خوب میم که رفت ماموریت منم که البته قبل ایشون رفتم دیدار خونواده و نیم ساعت پیش رسیدم خونه خودم. درسته این دوروز کم خوابیدم ولی می ارزید مامان هم خیلی خوشحال شد، غروبی هم قبل اومدن رفتم سرخاک داداش و بابا و بابابزرگ، همینکه رسیدم اونجا سردرد بدی شدم ، مامانم میگه شب خوب نیس بری قبرستون ولی من میرم، بهمم گفت الان وقت رفتن نیست حداقل بذار داداشی باهات بیاد تو قبرستون، ولی من اجازه ندادم داداش پیاده شه، گفت مامان ترس ندارم بابا و داداش اونجان مراقبم هستن.

یکی از شادی های من وجود مامانمه و خداروشکر که دوباره دیدمش، مامان اینطوری که اتاق منو همچنان دست نخورده نگه داشته هردوسه روز گردگیری و جارو میزنه اتاق و وقتی میرم خونه دوباره مجدد همه ملافه و روتختیمو عوض میکنه از اینکارش خوشم میاد هرچند درگیر این چیزا نیستم 

با میم هم فقط تونستیم امروز دوبار صحبت کنیم اونقدر شلوغن پوستش کنده شده منم بهش گفتم مرد به چشم مرخصی از من بهش نگاه کن منم به چشم مرخصی ازتو بهش نگاه میکنم والا😁😁 از عصرم که کلا رفتن جایی که انتن نداره حالا میدونم سراین کلافه است. اونقدر کم خوابیدم که الان دلم میخاد بگیرم بخوابم فقط

اونقدر هفته آینده شلوغیم و تسک ریخته سرم که نمیدونم چطور قرار هندلشون کنم حالا خوب شد تونستم دوروزی رو درحین انجام کارهام به خونواده هم سربزنم.