بلاک!
· · خواندن 1 دقیقه فکر کنم تاحالا میم بلاک نکرده بودم بحثمون بالا گرفت هردوتامون همدیگه رو بلاک کردیم😑
من مغزم نمیکشه رابطه رو هندل کنم اونم همینطور توان روحیشو ندارم اصلا خداحافظی هم نکردیم.
از الان دارم به این فکر میکنم کات کردن تا توی این محله ام چقدر سخته. ولی خوب دیگه اصلا مگه تاحالا همه چیزهای زندگی اسون بوده؟ اینم یه تجربه است دیگه
یهو دوستم وسط حرفهاش گفت زن داداشم شام آب دوغ خیار درست کرده من اصلا دیگه باقی مکالممون نشنیدم دلم هوس کرد😅 تو بندر ما با آب دوغ خیار حتما سبزی خوردن ریحون و خرفه و بادمجون سرخ شده و رطب یا خرما و پیاز هم میذاریم با نون محلی خیلی خوشمزه شد جاتون خالی.
فاطیما ظهر میگفت عمه میری شیراز بمون همه کارات راه بنداز قشنگ نوبت دکترهات برو بیشتر بمون استراحت کن تا هروقت دلت میخاد. اگر کسی هم خواست بیاد میگم خونوادم اونجاست بجز مادرشوهرم که اگر خواست بیاد نمیتونم بگم نیاد چون نوبت دکتر داره و ازطرفی مادرشوهر فاطیما اونقدر مهربون وماهه که من باهاش راحتم خیلی خانم خوب و متشخص و مهربونیه.
حالا برم ببینم میتونم بمونم اونجا یانه من یه ترامای بدی هم دارم آخرین شبی که داداش زنده دیدم تو همون خونه بود و اون آخرین دیدار ما بود و من باید بعد چهارسال بااین قضیه هم روبه رو بشم.
براهمین بعد فوت داداش خونه رو دادن اجاره چون فاطیما طاقت نداشت الان دیگه فکر کنم اوکی شده بااین قضیه کنار اومده میدونم یکی دوروز اول ممکن حالم گرفته باشه نتونم اونجا دوام بیارم ولی خوب میدونم از پسش برمیام.