مهمان
· · خواندن 2 دقیقه اونقدر این مدت بیحوصله بودم که جواب هیچکس رو ندادم، بعد فاطیما یهو پا شده اومده خونه 😄
گفته ظهر میرسم، منم در حالت «بیحوصلهترین نسخه ممکن از خودم» هستم.
خونه هم در وضعیتیه که اگر فیلم ترسناک ازش بسازن، اسکار میگیره.
انقدر کثیف و شلختهست که واقعاً وسوسه شدم کل خونه رو با وسایلش عوض کنم، از نو شروع کنم!
دیشب میم رو دیدم؛ داستانش مفصله، بعداً باید یه جلسه کامل براش بگذارم.
پریروز و دیروز هم من و پدرام وارد فاز «یا همو بلاک میکنیم یا همو میزنیم» شدیم 😅
در حدی که واقعا مرز صلح و جنگ خیلی باریک شده بود.
بدترین ویژگیام لجبازیه؛ از مرحوم پدربزرگ پدریم به ارث بردم.
البته با آدمهایی که دوستشون دارم معمولاً کمتر لجبازی میکنم و تو این چند سال خیلی متعادلتر شدم، یعنی اون نسخهی لجباز قدیمی تقریباً محو شده بود…
ولی خب این چند وقت یههو آپدیت شد و برگشت آنلاین 😐
نتیجهاش هم شد: انرژی صفر، خواب صفر، اعصاب صفر.
غذا خوردنم هم در حد «هر ۱۲ ساعت یه وعده، اگر یادم بیاد».
کار هم که دیگه نگو… این چند روز انگار تو حالت سختترین درجه بازی گیر کرده بودم.
خلاصه خروجی تمام این جنگ اعصابها با پدرام این شد که من و میم دوباره همدیگه رو ببینیم.
پدرام قرار گذاشت، بعدش هم خیلی خونسرد رفت کیش 😄
منو دور زد و گذاشت من و میم تنها بمونیم.
منم فکر میکردم قرار سهنفرهست، برای همین اوکی دادم؛ چون میدونستم ما جلوی کسی درباره رابطهمون حرف نمیزنیم و همهچی آرومه.
واقعاً این روزها انرژی مواجهه با هیچی رو ندارم.
دیشب من و میم تنها بودیم تو ماشین، پدرام هم طبق معمول غیب شد.
منم الان دارم فکر میکنم دقیقاً چه بلایی میخوام سرش بیارم 😅
با این حال شب متعادلی بود
میم منو برد همون جایی که دیت اولمون بود. تا یک بیرون بودیم.
نه دعوا کردیم، نه خیلی عاشقانه بود… یه چیزی بین این دوتا.
یه جا هم هر دومون گریه کردیم… (بگذریم )
بعدش هم هرکدوم رفتیم تو لاک خودمون، چون به خلوت نیاز داشتیم.
دیشب هم فقط دو سه ساعت خوابیدم، اونم تیکهتیکه، هر نیم ساعت یه بار بیدار میشدم.
ولی حداقل یه کار مفید کردم:
سرویس بهداشتی و حمام شسته شد
گاز و سینک هم تمیز شد
حالا باید برم سراغ ادامه تمیزکاری خونه…
ولی فعلاً بدنم زده روی حالت: «نه، تو رو خدا یکم دیگه... و من هم دراز کشیدم 😄