مدیرم مریم میگه موجا میشه زودتر بری شیراز میگم چرا؟ میگه هرسری آمریکا میزنه😒 برو از بلاتکلیفی مارو دربیار دیگه 

میگه من که میدونم تو بری جنگ میشه عین عملت عین یددرمانیت عین بار میخاستی بری چکاپ میگم باشه میرم جبهه اصلا خوبه

میگه نه ما لازمت داریم تو که برمیگردی صحیح و سالم فقط ما بلاتکلیف و پادرهواییم😑

راستم میگه هممون بلاتکلیفیم الان برا شیراز رفتن حس میکنم هیچ لباسی تو کمدم نیست 🤒

چون اضافه وزن پیدا کردم هیچ لباس خوشگلیم اندازم نیست ماه گذشته هیچ لباسی نخریدم هیچی به دلم نیست تو بازار تو چیزایی که مد شده

اینستاگرامم دیشب دی اکتیو کردم فاطیما صبح پیام داده عمه چی شده چه اتفاقی افتاده گفتم والا هیچی فقط حوصله چس ناله یا فیس و افاده های فیک ملت رو ندارم تو اینستا انگار نه جنک شده نه گرونی نه هیچی.

نکه شادی بد باشه زندگی بد باشه و... باید زندگی کنیم این وسط بایده واقعا اجباره اما نکه اداش دربیاریم کنیم تو چشم ملت بریم از اسنپ پی دیجی پی کوفت پی لباس بخریم کنیم تو چشم ملت هی با فیلتر ادا ادفار به نوجونهایی که بابا ننه کارمند دارن یا صورت نچرال یا دانشجویی که درامد نداره حس ناکافی بودن بدیم.

داشتم فکر میکردم تو زندگیم برا خیلی چیزا خیلی زخمها خیلی ضربه ها خودمو مقصر میدونم و دونستم هرجایی خودمون مقصر دونستیم به نظر خیلی از مسیرو رفتیم و پذیرش راحتتره.

همونطوری که دیشب گفتم مهربونی خوب نیست مقصرم و بابتش پشیمونم اما پذیرفتم این جز ذاتمه و قرار بازم ازش ضربه بخورم.

در بی حوصله ترین جمعه ماه هستم اونقدر هوا گرمه که نمیتونم پاشم برم حداقل یه کافه یه قدمی بزنم.