اسکن و خونه و ده روز انتظار
· · خواندن 4 دقیقه خوب بالاخره بگم من الان تو راه خونه ام
ظهر که اتاقو تحویل دادم پذیرش هتل گفت چند لحظه میرید اتاق مدیریت؟
گفتم بله موردی نیست درمورد هزینه اضافه هم صحبت کرده بودم ولی نپذیرفته بودن
گفتم یعنی چی شده؟
وقتی رفتم آقا به احترام بلند شدن و ازم خواستن که بشینم اگر عجله ندارم
گفتم داداشم تو راهن تا اون موقع تایم دارم بفرمایید
گفت این چند روز که مهمان ما بودید راضی بودید مشکلی نبود؟ گفتم اتفاقا اینو من به کارمندان هتل چند بار گفتم در تمیزی و امکانات واقعا یکی از معدود هتلهایی بودین که به دلم نشست
گفت حقیقتا من شما از بدو ورود دیدم و اصلا فکر نمیکردم بیمار باشید
از وقار و شخصیت و زیبایی و جوانی شما بگذریم حیفم اومد و دیشب با همکاران صحبت شما بود
خیلی از دیشب به این موضوع بنده فکر کردم زن جوانی مثل شما چه بیماری داره؟
اونقدر هم آروم و صبورید و شیک کسی متوجه نمیشه تا صحبت کنید طزف متوجه میشه بیمارید
واگر فضولی نباشه میخواستم بدونم اگر شما اذیت نمیشید از این سوال
گفتم که هزار باراز توضیح به آدمها دراین مورد بیزارم از دلسوزی آدمها هم همینطور
ولی ادب حکم میکنه یه جوابی بدی
یه نگاهی به قیافه اش انداختم کمی از من کوچیکتر بود هول و هوش 35
تو چشاش نگاه کردم چیزی جز نگرانی و کنجکاوی ندیدم
هی میگفت حیفتون هست ماشالله با لهجه شیرازی خندمم گرفته بود
خیلی آروم یک توضیح مختصر دادم
و مجددا همونطور که تاکید کردم به خدمات و پذیرش که بعد من چطور تمیز کاری انجام بشه!
و خودمم همه زباله هامون پک کردم خشک و تر جدا تاکید کردم نره برای بازیافت حداقل تا ۱۴ روز
موقعی توضیحات تموم شد آقای مدیر سرخ و سفید شده بود
و گفت منتظرم سریع بعدی که میاید خبر سلامتی کاملتون به ما بدید
بچها از دیشب بسیار تو فکرشما بودن انسان نازنینی هستین که ناخوداگاه آدم حیفش میاد مریض باشید
تشکر کردم و دیگه رفتم سوار ماشین داداش شدم
تو مسیر داشتم به اقبالم فکر میکردم و مسیر زندگیم
شاید من بیشتر محبوب آدمهای دور باشم
از نزدیک؟ زیادی مهربون و دلسوزم
زودتر رسیدیم بیمارستان و زودتر پذیرش کردن
تو اتاق ۶ نفر دیگه بودن سه اقا سه خانوم
بحث روی دوز ید بود و... همه مثل هم بودیم
و اطلاعاتشون خیلی اشتباه و ناقص بود من کمی توضیح دادم
درمورد دفع زباله
تاکی میتونن بچهاشون ببوسن یا بغل کنن؟ چون هفته دوم روز ۱۴ میتونن چند ثانیه بغل کنن ولی بوسه نه یعنی ارتباط پوستی موردی نداره
و کلا ید یه نیمه عمری داره هرروزی میگذره ضعیفتر میشه و کلا تا روز ۲۱ قطعا ما دیگه آلودگی برا ادمها و محیط نداریم اشغالهامونم همینطور
حقیقتا خوشحالم بچه ندارم
دغدغه سختی بود برا پدر مادرهای اون جمع دوتا از اقایون و دوتا از خانمها متاهل بودن من و یک اقا سینگل
پسر جوان جای پارتنری بسیار مرد خوش استایلی بودن بدنساز قد ۱۹۰ محجوب
صدامو که شنید گفت شماهنوز صداتون برنگشته؟ دکترتون کی بود؟ دکتر جراح هردومون یکی بود گفت من آواز میخوندم فکر کنید چقدر برام سخت بود سه ماه در سکوت مطلق بودن
شما تازه یه صدای ضعیفی دارید من همینم نداشتم یه سری تمرینات آواز دادن و من ازشون خواستم که اموزششون ضبط کنم داشته باشم
بعد درمورد شغلشون گفتن که اقماری هستن و از شغلم پرسید
بعد جالب اینکه تو اتاق من بستری بودن سه روز قبل من! روز ترخیص ایشون روز بستری من بود
ایشون اون دوخانم باهم بستری بودن
خلاصه گفت چیکار میکردین اون سه روز.گفتم همش تو اتاق بودم مینوشتم کار میکردم گوش میدادم فکر میکردم و تراپی هم گرفتم
خیلی خوشحال شد انگار یه کشف تازه کرده باشه چشای زمردیش برق زد که وای من خیلی به تراپی اعتقاد دارم چقدر خوب یه نفر ایقد راحت میگه تراپی گرفتم
یکی ازخانمها گفت کاش منم همینکارو میکردم فشار روحی بدی داشت اون سه روز
گفتم من مساله ای نداشتم زیاد چون مشغول بودم یه تجربه بود
اقا هم گفت من فیلم میدیدم موزیک گوش میکردم کمی اواز تمرین میکردم و از اتاقم بیرون نمیومدم
داشت میگفت برید سمت آواز خیلی تاثیر داره روی شخصیت شما
بخصوص مایی که این بیماری رو داریم اضطراب زیادی داریم
همینجا بود نوبتم شد صدام زدن رفتم
وقتی برگشتم نوبت آقا بود یکم مکالمه اش با من ادامه داد تو تنهایی البته چون باقی رفته بودن
حس کردم انتظار داره بمونم صحبت کنیم صداش زدن نوبتش بود
ولی من نموندم حقیقتا فکرم پیش اون غریبه موند ولی نموندم که صحبت کنیم بیشتر
یا شماره ردو بدل کنیم
چونکه حوصله آدمهای جدید رو ندارم
هرچند یه دوست که این بیماری رو داره میتونه برات خیلی کمک کننده باشه درکت کنه
اما فکر کردم اینطوری بهتره دو غریبه که قرار نیست همدیگه رو ببینن دیگه ولی هم اشتراکات خوبی داشتن هم گفتگوی لذت بخشی😁