امروز که بیدارشدم داشتم به خودم میگفتم برای اینکه اون وافل کذایی رو بشوره ببره پاشو داچ بیبی درست کن فکر کنم یکسالی هست درست نکردم, دیدم هم تخم مرغ هم شیر هم آرد توخونه هست صندوق میوه یخچال خالی بود بجز یه دونه هلو و یه دونه موز و سیب چیزی نداشتم، گفتم اوکیه همینهاکافیه، مربای بری هم داریم نور الی نور میشه، بااین صبحانه امروز کیف کردم. 

دیروز بالاخره تونستم سه کاری که نیاز به بیرون رفتن ازخونه داشت رو انجام بدم سه تاکار اداری. ببینم تا پایان این هفته میتونم دوتا کار دیگه هم انجام بدم؟

دوتا از لباسهایی که خریدکرده بودم و گفتم جالب نبود پس فرستادم و قرار شد جایگزین انتخاب کنم یکیشون گفتم برام بایک پارچه بهتر و رنگ دیگه بدوزن یکی دیگه روهم هنوز تصمیم نگرفتم تابه دستشون برسه!

پیاده روی کردم به سختی حدود نیم ساعت.

نازی زنگ زد دیشب که وسط پیاز داغ درست کردن برام شام یادت افتادم دلم تنگ شد برات شام نمیای؟ گفتم نه همینکه بیادم بودی ممنونم یکم صحبت کردیم رفته بود مبل ببینه میگفت مبل شده نیم میلیارد اونم نقدی! گفتم اره نازی تو این اوضاع گوه یکم گشاد بازی دربیاری یا نه پولت نرسه به خرید فرداش همون خواسته برآوردنش دوسه برابر هزینه داره برات.

میدونستم الان چنین پولی دم دست ندارن دوتاکارمند. از کجا بیارن اخه؟

گفتم پس برو یه ارزونشو بخر الان تو این شرایط اوضاع جوریه که فقط باید بگذرونیم.

تختشو داده بود نجاری بسازن ازعید تاالان دوبرابر شده بود! 

دارم به خودمون فکرمیکنم جوان ایرانی! ازپارسال همین موقع و شونصد سال پیش درگیر توافق و دروغهای سیاستمدارها هستیم از پارسال که رسما درگیر هزارجنگیم اضطراب جنگ واقعی، جنگ قیمتها، آرزوهامون و هزار کوفت و زهرمار دیگه... 

متنفرم از تموم سیاستمدارهای دنیا.