سر یه سری مسایل یه مدت جلو خودمو میگیرم 

یکی افسرده اس؟ ازش نمیپرسم 

یکی مشکل داره حالش بده؟ ازش نمیپرسم

یکی رفته تو خودش؟ ازش نمیپرسم چرا!

میدونی چرا؟

چون این مدت وظیفه ام هندل کردن اوضاع خودم بود توانم همینقدر بود تازه نیاز به چند نیروی کمکی داشتم برای هندل اوضاعم و نبود کسی!

نخواستم یعنی!

امروز داشتم به این فکر میکردم ااا چه با فلانی و فلانی و فلانی ها رفاقتی داشتم الان؟ از کنار هم تو خیابون رد میشیم انگار ندیدیم همو!

خودمون میزنیم به ندیدن و نشناختن!

زندگی همینه یه دوره ای با یکی صمیمی بودی الان دیگه مناسبت نیست به هردلیلی با فاصله یا هرچیزی این صمیمت از بین رفته 

الان بخوام بگم همه دوستای صمیمی رو حذف کردم این مدتی از ساقی تا مریم و....

فقط از دور چندتا دوستی که حال خوب کنن خیلی هم ارتباطات نزدیکی باهاشون ندارم رو نگه داشتم

امروز یه سوال از میم پرسیدم که کاش نمی پرسیدم در مورد یکی از مشکلاتش

جواب داد صادقانه و من خیلی غمگین شدم براش

و کاش نمیپرسیدم برای بعضی غمها برای خیلی از مسایل من دیگه واقعا توان شنیدن ندارم! 

یه عمری اون رفیق و دوست و فرزند و خواهر و عمه ای بودم که میشد روش حساب کرد هر وقت از شبانه روز! اون مشاور مجانی رایگانه بودم برا همشون

الان؟ دیگه نه حتی نمیخوام پارتنر خوبی باشم!

فقط یه چیزی حواسم هست که از همین دور و این فاصله بچه خوبی باشم برای مامانم همین که بعدا حسرتی نباشه دو طرفه.