یادم نمیاد آخرین باری که لازانیا پختم کی بوده فقط میدونم قبل جریان بیماریم بود، لازانیا درست کردم با میم رفتیم بام شهر خوردیم و برگشتیم و چقدر چسبید، و شب سردی هم بود. اما من لازانیاهارو فویل پیچ کرده بودم و گذاشته بودم تو کیف پارچه ای گرم گرم مونده بود اونطوری که وقتی میم در ظرف رو باز کرد بخار میزد بیرون و هردو بابت گرم موندن غذا خوشحال بودیم.

دیروز گفتم ناهار فردارو من درست میکنم ماکارونی، پذیرفت، ازروز قبل گفتم که خودمو مجبور کنم صبح شنبه زودتراز رختخواب بیام بیرون چون میم ساعت یک ازاداره میاد خونه، دیشب تصمیم گرفتم تبدیلش کنم به لازانیا هرچند دردسرهاش زیاده ولی میدونم هردومون خوشمون میاد، میم که لازانیا واسش یه جایزه و کادو حساب میشه رسما. دیگه چک کردم موقع خواب ببینم وسایلش تو خونه هست؟ همه چی بود فقط پنیرهای مودزارلا تو فریزر تاریخشون گذشته بود چند روز، انلاین سفارش دادم برای ساعت ۱۰. با میم هماهنگ کردم ببینم جلسه نداره امروز چه ساعتی میاد خونه؟ گاهی از اداره میره شرکتش یه سر و دیر میاد خونه که گفت دو خونه ام.

 

الان که دارم مینویسم بوی سس بشامل با بوی سیر و رزماری پیچیده توی خونه، سس گوشتی هم پخته و زودتر از اونچه فکرمیکردم مواد آماده شد. خریدامم راس ساعت ده تحویل شد.

داداشی تماس گرفت آبمیوه گیریت عصری تحویلت میشه و هماهنگی هاش انجام داد. داشتم فکرمیکردم امشب آب کرفس درست کنم با لیمو و سیب سبز.

همچنان میگرنم ادامه داره و باهاش دارم مدارا میکنم. هنوز نتونستم خونه رو مرتب کنم و تمیزکاری و انرژی لازم رو ندارم در عوض انرژیمو گذاشتم برا غذا که حداقل تراپی و حال خوب کنه.

دیگه همتون میدونید من تمیزکاری کسیو قبول ندارم همچنان وسواس دست از سرمن برنداشته ولی این بیماری و بیمارستان رفتنها وسواسم کمتر کرده اون دوست دیروزی الان اگه بود میگفت صدقه بده خداروشکر کن سرطان داری ولی وسواست کم شده😁

ته این ماجراها حالا من زنده موندم یا نموندمم یه کتاب باید بنویسم درخصوص اینکه با یک بیمار با بیماری خاص چطور باید گفتگو کرد😀