در بی حوصله ترین و بی اعصاب ترین حالت ممکن!
· · خواندن 1 دقیقه این سری توی این جنگ اصلا نشد زندگی کنی قبل از آتش بس واقعا در حین جنگ و کوبیده شدن شهر من سعی کردم زندگی کنم و نذارم جنگ مختل کنه زندگیمو. ولی این سری واقعا جنگ قطعی آب قطعی برق و گرما کلا محدود کرده که بتونیم چند ساعت دوربشیم از وضعیت موجود.
باهرکسی این روزها حرف میزنم داغونه بی حوصله است و شرایط اقتصادی و تورم انتظاری و آینده مبهم روانیش کرده، چندساعت پامیشم آشپزی میکنم خودمو مشغول کنم تهش اینه باز یه انفجاری میشه این وسط تو کیلومترها ذهنت از لحظه اکنون خوش پرت میشه به سمت همون آینده نامعلوم و زندگی مزخرف همیشگی تو این کشور.
امروز مامان و آجی مهمانم بودن البته دیروز اطلاع داده بودن میان پیشم، شب خورشت بامیه بار گذاشتم برنج خیس کردم، کیک یخچالی درست کردم برا دسر، صبحانه هم گفتم نخورن که بیان باهم صبحانه بخوریم، ساعت ۸ ونیم رسیدن دیگه امروز هم درگیر کارها شرکت بودم هم مهمون داری خیلی خوب بود غروب رفتن گفتن چون دیشب حمله شده نمونیم بهتر هست.
حالا با یه حال پریود طوری این روزهارو میگذرونم گفتم بعد رفتن مامان اینا باشم بعد شش ماه برم دیدن سیم سیم و خواهرش که نشد رفته بودن شهرشون دیدن مامان باباش. حوصله هیچ تفریح و کافه رفتنی هم ندارم!
میم سر درگیری من سرخونه اذیته و امروز دوباره رفت چند بنگاه مواردی که بودن مزخرف بودن جنگ هک باعث شد جابه جایی کمتر شه!
خسته است ذهنم شدید سفرهم که کنسل شد فعلا میخاستیم بامیم چند روزی بریم شیراز که جنگ شروع شد
الان تو وضعیتم که حتی میتونم استعفا بدم از شدت خستگی روحی 😶