امروز خیلی به سختی خودمو راضی کردم از خونه بیرون برم، ایرپاد گزینه و انگیزه دهنده خوبی شد.

شومیز سفید پوشیدم با شلوار و شال جین آبی

داشتم به این فکر میکردم حالا هرکی منو ببینه فکر میکنه چقدر خوش خوشانمه 

هیچ کس از دل کسی خبر نداره

عادت کردم با سیلی صورتمو سرخ نگه دارم حتی تا لحظه آخر

به صورت رنگ پریدم توی آینه نگاه کردم یکم سرم ویتامین سی زدم و رفتم سراغ پالت رژ گونه

یکم رژگونه زدم صورتم رنگ بگیره و یکم تینت 

مژه ها و ابروهام مرتب کردم و زدم بیرون

من موزیک باشه تا ته دنیاهم پیاده میرم یه موزیک گذاشتم 

امروز سه برابر هرروز پیاده روی کردم و خوشحالم بابتش که بااین حالم پیاده روی بیشتری کردم

برای جایزه اومدم خونه بستنی خوردم

و دوش گرفتم 

حجم کانفیگم تموم شد همچنان شارژ نشده و منتظرم همکاران IT ارسال کنن که نصف روز شد و ارسال نکردن البته بخش زیادی از کارهام رو تیک زدم ولی خوب چندکارمم مونده

ازدیشب همش بارون و طوفان هست با رعدوبرقهای وحشتناک

امروز غروب دیگه اینجا آروم شد قبلی که برم بیرون

قرار فردا آجی بیاد در حد دم در یه سری خوراکی واسم بیاره

البته کلید خونه رو قبل عملم بهشون دادم

یه کلید هم پیش میم داشتم که ازش گرفتم روز اخر!.

چقدر عجیب که اون روز ظهر من میخواستم برای یکی از دوستانم بیمارستان بودن غذا بفرستم

ناهار درست کردم براشون با اژانس فرستادم 

و موقعی که رفتم دم در راننده جدید بود و رفته وسط کوچه ایستاده بود تا رفتم غذاهارو بدم و برگردم در خونه بسته شده بود زنگ زدم میم گفتم کلیدو میدی؟ در بسته شده

کلیدو‌گرفتم که یک ساعت بعدش رفتیم جنگل ابر و....دیگه بعد هم همدیگه رو ندیدیم که کلیدو بهش بدم و کلا کات کردیم. من سابقه جاگذاشتن کلید داشتم چند بار یادم رفت و بخاطرهمین کلید دادم میم وگرنه میم تاحالا خونه من نیومده جز یکبار.

کلا من براحریم خونه ام خیلی ارزش قائلم. هرچند میم برای من بسیار عزیز و محترم بود و امن.

 باز همه چی برام تازه شد که چقدر ماجرا عجیبه این کلید 3سال پیش میم بود برا مواقع اضطراری، اسم کلید اومد یادش افتادم الان داشتم تو پیام برا پدرام تعریف میکردم میگه موجا من از فکرکردن به اون هم میترسم واقعا تو چقدر عمیق شدی تو ماجرا من میترسم حتی برگردم وفکر کنم به اون روز کذایی و اتفاقات بعدش الان ماجرای کلیدو گفتی؟ گفتم الان یادم اومدالان فقط میم بی خبر از روز جنگل ابر چون نه پدرام از مشکلش چیزی گفته بهش نه من از مشکلم صحبتی کردم باهاش نه اون با از مشکلش گفته فقط من میدونم از روحدسیات و شناخت که مشکلش چیه؟الان میم تنها کسی بین ما سه تا که نمیدونه ماجرا پیچیدست و سرنوشت هرسه ما از روز تغییر کرد احتمالا یه روزی پدرام براش تعریف کنه و شوک بشه!

اه باز یاد اون روز افتادم غمگین شدم.ما اونجا کاری نکردیم جز چایی خوردیم خندیدیم ساندویچ کباب شامی خوردیم و آتیش روشن کردیم من چقدر تلاش کردم تو اون غروب آتیشو روشن نگه دارم چون سرد بود واقعا منظورم اینه اونجا به طبیعت حتی آسیب نرسوندیم.