که هستم خیلی مناسبتره😶😶😶

امروز نمیدونم چرا حس بیرون رفتن ندارم اصلا😑

و فعلا همچنان در منزل به سر میبرم حالا شاید به بهانه یه سری خرید سوپری رفتم امروز سمت چپ خونه ببینم چه خبره و چه مغازه هایی هست سمت راست رو رفتم سرکوچه سه تا سوپری هست و کافه و...

 

یجورایی بوی پاییز میاد و من عاشق فصل پاییز و زمستونم و بشدت از گرما فصل تابستون گریزانم!

حتی انرژی و حال خوبم توی پاییز بیشتره! 

دیشب ایقد خودمو خسته کردم که دو خوابم برد، ۶ بیدارشدم قرصهام خوردم باز خوابیدم تا ۹

امروز سرکارم و بخشی از امروز درگیر کارای شرکت هم بودم و امروز خوراک ماهیچه هم درست کردم البته هنوز نپخته😑یه حمام اساسی رفتم و باید ماسک بذارم رو صورتم و بخور بدم که یکم پوستم از خشکی دربیاد. باید یه نوبت دکتر پوست هم بگیرم بچها تو شیراز اگر دکتر پوست خوب سراغ دارید لطفا معرفی کنید بخصوص اسماجان و توکاجان که به شیراز رفت وامد دارن‌.

دوش گرفتم لباسشویی نصب نشده هنوز و مجبور شدم لباسام با دست بشورم که خیلی سخت بود واقعا یاد خابگاه افتادم من وسواس بودم لباسهام نمیذاشتم تو لباسشویی خابگاه😅

برای امروز عصر برنامه ای ندارم جز اینکه لباس اتو کشیدم برا عصر که اگر برقها رفت کاسه چه کنم چه کنم دست نگیرم.

دیشب داداشی تماس گرفت کلی حرف زد که من مطمئنم صدات برمیگرده من خودم تو بیمارستان کار میکنم میبینم که خیلی ها تا یکسال هم صدا نداشتن بعد صداشون برگشته و... نباید به خودت فشار بیاری سراین و...

خوب دیگه من نهایت دارم نهایت تلاشم رو میکنم گفته بودم داروهام یکیش دگزا بود و من اگر استفاده میکردم قشنگ تو تنهایی مرده بودم! خوب شدقرصها رو خوندم و سرچ کردم به عادت همیشگی! چک میکنم ببینم دکتر چی داده چرا داده! نمیدونستم قرص دگزا هم هست من به امپولش آلرژی وحشتناک دارم در حدی که تجربه اینو دارم تا مرز کما رفتم! بار اول که زدم بیهوش شدم برا حدود یکسال بار دوم که خطای پزشک بود من تاکید کرده بودم الرژی دارم به دگزا و دکتر نوشت و تزریق کردن و من نمیدونستم! چون اورژانس بیمارستان بودم و دارو خودشون از باکس خودشون تزریق کرده بودن و من دچار شوک انافیلاکسی شدم و دوروز بستری بودم تا مرز از کار افتادن و کبد و کلیه!

براهمین هرجا میرم دکتر میگم اولش اقا من سابقه الرژی شدید و شوک انافیلاکسی دارم بخصوص به دگزا! دیروزم به دکترم گفتم آلرژی دارم حتی به داروی بیهوشی اما خوب دکتر محترم احتمالا تو ذهنش گفته شما غلط کردی من دکترم یا تو! دگزا خودش ضدآلرژیه! پاسخ همه دکتراهمینه دگزا که خودش ضدآلرژیه! اینم یعنی متخصص گوش حلق و بینی حنجره و آلرژی بود اینو تجویز کرد!

به هرحال به خیر گذشت واقعا. و این قرصو مصرف نکردم فاموتیدین هم برا معده نوشته بود که بنده مصرف نکردم دیگه چندسال هممون میدونیم این دارو رفته تو لیست ممنوعه ها و سرطان زاست! حقیقتا جان ما خیلی برای پزشکها و شرکتهای دارویی مهم نیست! باید خودمون مراقب باشیم همونطور که جان من برا جراحم مهم نبود و میخوام پیگیری کنم ببینم میشه از بیمارستان و جراح شکایت کرد؟

پیاده روی کردم هرچند سخت بود چون با اندوسکوپی امروز گلوم زخم شد و نفس کشیدن سختم شد رفتم یه بازارچه نزدیک خونه پیدا کردم نون قندی خریدم و یکم سبزیجات و یه تینت قرمز و یه ژل ابرو، ژل ابروم یادم رفته بیارم.

دندون پزشک قدیمم پیداکردم و ساکن شیراز و اینجا مطب داره ولی حوصله چالش دندون پزشکی رو الان ندارم حقیقتا

دوتا گفتار درمانگر که خیلی تایید شده بودن رو تماس گرفتم یکیشون که گفت مطب امشب برا همیشه تعطیل شد!

اون یکی هم که رفته بود مسافرت خارج از ایران گفت چهارشنبه برمیگردن. چهارشنبه و‌پنجشنبه بهم نوبت بده خوبه و شنبه.

سعی کردم کمی با قدم زدن و خرید حالم تغییر بدم اومدم خونه رو تمیز کردم و یکم گردگیری کردم.

دیدم دایی استوری گذاشته عکس و خودش مرحوم داداش رو خیلی دلم گرفت باز. جوری که مشخص میم مصر که پاشه بیاد پیشم البته نمیدونم خونوادم میخان بیان یانه و...

برقهاکه رفت پکیج هم آب گرم نمیکرد دیگه مجبور شدم با آب سرد دوش بگیرم هرکاریم کردم درست نشد نهایتا فردا یه کاریش میکنم دیگه.

بشدت پوستم خشک شده درحدی دست به صورتم میکشم پوسته پوسته میشه از بعد عمل اینطوری شدم با جابه جایی و تغییر هوا هم بدتر. سرم آب رسانم جواب نمیده اینجا باید فردا برم مرکز خلیج فارس ببینم کرم آبرسان قوی تری گیر میارم که مناسب پوستم باشه.

امشبو سر کنم قوی تر میشم آره؟

 

حس غربت

موجا موجا · موجا ·

داداش الان رفت و من موندم بخاطر گفتار درمانی و مراجعه به چند پزشک دیگه، احتمالا میم هم اخرای هفته ممکن بیاد دنبالم یا خود داداش.

الان یه حس غربت بدی دارم شبیه روز اول دانشگاه شبیه روز اول مهرماه کلاس و مدرسه جدید

حالا شاید برا بقیه عجیب باشه منی که سالهاست تنها زندگی میکنم و مستقلم از خونواده الان اینو میگم، دیشب خواب خوبی نداشتم من همون اتاقی خوابیدم و جای نشسته بودم که چهارسال و نیم پیش آخرین شب داداشم دیدم باهمون پولوشرت زرشکی و رنگ زرد و بیمار گونه اش که نفس کشیدن سختش بود و تمام دیشب بغضمو قورت دادم و خواستم قوی باشم اما امروز الان شکستم یهو همه چی اوار شد رو سرم

میخاستم با داداش برم فاطیما پشیمونم کرد کفت بری خوب الان خونواده شوهرم میان اونجا و آخر هفته اونا هستن اذیت میشی وهم اینکه چرامیخای پاشی این همه راه اومدی بری داری از چی فرار میکنی؟ مگه من بعد بابام نیومدم توی این خونه؟ مگه من روزهای آخربابامو فراموش کردم؟ پس فرار نکن از این موقعیت و لوکیشن بازم مجبوری بیای شیراز بازم مجبوری ذره ذره با این موضوع کنار بیای اصلا همین الان و امروز باهاش کنار بیا.

راستش غمگینم امروز دکتر حرفهای خوبی نزد عصب حنجره ام یکیش فلج یکی هم نیمه فلج که روی تنفس رفلاکس و قدرت بلع تاثیر زیادی میذاره و به مرور ممکن بدترم بشه

گفت فعلا تایکسال بعد عملت صبر میکنیم یعنی شش ماه آینده! داروهارو مصرف کن و صبوری 

از اتاق دکتر که زدم بیرون روحیه ام بد بود و دلم میخاست فقط برگردم خونه خودم اما خوب همونطوری که گفتم میمونم این آزمونم باید از پسش بربیام من هیچ ایده ای ندارم برا شیراز موندن. فردا سرکارم و شنبه تعطیلم. اگر بشه آخرهفته آینده روهم مجددا مرخصی بگیرم خوب میشه 

چند تا گفتاردرمان گر اینجا پیدا کردم باید به یه پزشک دیگه هم مراجعه کنم اونم بازایده ای ندارم! که پیش کی و کجا برم.

الان کاملا ذهنم هنگ داداش هم از عمد گفت تره بار نمیخرم خودت بعد من برو بیرون خرید کن. ببینم میتونم طاقت بیارم؟ یا برمیگردم خونه!و رد میشم تو این آزمون؟

من و میم پارسال میخاستیم بریم سفر خارجی که جنگ شد هزینه سفرمون چقدر میشد؟ پنجاه الی ۶۰ تومن

الان من دوروز اومدم شیراز نزدیک ۳۰ تومن هزینه ام شده تا آخرهفته قطعا بالای ۵۰ تومن میشه هر اسنپ فقط ۴۰۰ دیگه حساب کنید روزی یک خوردی هزینه اسنپ فقط دووعده ناهار شام و هزینه درمانم حساب نکنیم که حال بهم زن وضعیت این کشور. تازه این سری هتل نیستم اگر هتل بودم شبی ۴ الی ۶ هم هزینه هتل میشد

فاطیما داده بود خونه رو تمیز کرده بودن اساسی ولی من به دلم نیست سرویس بهداشتی ها پ حمام رو فقط خودم بشورم که بدونم تمیز

فعلا پاشم برم بیرون هرچند برق نیست و باید از پله استفاده کنم بااین وضعیت تنفسیم

 

 

 

 

گفته بودم ازچمدون بستن برای شیراز متنفرم، ولی از شهر شیراز نه بدم نمیادو خیلیم ازمردم شیراز خوشم میاد.

تا رسیدیم مستقیم رفتیم مطب جراحم باورتون میشه نه تنها مطب غلغله و پر بود جا نبود سرپا بایستی راهرو هم پر بود چون دکتر بازم میرن از ایران و آخر شهریور میاد!

تا رسیدم خوب چون من بدون حجاب رفته بودم جای عملم پیدا بود دیگه پولوشرتم یقه اش باز بود معلوم جا عمل بعد خیلی هادوره ام کردن که کی عمل کردی چرا صدات رفته و... اکثرا هم بیماران یا همراه بیمارانی بودن که اومده بودن وقت عمل بگیرن. منشی اولش گفت دوسه ساعت دیگه نوبتت میشه ولی اینجوری دید من جلب توجه میکنم😂😂 یه ربع بعد صدام زد که بیا برو داخل خلاصه اینکه دکتر هم منو دید و گفت برای جای عملت که گوشت آورده برو یه آمپول بخر سریع بیا واست تزریق کنم جای زخم که این بهتر میشه نگران نباش برا صدامم معرفیم کرد به یه پزشک متخصص دیگه که خوشبختانه برا فردا صبح بهم تایم داده و ممکن هست که یه بیهوشی دیگه لازم داشته باشم یه عمل سرپایی طور برا تزریق ژل در حنجره.

دیگه من رفتم آمپول بگیرم طبق همکف و برگردم حالا یه خانمو تصور کنید ۲۰ بیمار بهش میگنن ااا دکتر چی گفت داری میری😂😂 بقول ننه ام همیشه گاو پیشونی سفیدی تو 

رفتم آمپول خریدم اومدم باز نشستم تا نیم ساعت دیگه که دکتر یکم دیگه بیمار ببینه منشی خیلب بداخلاقه چندتا دعوای اساسی هم اتفاق افتاد یهو دکتر اومد ببینه چه خبره گفتت ااا موجا تو که نشستی هنوز آمپولتو خریدی؟ گفتم آره گفت پس چرا نمیای واست آمپولتو تزریق کنم گفتم منشی گفت شلوغید صبر کنم گفت لازم نیس دیگه منو برد اتاق جراحی سرپایی و تزریق موضعی انجام داد درد هم زیاد داشت چرا؟ چون نمیشه برا من از لیکوکاییدین یا مواد بی حسی استفاده کرد بعلت همون حساسیت کذایی حالا نمیدونم قرار فردا اینو چطور هندل کنم🫪

خلاصه درد تحمل کردم چندتا جیغ کوچولو و تحمل درد بعد دستیار دکتر میگه داری قیلم میگیری اخه تو این شرایط دختر خوب؟ دکتر میگه نه بنده خدا داره فیلم اندوسکوپیشو دانلود میکنه به من نشون بده نت نیس😂دقیقا فاصله دو معاینه و رفت و برگشت یکساعت طول کشید این فیلم دانلود بشه همش ۹۰ مگ ناقابل بودش.

بعد تازه همه میگفتن شانس اوردی امروز شیراز تعطیل بوده به علت گرما یا آلودگی.

یعنی تازه مطبها و مجتمع های پزشکی خلوت بوده امروز یعنی.

برا فردا هم ساعت ۱۱ باید بیمارستان باشم ببینم خدا چی میخاد اول جراحم گفت باید ژل بزنی اما فیلمو که آخر دید گفت احتمالش هست ژل نخواد موجا نگران نباش🥹 بعدشم اونایی که تو مطب بودن همه برام آرزوی خوب کردن و آرزوی اینکه صدام برگرده🫂

مردمم تو یه سری موارد واقعا مهربون و بی نظیرن

من به داداش گفتم تو برو خونه چون کار من طول میکشه خیلی بنده خدا خسته بود نگفتم؟ صبح پاشده اومده دم در میگه بیا بریم😶😒

توراهم سعی کرد خیلی خیلی خوش اخلاق و نایس باشه😂😂😂میترسید یه اخم کنه من وسط راه پیاده شم

دیگه من ساعت ۷ از مطب اومدم بیرون اسنپ گرفتم اومدم خونه یساعتی هم تو راه بودم چون ترافیک بود شدید تا رسیدم دیدم داداش میوه اینا خریده شسته خربزه قاچ کرده چایی درست کرده و ویفر شکلاتی محبوبم خریده 

بعد براش میگم که آمپول زده تو زخم عملم میگه خولی بخدا به ادم نمیگی میری چه بلاها سرخودت میاری شاید غش و ضعف میکردی اونوقت چی؟ گفتم نه پوست کلفت تر از این حرفهام والا

بعدش دوش گرفتم داداش رفت پیش اقواممون و دوستاش منم رفتم سوپری یکم پروتینی های مورد نیازمو خریدم خانم و اقای سوپری هردو گفتن ااا تازه عمل کردی؟ گفتم نه شش ماهه خانم یقه اش باز کرد گفت منم عمل کردم سه چهارسال پیش اصلا جای عملم مشخص نبود همین دکتر من بودش😶شانسو واقعا گفت صدات میادعزیزوم بااون لهجه شیرازیش 

 

و اومدم خونه شامم نیمرو خوردم حالم از غذای بیرون بهم میخوره امروز این همه غذا گرفتیم از بیرون من احساس میکنم یه کوه میکروب دارم میفرستم تو بدنم که معلوم نیست تو اون غذاها چیه اصلا حس غذا نگرفتم از ناهار و شام امشب 

 خلاصه همینا الان ایقد خسته ام که دارم بیهوش میشم.فقط بخوابم

دعا کنید فردا دکتر بگه همینطوری خوب میشی ژل نمیخاد

 

 

در حال حاضر بی اعصاب ترین موجود دنیام، حتی دیشب به داداش پیام دادم نمیخاد منو ببری خودم با اسنپ میرم😑 صبح مامانم و کل خونواده زنگ زدن پیام خواهش تمنا از خر شیطون پیاده شو یعنی چی تنها میخای بری این همه راه سه استان رد کنی؟ گفتم همینی که هست

داداش پیام داد یازده آماده باش

نمیدونم اصلا طبق لیستم چمدون پرکردم یانه؟ فقط میدونم هرچی دم دستم بود ریختم تو چمدون و کوله پشتی 

براتو راه هم فقط چایی زعفرون درست کردم و میوه گذاشتم و تنقلاتم تو راه میخره داداش

صبحانه نخوردم جز یه دبل اسپرسوی تلخ رنگم عین گچ قشنگ مشخص پریود و بی اعصابم، فاطیما دیشب میگفت باید خودت میرفتی تو این حال تو آدمی هستی که تنهایی حالت خوش تره 

تو این حال یه سری کارای مالی هم انجام دادم امیدوارم عاقبتش به خیر بشه پاشم یکم ضدآفتاب بزنم یه تینت قرمز یکم رنگ و روم باز شه🥲 پریودی و فشار کار خر است

من و میم همچنان همدیگه رو بلاک نگه داشتیم جز توی تلگرام 

بعد پرو تو تلگرام زنگ میزنه منم جواب نمیدم میگم نتم ضعیفه صدات نمیاد

دیشب در حد یه بستنی رفتیم یه دور زدیم و اومدیم پریودتر از منه 

خوب من رفتم تسکهای کاریم رو ۹۰ درصد انجام دادم اما زندگی نه فقط این چند روز تونستم دوتا نیم ساعت برم بیرون که یکیش کافه رفتن بود رفت کافه محبوبم که یکسال وقت نشده برم اگر بگم حس اصحاب کهفو داشتم دروغ نگفتم چون همه چی دقیقا نسبت به پارسال ۴ برابر شده بود یه کیک شکلاتی با چایی تک نفره ۹۵۰😑 بر باعث و بانی گرانی کم شدن کیفیت زندگیمون لعن و نفرین باد ان شالله همشون پودرو نابود شن بگو ان شالله🙏

درمورد رفتنمم بگم حقیقتا همه ماها ایرانی ها منجمله خود بنده در پیجمون خیلی ادعای وای من خوبم ماهم و... فلان چقدر باشعورن چقد من بافرهنگم بقیه گوهن اینا برمیداریم

اما شعور اینو نداریم وقتی یه نفر داره از یک تجربه بد تلخ یا حتی خوبش مینویسه صرفا صرفا صرفا خودمون بذاریم جاش هممون سیس روانشناسو و عالم عاقل و... برمیداریم

برای همین ترجیحم اینه در روزهای سخت و تلخم نیام ننویسم چون علاوه بر حجمه منفی اون لحظات بار قضاوت و غیبت و حاشیه و خاله زنگ بازی هم الی ماشالله تو این فضای مجازی هرکی به هرکی باید به دوش مبارک بکشیم.

خوب من برگشتم ولی استراحت که نمیشه اسمشو گذاشت چون اونقدر رو دور تند بودم که نگم کلی کار از شرکت یه جلسه سخت، کلی تست جدید و نمایشگاه پیش رو که نگم، هممون هر سال فوبیای این نمایشگاه رو داریم و امسال چند ماه عقب افتاد بخاطر جنگ ربطی به ایران نداره این نمایشگاه اصلا مساله این بود دنیا درگیر جنگ بود و تصمیم جهانی گویا این بوده این نمایشگاه عقب بیفته.

تو اون یک ماه ما اصلا خواب و استراحت همه چیمون تعطیله! و سپتامبر عزیز داره میاد که هممون قشنگ جرواجر کنه!

هنوز چمدون نبستم خونه در وحشتناک ترین حالت ممکنشه، ریشه موهام باید رنگ بشه و یخچال باید تمیز و مرتب بشه خونه رو نگم تمیز کاری و مرتب کاری اساسی نیاز داره نمیشه همینطوری رهاش کنم برم

اونقدر کار دارم الان تو سرم جنگ سراینکه کدوم اول انجام بدم کدوم دوم که نگم فقط لیست چیزایی که باید ببرم رو نوشتم همین.

اونجا همه چی هست بجز قهوه فاطیما گفت عمه همه چی بردم تو خونه کذاشتم حتی نون و گوشت اینام هست تو فریزربار خودتو سنگین نکن البته که نمیگفتم نمیبردم چون حوصله غر زدنای داداش رو ندارم میگه همه چی همونجا میخریم حتی با چمدون آوردن مخالف که بار خودتو سنگین نکن همونجا لباس بخر😑

خلاصه در گوه ترین حالت ممکن چرخ وفلک طوری هستم. بی ناموسهادر بدترین حالت ممکن برقو قطع میکنن ساعت یک تا سه کلا از زندگی عقب افتادم فقط نشستم لعن و نفرین کردم برا این قوم الضالمین ان شالله یکی یکی همشون پودر شن.

قشنگ مشخص که پریودم؟ اصن نگم چقدر اذیتم بابت فشار کار و پریودی

باور کنید ربطی به میم بدبخت نداره اونم حالش خیلی بدتر منه.