پارتنر ناراحت 🍻
· · خواندن 7 دقیقه خوب دیشب دیگه خوابم گرفت وسط تعریف کردن قضیه خاله زاده، یه اسم آدمو تاکجا که نمیبره و باورش سخته بگم 20سال از اون روزها گذشته اصلا در مخیله ام نمیگنجه 20سال؟
خلاصه اون روز حمید خودشو معرفی کرد و .... منم که از اولین تماسش خونواده رو درجریان گذاشته بودم غروب که رسیدم خونه گفتم اون شماره فلانی بود و خونواده متعجب بابا این خیلی پس. خوبیه فلانه بهمان بلد نبوده چطور خودشو معرفی کنه و بگه رو من حساب کن و....
حمید یه پوزیشن کاری دولتی داشت تو یکی از ارگانهای خیلی خاص! خلاصه اینکه یه خط داشته باشه خونواده و فامیل نداشته باشن نرمال بود براهمین داداش من نمیدونست این شماره ی کیه و دومین مساله اینکه بعد ۲۰ سال من هنوز نمیدونم چه کسی شمارم داد به حمید اخه افراد زیادی در فامیل شماره منو نداشتن و اون راننده هم نمیدونم هموز بهش شک دارم ولی خوب باهم خیلی رفیق بودن! اما عجیب اون راننده یه جورایی باجناق برادر زن داداشم میشد و عجیب بود با حجم از شناخت از خونواده من و حساسیتشون و بیاد اعتبارشو خراب کنه شماره منو بده حمیدخلاصه من هنوز نفهمیدم! شاید بخاطر شاغل بودنش دراون ارگان خاص شماره منو پیدا کرده که اینم مطمئن نیستم درست باشه چون خط من به نام خودم نبود و به نام داداشم بود!
به هرحال شماره پیداکردن اون زمان کار سختی بود😁 خلاصه اینکه حمید شروع کرد به عذرخواهی غلط کردم و... توروخدا آبرو منو جلو خونوادت نبر و.... منم که زدم خرد و خاکشیرش کردم عجیب اینکه خونواده عجیب طرف حمید بودن که نه قصد حمید مزاحمت نبوده و قصد حمید کمک و معرفی خودش بوده که روش حساب کنی شهر غریب بلد نبوده فقط!
گذشت هرچی پیام اینا میداد من به کفشم میگرفتم! خداخدا میکردم روزهای کلاس من با شیفتهای حمید یکی نباشه که ببینمش باز. دقیقا هفته بعدش ما همدیگه رو دیدیم این سری عقب نشست پیش من البته مسافری جز من واون عقب نبود همبنقدر بگم من گردنم کج شد بسکه خودمو چسبونده بودم به در ماشین و فیسم تو شیشه بود که اصلا روم نکنم اونور پشت سر راننده بودم حمید شروع کرد پیام دادن چنان گوشیم کوبیدم زمین بسکه پیام میداد که باتری قاب و... هرکدوم یه قسمت ماشین رفت و راننده نگه داشت و گوشی سرهم کرد گفتم خوابم برد گوشیم افتاد! خواستم برم دانشگاه باز دنبالم افتاد برگشتم گفتم اگرجرات داری پشت سرمن راه بیفت اگر ازت شکایت نکردم حالا ببین دید اصلا من ایقد ازش بدم میاد و عصبیم ازش گذاشت رفت خداروشکر
این جریانات تا چندهفته ادامه داشت کهیر میزدم اسمش میومد رو گوشیم و تمام این مدت به خونواده میگفتم اوناهم طرفداری!
یهو یه فکری به سرم زد که ثابت کنم حمید ادم داغونیه! یه همکلاسی داشتم به اسم آیناز که خیلی منو دوست داشت و کلا زیادم اهل دوست و روابط باز و متعدد و پرآسیب بود یه روز اومد نشست درددل کرد که منم دوستدارم شبیه تو باشم به مردا رو ندم از احساساتم سواستفاده نشه و...بیا بگو چیکار کنم؟ گفتم کاری نداره خطتو عوض کن وقتتو پرکن همین. اینازهم برا حسن نیست واقعا حرف منو گوش کرد هروقتیم وسوسه میشد دوست بشه سریع به من خبر میداد منم منصرفش میکردم و دیگه سربه راه شده بود.
گفتم ایناز یکی هست میخوام ازش آتو بگیرم ادم خوبی نیست فقط میخوام ثابت کنم ادم بدیه همین حالا اون زمان آقا من ۲۰ سالم بود عاقل نبودیم که دنبال یه روش دیگه برم من😂😂پذاز خشم بودم کلا و اینم موی دماغ. گفتم آیناز یه شماره میدم تستش کنی اونم که مرید من بود و منتظر بود من یه کاری ازش بخوام، گفتمم به شرطی که همه پیامها و... رو برامن بفرستی نمیخواستم آسیب ببینه خلاصه اینازو فرستادم جلو گفتم زنگ بزن حمید! اونم تماس گرفت و بعد گفت اشتباه گرفته و... بار دومم تماس میگیره باز عذرخواهی که ببخشید اشتباه شد! اونم بار دوم دیگه شروع میکنه پیام دادن که اره چقدر صدات خوبه اصلا بازم از این اشتباه ها کن و... خلاصه آیناز با پیامک باحمید ارتباط ادامه داد چند روز روز سوم گفت گیر داده که من چیکاره ام و... گفتم بهش بگو متاهلم! میخواستم ببینم حمید چقدر انسان شریفیه!
گفتم خوب اگر ایناز گفت متاهلم این بازم خاست ادامه بده پس من به هدفم رسیدم خیلی اشغاله!آیناز اینو گفت ولی حمید همچنان باهاش ادامه داد، به آیناز گفتم بگو دانشجو شیرازم و شوهرمم راننده ماشین سنگینه😂و یه وقتهایی نیست کلا! حالا آیناز همه پیامکهارو تو سیمکارت برامن سیو کرده بود گفتم تاهمبنجا کافیه سیمکارت برام بفرست! آیناز بنده خداهم فرستاد و چهارروز بعدش سیمکارت دست من بود از اونجایی که حمید تاحالا تلفنی بامن حرف نزده بود صدای منو نمیشناخت آینازو که یکی دوبار با صدای نامفهوم که اقا شلوغه دورم و... حرف زده بود درحدی که این مطمئن شه سرکاری نیست و جنس مونثه!
سیمکارت رسید به من همه اطلاعات همون بود در پیامک و آیناز درست گفته بود تااینجای کار دیگه سیمکارت گذاشتم رو گوشیم و شروع کردم به ادامه رابطه! ازاونجایی که من حمید رو میشناختم خوب اطلاعاتی که میداد برام جذابیتی نداشت ببشتر اون ضعف و قوتهای روحیش برام جلب توجه میکرد میخواستم پیامکهارو نشون خونواده بدم که یه ایده دیگه رسید به ذهنم
که حالشو خودم بگیرم! چطوری؟ با ادامه رابطه ووابسته کردن دوهفته ازپیام دادنها نگذشته بود که حمید یک دل نه صددل عاشق شخصیت آیناز خیالی شد! جوری که منو دید همسفر بودیم آنچنان تحویل نگرفت😂😂😂
منم که دیدم بیخیال من شده خوشحال و شاد و خندان بازی رو ادامه دادم، هفته سوم دیگه خیلی پیام و تماس میداد جوری که نه خواب داشت نه بیداری نه هیچی کلا چسبیده به گوشی و .... دیدم اقا نمیتونم این شب نمیذاره من بخوابم بسکه حرف داره، بازی هم برامن جذاب شده بود هم دلم میسوخت خشم جاشو داده بود به عذاب وجدان، یه غروبی داداشی تازه ماشین خریده بود اومد دنبالمون گفت بریم دور دور رفتیم دور دور بعد رفتیم یه امامزاده تو یه روستا نمیدونم فضای اونجا یه جوری بود که پیام دادم به حمید که من میخوام یه واقعیتیو بهت بگم فقط امیدوارم منو ببخشی!
من فلانیم آیناز نیستم و همه ماجرارو براش تعریف کردم ازاون لحظه تا فردا صبحش پیام میداد تو فکر کردی کی هستی که بامن اینکارو کردی با احساساتم بازی کردی و.... حمید بنده خدام انگار قسمتش بود هم عاشق موجا بشه هم شخصیتش مجازیش آیناز! و اینطوری که ماجرای حمید تموم شد😶😶 البته حالا بعد این ماجرا هم ماهمدیگه رو بارها دیدیم و اونم باز تلاش کرد که بتونه بامن ارتباط بگیره و ازدواجی صورت بگیره ولی میدونست و بهش فهمونده بودم مرد مناسب من نیست اونی که من میپسندم! وماجرای حمید تمام شد الان زن و دوبچه داره!
چقدر طولانی شد اونقدر که از عنوان دور شدیم، آقای میم با بنده کمی قهر تشریف دارن سرچی؟
هیچی خیلی بده که منو ایقد میشناسه که حرکت بعدیمو حدس میزنه🤣🤣🤣 واقعا خودم امشب ایده ای نداشتم که شامی که سفارش میده رو نخورم! میم هوس ساندویچ جیگر+ هندی کرده بود من ساندویچ مرغ چند بار تکرار کرد ببین موجا جان چیز دیگه ای میل داری؟ من میدونم ساندویچ مرغ سفارش بدم نمیخوری شما، شما اصلا غذاهای این فست فود رو دوستنداری ببین فلان شبم واست از اینجا همبرگر خریدم نخوردی، منم اصرار نه چه کاریه اخه تو داری میری ساندویچ خودتو سفارش بدی برامنم میخری دیگه چه کاری باز بری یجا دیگه برامن یه غذا دیگه بخری اخه؟ نشون به همون نشون که میم گفت ساندویچ خرید من لقمه اول خوردم فقط از بو و مزه اش خوشم نیومد 🤒
هرچیم میخاستم بازی بازی کنم نمیشد که هی میگفت چرا نمیخوری؟ اصرار اصرار منم گفتم از بو ومزه اش بدم میاد🫠🫠🫠ساندویچ منو گرفت نشست کامل خورد ساندویچ خودشم داد من که باید اینو بخوری نمیشه که گشنه بمونی نه اصلا بیا بریم فلان جا پیتزا کالزونه بگیرم برات کباب میخوری؟ نه میم جان بخدا به پیر به پیغمبر غذا نمیخوام
حالا میدونم ساندویچ مرغه رو از رو عصبانیت خورد🤪🤣 بدش میاد اونم از بو زوخم مرغ ساندویچ جگرشم لب نزد منم فقط یه لقمه خوردم هرچی اصرار کردم لب نزد گفت بده گربه ها
بعدم گفت من میشناسمت عزیزم میگم زائقه ات بااین فست فودی سازگار نیست میگی نه اوکیه میدونم یه سری چیزا رو حساسی پس وقتی شام میارمت بیرون تعارف نکن سرجدت اون چیزی که دوستداری بگو هرجایی دوستداری بگو بریم من دیگه پیشنهاد شام نمیدم موجا خانم اننخاب شام زین پس با خودته. الهی بگردم چرا مردها اینطورین آخه بابا یه غذاست دیگه نخوردم🤣🤣🤣
بعد میم انگار تو یه پروژه شکست خورده اینطوری بود حالش گفتم بابا من مزه ساندویچ دوستنداشتم نه کار تورو اینا جداست عزیز من کام دون پلیز، من متوجه تلاش تو برا آسایش و حس و حالم هستم قربونت بشم، ماچش کردم از دلش درآوردم بعد گفتم بریم پیش دوستت اب هویج بخوریم اصن بشوره ببره🤣 آب هویج پرید تو گلوم نگم براتون اصن مردم و زنده شدم😶🌫️