امید به زندگی!
· · خواندن 1 دقیقه در حالی که از گردن درد شدید خیلی اذیتم، و یه نفر بعد شش ماه ازم شرح حال بیماری و درمان و روزهای کذشته رو خواسته هم انگار مرور کردم این هیستوری روزی که سرطان اومد وسط زندگیم و من به حاشیه سپردمش، دارم به این فکر میکنم فردا صبحانه چی میل کنم؟ کرپ جودوسر با میوه، شاید امید به زندگی همین غذای ساده در دسترس باشه برای من، خوشحالی از بابت اینکه ناهار دارم. و میتونم با خیال خودمو با کار بکشم!
دتشتم کلندر نگاه میکردم یه عادتی دارم یکشنبه ها به بچها میگم کدوم روز روز پرکارمون هست که حواسشون باشه اون روزتسکهارو برسونن، داشتم چک میکردم دیدم بجز چهارشنبه هفته خیلی خلوتی داریم، حالا احتمالا تسکهای پیش بینی نشده و جلسه هم داشته باشیم.
دستگاهی که دکتر گفته بود رو انلاین خریدم یه سری چیز میز دیگه هم نیاز داشتم اوناروهم انلاین سفارش دادم، امروز جلسه داشتم و مریم میگفت صدات خیلی بهتر واضح تر شده دقت مریم خیلی بالاست و این حرفش خوشحالم کرد خودمم حس میکنم تن صدام قوی ترشده.
اگرگردن درد بذاره ماساژها و حرکاتی که دکتر گفته رو انجام میدم.
امروز البته تاساعت ۱۲ خوابیدم و جلسه ام ساعت ۴ گذاشتم که ناهار داشته باشم😁
بعد میگم میگه من باتو رفتم سرکار برگشتم هنوز خوابی😶 بعد من کار داشتم هی تماس میگرفت اذیت میکرد گفتم ببین تو سرکاری من اذیتت نمیکنم الانم من کار دارم اذیتم نکن
میگه عزیزم اگر صبحها دعوا نداریم و وقتی سرکارم شما اذیت نمیکنی چون خوابی🤣🤣🤣تنها تایمی که اختلاف نداریم تو رابطمون وقتی تو خوابی جانم. راست میگه سکوت میکنم😶🌫️
امروز برای یکی ارزوی خوشبختی کردم که ازش خوشمم نمیومد آدمی زاد عجی موجود عجیبیه یا شاید بزرگسالی و پختگی ایجاب میکنه این حالو.