خوب ساعت 4 من پاشدم رفتم آرامگاه سعدی که تقریبا خلوت بود البته همیشه سعدی خلوتتر از حافظیه هست اونجا پر بلوچ بود منکه عاشق فالوده های اطراف ارامگاه هستم، الان نزدیک 13سال میشد نیومده بودم اول فکرکردم ده ساله بعد حساب کردم دیدم نه بابا سال 93 من اومدم دیگه نیومدم اینجا🥲

کلا خیلی تغییر کرده بود همه خونه کاهگلی ها و... اطراف تخریب شده بود و ... کلا خیلی عوض شده بود به نظر من. من فالوده زعفرونی خوردم داخل هم کنار اون حوض سکه اسمش یادم رفت بهش چی میگن؟ اونجا شربت بهارنارنج و خاکشیر خوردم. نکته مثبت و جالب که عاشق شیرازم اینه آدمها خونگرم هستن پیشنهاد کمک میدن بهت مثلا چند نفر دیدن من تنهام بهم پیشنهاد دادن ازم عکس بگیرن با گوشیم و این خیلی خوب بود بعضی ها میپرسیدن مشکل چیه رد عمل و صدام رو میپرسیدن. به منکه خیلی خوش گذشت تنهایی فکر کنم میم حسادت میکرد😂😂😂

ایقدم عکسا خوب بودش که دیگه طاقت نیاورد گفت اینارو کی ازت میگیره؟😂چون بااون یکی گوشیم میگرفتم عکسارو کیفیتش خیلی خوب بودش

بعدش رفتم حافظیه غروب البته رفتم چون میخاستم تو شلوغی و حال خوب اونجا باشم تا ساعت 7.40 موندم حافظیه و همون اولشم دوتا فال خریدم براخودم و میم که خیلی خوب بودش😂

اونجا چندنفر ازم عکس گرفتن خیلی عکسهای حرفه ای و خوبی شد دیگه اسنپ گرفتم تا رسیدم خونه برق رفته بود و موندم تا 9 که برق بیاد بعد غذا سفارش دادم جوری تنظیم کردم تایمو 9 غذام برسه بعد دو دقیقه قبل 9 رسید تو تاریکی رفتم پایین😂😂 تو راه پله برقها اومدش.

حالا باید چندعکس براتون بذارم حتما از امروز ولی تو همه عکسا خودم هستم باید یه جورایی حذفش کنم 

چه خوب که امروز نرفتم دنبال دکتر ودرمان درعوض به روانم رسیدم.

فرداهم که میرم پیش پزشک معالج بداخلاقم و منشی تخمیش امیدوارم تو اعصابم پی پی نکنن که بتونم برم قصردشت رو بگردم و خرید کنم. میم فردا دیگه واقعا حسادت میکنه چون عاشق قصردشته😅