مریم بیدارشده تسک میفرسته میگه ببین چقدر مغزم صبح خوب کار میکنه

میگم مریم خانوم گل من لود نشدم هنوز تا ۱۲ ظهر هم لود نخواهم شد 😶

از اونور میم از ساعت ده یک ریز زنگ میزنه از این چرخه باطل بیرون بیا پاشو چیه تا ۱۲ ظهر از رختخواب کار میکنی

مگه تو همونی نیستی اوایل آشنایی ۸ باشگاه بودی😑🫠

هرکس از ظن خود شد یار من واقعا میگم اون ممه رو لولو برد🤪🤪

من عوض شدم عوضی شدم بپذیر که الان من ۱۲ تازه صبحانه میخورم والا

پاشدم یه چایی زعفرون و هل و گل محمدی درست کردم 

آمریکانوی محبوبم رو ساختم و کاسه ماست یونانی و گراونولا با میوه گذاشتم جلو خودم

وسط اون شلختگی و کثافت خونه صبحانه ام خوردم

چون وقت ندارم دو دور لباسشویی روشن کردم روی دور ۲۰ دقیقه چون وقت ندارم

لباسهای منم اونقدر کثیف نیست بسکه وسواسم

دال عدس خیس کردم برا شام دال عدس بوشهری درست کنم

مرغم گذاشته بودم تو یخچال دیشب 

بعد دیدم شام فیله مرغ و سالاد درست کنم

ناهار دال عدس که راحتتره

درهمین حین هم کلی تسک از زمین و آسمون ریخت و بعضی هاش انجام دادم

باقیشو گفتم مریم اولویت بندی کنه

کیسه  یکبار مصرف جارو برقی تموم کردم😑

فکر کنم با قیمتهای جدید باید برگردیم به عصر دایناسورها😒و با روش اونا خونه رو تمیز کنیم دیگه

خداکنه امروز بشه یه سرو سامونی به خونه بدم🥲

داداشی فردا میره اصفهان بهش میگم تو دل نمیکنی از خونه مامان؟

میگه برا من بهترین جای دنیاست این شهر اونقدر بهش احساس تعلق دارم خداعالمه

گفتم نمیدونم خاصیت سنته؟ که ۴۶ رد کردی؟

یا چی یا اصفهان و دوری

من به هیچ شهری احساس تعلق و حال خوب ندارم!

به خونه و مادر چرا اما به شهرمون نه

خفه میشم توش و حس خوبی ندارم بهش

شماها چی به شهری احساس تعلق دارین؟ یه شهرو عمیق دوست دارین؟

من خیلی وقته حتی به آدمها اون حس تعلق و دوست داشتن ندارم دیگه

مثلا نوه جدیده اون ذوق در من زنده نکرد! یا نمیدونم حتی ارتباط و شکل گیری رابطه عمیقکه قبلا با نوه هامون داشتم هم همینطور ازشون دور شدم و رابطه برام مهم نیست

اصولا دیگه رابطه داشتن باهیچ انسانی اونقدر مهم نیس واسم! نمیدونم چرا 

افسردگی؟ دلمردگی؟ یا پختگی و بی تعلقی به این دنیاست هرچی هست نمیدونم ولی این بیماری منو دور کرد از همه!