این سریال رو از وقتی فهمیدم سرطان بیخ گلومه شروع کردم ذره ذره تماشاش کردم هنوزم تمام نشده! 

میم؟ آدمی که دوستداره تمام جزییات من و روزم و ساعتهام رو ریز به ریز بدونه.

هروقت داشتم این سریالو میدیدم یه جورایی بهش نمیگفتم چون اگر میگفتم دارم فیلم میبینم میگفت اسمش؟ موضوعش؟ کاراکتر اصلیش کیه؟ میدونستم میره سرچ میکنه و...

یجورایی مراقب بود من سمت یه فیلمهایی نرم که روحیه ام خراب شه ولی به نظرم این سریال برعکس اسمش خیلی خیلی درس داره و داشت برای من حداقل.

و البته آدم آه از نهادش درمیاد سر این همه مراقبت روحی و روانی اونور آبی ها از بیمار و همراهان بیمار.

امشب گفت چه فیلمی میبینی؟ بهش راستشو گفتم وقتی گفت موضوعش باز راستشو گفتم.

و ... یه سکوت عمیق و طولانی میکنه

جمعه میگفت وقتی تلاش میکنم حالت خوب میشه حس پیروزی میکنم.

گفتم منم همینم واقعا. 

یاد حرفش افتادم احساس کردم احساس شکست کرد، بعد سریع حرفو عوض کردم و زدم به شوخی.

میگه فردا ماست بخرم از این دوغهای خوشمزه درست میکنی؟ میگم آره 

میگه خیلی دوغه خوشمزه است اصلا دیگه دوغ بیرون دوست ندارم.

میگه آب کرفس هم واسه دوتامون خوبه، باز میخوام برم یه عالمه کرفس تازه بخرم میگم برو بخر

میدونم میخواد منو بند کنه به زندگی به روزمره....

آجی زنگ زده گزارش تغذیه گرفت ازم که چی خوردم چیکار کردم 

میگه راه رفتی امروز؟ میگم اره رفتم سرمیدون نزدیکمون و برگشتم شیر تازه هم خریدم از لبنیاتی

میگه وای زنگ زدم اینو بگم فعلا شیر و ماست ودوغ از لبنیاتی نگیر فقط پاستوریزه بگیر

تب مالت اومده😂الان اینو چیکار کنیم

یکم خوابم بهم ریخت امشب نمیدونم علتش چی بود میدونم این سریال دلیلش نبود! 

حس میکنم افکارم رو مه گرفته بهش دسترسی ندارم، سعی میکنم وسط این مه سحرگاهی تو تاریکی قدم بردارم ولی خیلی دارم عوض میشم و دارم بااین ورژنم آشنا میشم کم کم. 

ولی هرروزی که میرم بیرون شبیه معجزه اس برام و وسط اون نفس تنگی و حال بد اینکه تلاش میکنم به ورژن پرانرژی خودم برگردم تقلا میکنم و چنگ میزنم به این زندگی انگار...

هرقدم که برمیدارم برام سخته انگار نه انگار من همون آدمم که گاهی ۱۰ کیلومتر تو روز راه میرفت و روزی دوساعت تمرین سنگین بدنسازی میکرد.