سگ پاسوخته
· · خواندن 1 دقیقه دیدین بعضی اوقات بدون اینکه متوجه شده باشین با یه امید واهی برا رسیدن به نتیجه مطلوب بارها و بارها تلاش میکنید صرفا برای اینکه شکست رو نپذیری؟ ته تهش چندسال بعد میبینی شکست خوردی اما اگر پذیرفته بودی چند سال جلو بودی.
پذیرش درد داره، این روزها خیلی فکر میکنم کمتر حرف میزنم کمتراز همیشه ارتباط میگیرم با آدمها و راه حل رو پیدا نمیکنم.
اونقدر تو سکوت و عدم ارتباط بودم که حتی اینجا هم حرفی برای گفتن نداشتم.فقط نمیذارم این اوضاع روی شغلم اثر بذاره. اگر میتونستم بقیه بخشهای احساسیم رو به باقی قسمتهای زندگیم هم شیر کنم و عملیاتیش کنم آدم نرمالتری میشدم.
امروز با یک مربی شنا صحبت کردم فعلا فقط شهریه رو فرستاده توضیحات رو ارسال نکرد ببینم تو ترم اموزشیش سیلابسش چی هست.
نمیخوام عین پارسال بشه و مربی که خصوصی گرفته بودم خداتومن سرم کلاه گذاشت بعد جلسه سوم غیبش زد یه روز میکفت سرماخوردم. یه روز میگفت اب استخرسرد و...خلاصه بعد 9 نصف پولو با تهدید پس داد.
فاطیما میگه برو کلاس یوگا من احساس میکنم نمیتونم اونقدر نایس باشم و کانکت شم با آدمها.
تازه باهزار زحمت خودمو راضی کردم دوشنبه ناهار برم خونه نازی دختر داییم، اونقدر ذوق داره که خدامیدونه.
اما نمیدونم اصلا برم اونجا چی بگم؟ این بیماری کوفتی یه دره عمیق حفر کرده بین من و آدمهای زندگیم میخام موجای سابق باشم اما نمیشه، از اینکه یواشکی نذر میکنن, گریه میکنن بغض دارن سوال دارن حالم بد میشه. معذب میشم.
حتی از میم متنفرم که بامن عین سابق رفتار میکنه ادا در میاره.
احساس میکنم این روزها شبیه سگ پاسوخته ام، مریضیمو انکار میکنم یهو درد و زخممهام یکی یکی خودشو نشونم میدن.
خوابمم بهم ریخته فکر کنم مشخص از ساعت پستم