کافه گردی
· · خواندن 1 دقیقه امروز با علی رفتیم کافه، اومده بود یه کاری داشت وگفت نمیشه نبینمت وقتی فاطیما همراهش نباشه قطعا نمیاد خونه من تنهایی! مردهای خونواده من حرمتهارو حفظ میکنن، ومن برا معذب نبودنش گفتم میم هم میاد. اولین دیدار میم و علی بود که خوب بود. البته قبلش باعلی رفتیم یکساعت حرف زدیم و دور زدیم
فردا ناهار خونه نازی ام فکر کنم قدیمی ها میدونن نازی دخترداییم هست و استاد روانشناسی
ما بخاطر رفیق بودن و دوست بودنمون باهم رفت وامد داریم نه فامیل بودن!
اخرین باری که دیدیم همو یک ماه قبل عملم بوده
تولدش هست فردا و رفتم خریدم یه عالمه لاک
نمیدونم اونقدر حال دارم کیک بپزم فردا یانه؟
در کل این روزها رو دارم میگذرونم فقط که حالم بهتر شه
صدام که بعد اندوسکوپی کلا داغونتر شده نمیدونم چرا؟
و این گفتاردرمانگر هم هنوز تایم نداده
روزهای شلوغی رو سرکار میگذرونیم جوری که شبها هلاکم و مغزم هنگ
ولی همین بد نیست شاید.
کریم میگه صبور باش نوبت من وتوهم میرسه روز منو توهم میرسه
میترسم حرفهای کریم از رو امید واهی بیاد و یه روز بیدار شم کریم رفته باشه واین بیماری لعنتی
بهش غلبه کنه.
بهش امروز گفتم ممنونم کریم تو اوج نامیدی ها همیشه امیدواری تو لازمی برای دنیا.