دوتا داداش هستن تو تیم که هردو هم مدیر دوتا دپارتمان مختلفن به نظرم بی هنرترینن و سر دوستیشون با برادر رییس اومدن بالا و با واسطه اون یکی برادر اینکی هم رییس شد 

خوب دیگه تو مدیریت ایرانی پیش میاد!

خلاصه اینکه چند روز پیش تو یکی از جلسات که باهم داشتیم و من نماینده دپارتمان خودمون بودم اومد یکی از داداش درمورد گرافیست دپارتمان ما نظر داد! گفت اره شماها غریبه که نیستین خیلی وقته میخایم اخراجش کنیم! خانم موجا بهتر میدونن منم گفتم نه کارای مارو خپب انجام میدن و من مدیر دپارتمان نیستم که نظر بدم اما همکار خوبین و خوب تسکهاشون میرسونن!

بعد خلاصه من اینو به مریم نگفتم چرا؟ چون تو اون جلسه یه گرافیست خانوم داریم از این مذهبی ها که مارموزن و با یه عکس محجبه طور و ظاهر مذهبی بعله!

برگشت گفت پارسال نمایشگاه همه کارای من تو دپارتمان خانم موجا منتشر شد! اقا من الان چی بگم؟ تخریبت کنم؟ هیچی دیگه مطمئن نبودم حرفش راسته یانه سکوت کردم

امشب به مریم کفتم اخ آمپر چسبوند گفتم امپر نچسبون نگفتم تا روز اول بگذره تا همه ببینن گرافیست چقدر فعال بوده این چند روز و باقی داشتن چیکار میکردن! واون صحبت درست نبود قشنگ نبود حرفه ای هم نبود تو یه تیم بین المللی

مریم عزمش جزم کرده بره قشنگ سرجاشون بنشونه اینارو

منم حرفمو باید به موقع میرسوندم از همکارم دفاع میکردم

از امروز بگم؟ دارم از سرزمین مقدس گا براتون پست میذارم از گردن و دست و کمر و چشام نگم از این نگم از ساعت ۹:۳۰ تا الان نشد پنج دقیقه ناهار هیچ استراحتی کنم که اونم غذا سفارش دادم از بیرون

وقت و حوصله غذا گرم کردن نداشتم اصلا!

امروز مادر بزرگ فاطیما یعنی مامان مامانش فوت کرد! فکر نکنم ببینمش فردا قرار بیان مراسم

فردا هم که روز بسیار سختیه برام خدایا توان بده فرداهم بگذره نا ندارم دیگه خلبان دیگه اصلا توان ادامه نداره😒😒😒

انرژی مثبت و دعای خیرتون رو خاستاریم شب بر شما خوش