گفتم امروز جمعه است برق نمیره حتما دیگه تا ۶ خونه بودم کارها شرکت انجام دادم و گوشت هم پخت خاموشش کردم فاطیما گفت عمه پاشو برو مرکزخرید خلیج فارس گفتم نه حسش نیس از پاساژگردی تنهایی بدم میاد شدید.

دیگه رفتم همین سرخیابون مغازه گردی الکی از نون سنگکی رد شدم رفتم تو صف😂😂😂

یه دونه نون سنکگ خریدم که ساعت ۷ برقها رفت گفتم خوب پس فایده نداره یا باید برم خرید تا ساعت ۹ که برق بیاد یا برگردم منزل 

میخاستمم سووخاری بخری از سرکوچه برا شام نون سنگک و بوی خوبش پشیمونم کرد گفت برو با اون ریحان ایتالیایی های دیروز چایی زعفرونی که خریدی و پنیرو گردو بزن بر بدن.

اومدم رد شم از سوپری خانم اقا اومدن بیرون حالمو پرسیدن😂دیگه کاسبهای محل هم میشناسنم خلاصه رفتم یکم اونجام خرید کردم برگشتم خونه یکم میترسیدم ایقد خلوت بود کوچه تاریک دیگه با نور گوشی اومدم خونه. نمبدونم کی دوساعت گذشت درگیر اینستاگردی شدم😑

خوب من بچه بودم تا ۲۷ سالگی به شدت فوبیای تاریکی داشتم کم کم هی کم شد این فوبیا تا شبی که دیگه تهران مستقل شدم از خونواده همون شب اول مردم از ترس و تنهایی خوابیدن فرداش دیگه نترسیدم😅تا همین پریشب 

امشب خندم گرفته بود که تو تاریکی یه خونه نااشنا تنها نشستم و ترسی ندارم و آدمی چقدر زود عادت میکنه به همه چی، از جمله عادت کردن به قوی شدن پس زدن ترسها.

چقدر خوب که موندم واقعا بایکی دیگه از ترسهام مقابله کردم. یه ترس دیگه دارم برنگشتن صدام هست که میخوام تلاش کنم صدامو برگردونم