موقعی که باهاش بودم میترسیدم یه روزی برسه بدون منم شاد باشه و بودنم حالشو خوب نکنه، یعنی اتفاق افتاد؟ الان بدون من حالش خوبه شاده؟ 

عصری شلواری که آجی کادو داده بود رو اتو کشیدم و پوشیدم خیلی خوش پا بود با یه شومیز نباتی کوتاه و کتونی سفید خیلی شیک شد. یه رژ نود زدم و یه سایه قهوه ای ابروهام مرتب کردم و زدم بیرون خوشحال بودم ندیدمش رفتم اندازه دیروز پیاده روی کردم، یکی از دوستان خیلی دورم رو دیدم تو مسیر و یه ربع حرف زدیم با فاصله، بعد عذرخواهی کردم و گفتم باید برم جایی، ایرپاد معجزه میکنه برای پیاده روی های این روزهام. اصلا از شرکت از اون خیابون نمیگذرم که ببینمش، از کوچه پس کوچه ها میام رسیدم سرچهارراه که سرکوچمون هست ذهنم گفت بهم الان میاد میرسه همزمان باتو! همزمان با من رسید واقعا قدرت ذهنم بود یا حس ششمم؟ نمیدونم بعد داشت با تلفن حرف میزد حتی تو ذهنمم کنجکاو نشدم کیه؟ یعنی به این زودی وارد رابطه شده؟ پیرزن درونم میگه مردها که بدونه رابطه دوام نمیارن که ننه، منو دید اول اومد کمی نزدیک بعد رفت دورتر ایستاد اونم از روبه رو شدن بامن فراری لابد! سرمو بالا گرفتم اما چشام انداختم روی زمین و رد شدم.

اومدم خونه و بغضم رو قورت دارم اصلا انرژی گریه کردن ندارم امروز ۲۵ تسک داشتم فردا بیشتر! تازه فردا جواب اسکنمم میاد نگران اونم هستم. بعد میگم چقدر تنهام توی این غمها الان نمیتونم بشینم بایکی درددل کنم که میدونی من استرس فردارو دارم من الان فلانی دیدم حالم گرفت.ولی فرصت غمگین بودن و ناراحتی رو ندارم...

شام درست کردم مرغ سوخاری با سیب زمینی. باقی تسکهارو انجام دادم تند تند. چک لیست تسکهای فردارو آماده کردم و ارسال کردم. همچنان بااون بغض سرمیکنم تا خوابم ببره و تموم شه امروزم. من میدونم دوام میارم به چه قیمتی؟ نمیدونم 

فکر میکنم حتی خود خداهم لجش میگیره از دست من که نمیخوای یجا کم بیاری دخترک؟ میگه دیگه چی باید سرت بیارم آخه؟و من میخندم از خنده تلخ کجکی ها...که چشات پر اشک میشه ولی نمیذاری سرازیر شه.