روز تعطیلی
· · خواندن 2 دقیقه داشتم فکر میکردم قبلا روز شنبه چقدر کار میکردم کلی خرید مرتب کردن خونه و...
الان امروز تنها کارم شاید اشپزی بوده و چقدر کار بزرگی بود برام و همینطور انرژی بر!
اینکه من نمیخوام بپذیرم که جسم بیمار و ناقصی دارم🤪 خودش یه مقوله ایه که اصلا بماند
خودم از خودم انتظارات موجای سابقو دارم چه برسه به دیگران. زود به زود خسته میشم اصلا کاری هم نکنم جسمم خسته است. امروز باصدای بلند درحین اشپزی باخودم حرف میزدم و خودمو دلداری میدادم شبیه یه تراپیست! و این روش رومن جوابه!
بعد الان رو تخت نشستم به اتاق نامرتب و کوله پشتی و چمدان نیمه باز و لباسهای پرت شده روی صندلی ومیز کار نامرتبم نگاه میکنم و میگم اگر بتونی امروز همینو مرتب کنی شاهکار کردی!
این مدت از فشار اقتصادی جامعه و بیماری خریدهای هیجانی زیادی داشتم بعد بسته های پستیم که میرسن میگم ااا من اینم سفارش دادم؟ مثلا امروز دوتا کلاه به دستم رسید😶
ببینم امروز میتونم تکلیف اتاق خواب رو روشن کنم؟
لازانیا بسیار لذید و خوشمزه شده بود مثل همیشه نرم و مزه دار اصلا لاستیکی نشده بود. میم هم خیلی دوست داشت.
خودم فقط یک مربع ۶ سانتی خوردم در هطمین حد سیر شدم با دوغ.
دوغی که خودم درست کرده بودمم خیلی خوشمزه بود که باید باهمون روش قبلی باز دوغ گاز دار درست کنم.
درحد یک ربع چرت زدم و بیدار شدم الان یه قهوه با نصف کلوچه نادی خوردم و میخوام بیفتم به جون لباسها🫠
بخشی از تسکم در تیم جدید روهم پیش بردم البته با دقت بالا نه! چون ۴۸ ساعت دیگه وقت دارم.
یه بخشی از امادگی ذهنیم برا اینکه مریم کمی اینور اذیتم کنه روهم درخودم ایجاد کردم و بهش حق دادم! اینطوری کمتر اذیت میشم و هم توقعم صفر میشه!
عصر باید برم خرید تره باری و پیاده روی که میم احتمالا خودش منو ببره.
از بین روتین تغذیه ای که میخواستم رعایت کنم فعلا خوردن چایی سبز و زنجبیل تازه چیزی بوده که بهش خوب پایبند بودم.