پی ام اس طوری+کار زیاد
· · خواندن 3 دقیقه یجوری سرم شلوغم فکر میکردم امروز جمعه است! تسکهای روز جمعه ام تو چک لیست نوشته بودم
اصلا ایقد شلوغ بودم دیروز که ناهار یادم رفت بخورم و ایقدم حس سیری داشتم که تا ۱۲ شب غذا نخوردم.
هرچی میخام حال روحیم مستقل از رابطه و خونواده باشه نمیشه یعنی نمیشه نسبت به مسائل خونواده و پارتنر بی تفاوت و یبس بود و سرخوش. دیشب قرار بود شام بریم بیرون منم کباب ترکی درست کردم که خیلی خوب بود. اونقدر بوش خوب بود که تو خونه پیچیده بود ولی حس شیری داشتم همش و تست نکردم
موقع رفتنمون گویا تو خونشون حرف و بحثی بود اینم ازمن فرصت خواست یکم دیرتر بریم
بهش پیام دادم اصلا امشب نریم حتی غذات میارم برو بالا بخور گفت نه صبر کن اصلا نهایتا تو بیا خونه من باهم شام میخوریم ولی میدونستم اصلا شرایط روحی و محیطیش اوکی نیس ولی میخاد پارتنر خوبی باشه در قبال من وظایفش انجام بده
گفتم نه نمیخاد من غذات میارم تو بخور بی خیال امشب. اخه چطور انتظار داشته باشم تو این حال بیاد با من بیرون و خوش هم بگذره بهش وقتی خونوادش مساله دارن؟
دلم تو این مواقع برای مردای خوب و مسوول میسوزه که میخان همه چی رو باهم هندل کنن همه روهم راضی نگه دارن!
یکم سراینکه من گفتم نریم بحثمون شد که چرا غذا نخوردی از ظهر و منتظر منی و الان میگی نریم😑😶 منم دیدم اوضاع روحیش بده گفتم برو یکم بچرخ تو خیابون بعدا اخرشب حرف میزنیم
پاشدم غذاهارو گذاشتم تو یخچال گفتم خراب نشه
تاره پیاز خلالی و آبلیمو و ریحون و نعناهم میکس کردم برا مخلفات من این میکسو بهتر از پیاز جعفری میپیندم میم هم هم طبع من شده دوستداره اینو
حالا من تو اون حال نون پیتا هم خودم درست کرده بودم البته پنج تا نون بود خیلی ازم تایمی نگرفت ولی نتیجه اش خیلی خوب بود.
یکی دوساعت بعدش پیام دادم حالش پرسیدم
گفت بیام سمتت؟ گفتم غذارو گرم کنم بیا.
دیگه غذارو گرم کردم گفتم برم دم در غذارو بدم بیام بخوابم
اما گفت نه بیا سوار شو باهم غذا بخوریم حال منم لباسم خیلی مناسب نبود ولی نشستم تو ماشین گفت خوب برم سوپری نون بگیرم بریم کجا؟ گفتم برو قاشق و نوشیدنی بگیر و سس من فکر کردم غذات میبری خونه میخوری نذاشتم اینارو نون هم خودم درست کردم ولی بخر شاید خوب نباشه
دیگه رفتیم پیش ساندویچی دوستش نون و سس و قاشق ونوشیدنی گرفتیم رفتیم میدون آخری شهر تو ماشین ساندویچ پیچیدم گفت اول از نونهای خودت بذار بعد تا اخر دیگه ازنونهای پیتا خورد
گفت حیفه این غذارو با باگت بخوریم خیلی خوب نونهای عالیه ولی خودم اصلا اشتها نداشتم فقط یه لقمه کوچیک با اصرار میم خوردم حالشو میبینم بهم میریزم میدونم چه فشاری روشه و نمیتونه هم کاری کنه این بدترین بخش ماجراست که میم اصلا باهیچ اهل دردودل نیست فقط بامن اونم محدود خیلی جزییات نمیگه منم نمیپرسم چون نمیخام اذیت بشه حریم خصوصیشه به هرحال. دیشب گفت موجا تااینجا هم که بهت میگم احساس ضعف میکنم! گفتم اخه چرافکر میکنی اینا ضعف همه تو خونواده یه مسائلی دارن دیگه.
خوب مردهای ایرونی همینن نمیشه هم کاریش کرد. خلاصه غذارو خوردیم رفتیم تا یک ونیم دور زدیم بستنیمون خوردیم من اومدم خونه خودم چون امروز هم جلسه داشتم هم دلم خلوت خودمو میخاست.