میم چند روز پیش دعوا کرد که چرا اسم سرطان رو میاری از روز اول نخواست اسمشو بشنوه بپذیره میگفت یه عمل ساده است یه بیماری سادست...وقتی اون روز داد سرطان دارم باید بااین اسم کنار بیای بفهم نمیشه با خط زدنش نادیده اش گرفت. 

این بیماری لعنتی بیخ گلوی منو گرفته، همونجایی که فقط بغضها میمونه، همونجایی گفتن خدا از رگ گردن به ما نزدیکتره... ولی برای من یه گوشه ساکت نشسته و نظاره گر ...کاری بهم نداریم کلا.

از اینکه بهم میگن امیدوار باش حالم بهم میخوره دور با از استرس و اضطراب میگم چه آدم بی ملاحظه ای مگه تو این مملکت زندگی نمیکنه؟ چطوری دور باشم از استرس و اضطراب؟ تا سرکوچه که میرم تا سوپری که میرم داروخونه که میرم بیمارستان که میرم ... چرا واقعا فکر میکنید میشه این روزها درچنین وضعیتی بود و اضطراب و استرس نپاشت؟ یا دوری کرد از اضطراب و استرس و حتی خشم؟ 

امروز تونستم بعد شش ماه به نازی بگم بیماریم چیه...هیچ کسی درفامیل اطلاع نداره این خواسته من بوده حتی نازی که رفیقم بود نه فقط دخترداییم.

هول کرد بغض کرده و دقیقا از اینکه انرژی بذارم آدمهارو توجیه کنم حالم بد میشه، نمیتونم رو هیچ کس حساب کنم که محکم بایسته امن باشه و مطمئن باشم تو این مسیر بهش اسیبی نمیزنم.

تا پنج هیچ کاری نتونستم انجام بدم هیچ کاری جواب میم رو درحد تلگرافی میدادم یک کلمه 

ناهار هم میل نداشتم اما پاشدم ماهی سرخ کردم پلو درست کردم. تراپی داشتم یک ساعت

بعد ناهار زپرکی دیگه مانداشتم تو خواب و بیداری پردهارو کشیدم تاریک تاریک شه عین خودمو حالم

تا ساعت 9

میم اصرار میکرد برم حداقل قدم بزنم ولی واقعا نه حوصله داشتم نه نای بلند شدن، پاشدم دوش گرفتم یکم خونه رو مرتب کردم و به تماسهای پشت سرهم میم یک درمیون جواب میدادم درنهایت گفتم ساندویچ مرغ درست میکنم بریم بیرون، سعی کردم بااشپزی خودمو مشغول کنم 

رفتیم شام بیرون خیلی هم خوشمزه شده بود میم با اشتها میخوردو برا منم ساندویچ گرفت ولی من هیچ مزه ای حس نکردم انگار دهنم پر خاک بود.

به تراپیستم گفتم من نمیخوام توی بیمارستان باشم و طولانی عمر کنم

ترجیحم اینه عمرم کم باشه اما با کیفیت باشه این تصمیمم از روی ضعفه؟ گفت نه 

اتفاقا تصمیم شجاعانه ایه 

من از برگشتن به اتاق عمل بیمارستان مسیر درمان بیزارم همین.