آرشیو مرداد 1405

پست‌های منتشر شده در مرداد 1405

داداشی هرسری میاد طبق عادت خونوادگیمون دست خالی نمیاد کلا ما عادت نداریم دست خالی بریم خونه همدیگه حتی من میرم خونه مامانم یا کیک وشیرینی مورد علاقشون درست میکنم یا وسیله ای که میبینم نیازه و ترند میخرم. مامان ایناهم همینطور این سری داداش گز اینا نیاورده بود واسم پرزگیر و یه اسپری روغن آورده بود البته چون تازه اصفهان مغازه زده از مغازه خودش آورده بود و به نظرم پرزگیر خیلی وسیله کاربردی هست البته خودم یه نمونه دیگه اش دارم ولی این جدیدتر و شارژی بود که کاربردی هم هست. خیلی خیلی لباسهای قذیمی رو تمیز و نو میکنه.

اسپری روغن هم که دیگه نگم چقدر کالری مصرفیمون کم میکنه من چند نمونه ازش دارم که این یکی اسپری افشانش خیلی خوب بود و واقعا روغن کم ازش خارج میشه اما با شعاع بالاتر و قطرات خیلی ریزتر. دستش درد نکنه بابت این سوغاتی های مفیدش.

خوب زن داداش اینا موندن چون زن داداش مرخصی داشت ولی داداش ساعت ۶ حرکت کرد و رفت چون فردا شیفت عصر بود و باید میرفت بیمارستان. 

منم که دیشبم سرم به بالشت رسید بیهوش شدم البته میم تماس گرفت دو دقیقه صحبت کردیم چند کیلومتر اومده بود که بتونه تماس بگیره و برگرده همکارشم سراین داشت اذیتش میکرد.

برای ناهار هیچ ایده ای ندارم، یکی از همکارا درخواست جلسه کرده بود با من و حسین وچندتا مدیر دیگه که گفتم جلسه رو بذاره برا یکشنبه یا دوشنبه چون من شنبه آفم هست یعنی اونقدر اینو تکرار میکنم تا ملکه ذهنشون بشه شنبه جلسه و تسک نذارن برامن، امروز حوصله آشپوخی ندارم اصلا ولی از اونجایی که خیلی خوب خوابیدم بهانه برا تنبلی ندارم اصلا😉

 

دیدار با خونواده

موجا موجا · موجا ·

خوب میم که رفت ماموریت منم که البته قبل ایشون رفتم دیدار خونواده و نیم ساعت پیش رسیدم خونه خودم. درسته این دوروز کم خوابیدم ولی می ارزید مامان هم خیلی خوشحال شد، غروبی هم قبل اومدن رفتم سرخاک داداش و بابا و بابابزرگ، همینکه رسیدم اونجا سردرد بدی شدم ، مامانم میگه شب خوب نیس بری قبرستون ولی من میرم، بهمم گفت الان وقت رفتن نیست حداقل بذار داداشی باهات بیاد تو قبرستون، ولی من اجازه ندادم داداش پیاده شه، گفت مامان ترس ندارم بابا و داداش اونجان مراقبم هستن.

یکی از شادی های من وجود مامانمه و خداروشکر که دوباره دیدمش، مامان اینطوری که اتاق منو همچنان دست نخورده نگه داشته هردوسه روز گردگیری و جارو میزنه اتاق و وقتی میرم خونه دوباره مجدد همه ملافه و روتختیمو عوض میکنه از اینکارش خوشم میاد هرچند درگیر این چیزا نیستم 

با میم هم فقط تونستیم امروز دوبار صحبت کنیم اونقدر شلوغن پوستش کنده شده منم بهش گفتم مرد به چشم مرخصی از من بهش نگاه کن منم به چشم مرخصی ازتو بهش نگاه میکنم والا😁😁 از عصرم که کلا رفتن جایی که انتن نداره حالا میدونم سراین کلافه است. اونقدر کم خوابیدم که الان دلم میخاد بگیرم بخوابم فقط

اونقدر هفته آینده شلوغیم و تسک ریخته سرم که نمیدونم چطور قرار هندلشون کنم حالا خوب شد تونستم دوروزی رو درحین انجام کارهام به خونواده هم سربزنم.

 

 

از نظر شما شادی چه معنی میده؟ خیلی دوست دارم بدونم تعریفتون از شادی چیه؟

 از نظر من:

شادی فقط خندیدن نیست. گاهی شادی یعنی:
احساس امنیت.
داشتن آدم‌هایی که دوستت دارن.
انجام دادن کاری که برات معنا داره.
تجربه کردن چیزهای جدید.
احساس رشد.
و حتی گاهی فقط چند ساعت آرامش!

مفهوم شادی برای همین همینقدر گسترده است حتی یه روزهایی در حینی  که خسته ام نامیدم غمگینم و احساس پوچی دارم حتی اما شادم!

تصمیم گرفتم بخشی از هزینه های کارت بانکی تفریحاتم رو خرج تجربه های جدید کنم! یه مدتی که مریض شدم واقعا خیلی از تجربه ها و ریسکهارو انجام ندادم! تو این شش ماه تنهایی کافه نرفتم!برای خودم تو این شش ماه گل نخریدم حتی فکر کنم قدیمی های وبلاگم میدونن من عادت به کادو خریدن و گل خریدن برا خودم داشتم و عادت جایزه خریدن برای خیلی از کارها. 

این مدت تنهایی خیلی تفریحات رو انجام ندادم و چندروزی به این دارم فکر میکنم دوباره اون بخش رو که بخاطر جنگ و بیماری تعطیل کرده بودم راه بندازم امروز که با میم مطرح کردم گفت من جوینت میکنم به گروه پدل یکی از همکارام حالا از اونجایی که اینجا شهرستان و من اصلا اهل ارتباطات یهویی و زوری نیستم دیر کانکنت میشم با آدمها و از پیشونی سفیدم همیشه هم مورد توجه قرار میگیرم دلم میخاد در حین اینکه دورم خلوته لذتم ببرم توی جمع و  میخام این تجربه رو تنهایی داشته باشم و برام مهمه اون جمع چطورین ایا سالمن مدلشون چطوریه و... اینارو دیگه خود میم پیگیری میکنه مساله من نیست:))))بچم اونقدرم ذوق کرد بابت این تصمیمم که سریع پیگیری کرد که این هفته میری برات رزرو کنم؟ چرا چون تو فکر من بود که فردا داره میره ماموریت دو روزی و نیستش منم یه کاری کنم بهم خوش بگذره و تنها نباشم که البته من تصمیم گرفتم برم خونمون و منتظرم ببینم داداشی کی میرسه.

باید موهام رنگ کنم دوش بگیرم وسیله اماده کنم و ... امروز هم برنامه اشپزی نداریم! چون تو یخچال چند مدل غذا هست!

امروز دنبال یه تجربه دیگه ام از اشپوخی:))‌خشک کردن انجیر! یه توری میوه خشک کن خریده بودم از کی؟ جنگ پارسال! دقیقا همین موقعها بعد جنگ شد من از یه پلاسکویی همینجا خریدم انلاین بعد دیگه نرفتم بیارم نه گفتم بهشون بفرستن حتی! چندباری با میم که میرفتیم اون محدوده بسته بود مغازه اما پیجش فعال بود دیگه میم پریروز گفت موجا چرا نمیگی برات بفرستش اصلا پیام بده شاید یادشون رفته دیگه پیام دادم گفتش که نه ما یادمون بوده و نگه داشتیم و شماره ای هم از شما نداشتیم که پیگیری کنیم! دیگه تشکر کردم و یه ماگ بلور اسموتی هم پییششون خریدم و گفتم حالا ارسالش کنن که ظرف نیم ساعت ارسال کرد بنده خدا. ماگ هم خیلی خوب بود کیپ بود واقعا نشستی نداشت مشکلی که من بااین ماگ استنلی ها دارم نشستیشون هست هرچیم گرفتم مارک های خوب بوده ولی در نهایت توی کیف میریزه! حالا این یه لیوان بلند بود در واقعا که یه در واشر دار داره که جای نی و اینام داره و هرکدوم هم یه بیلبیلک داره که بسته میشه وخوب بود واقعا قیمت ارزونی هم داشت ۱۹۰:)؛

میخام میوه خشک کنم ببینم چطوریه.

 

 

بعد از درست کردن ناهار و کارای شرکت پاشدم یه دستی به اشپزخونه بکشم به خودم گفتم خونه رو ول کن فقط اشپزخونه رو تمیز کنی کافیه! که برقها رفت:))))

همون موقع هم دوستم تماس گرفت و دو ساعت و نیم صحبت کرد راستش یکی از دلایلی که من زیاد با ادمها بور نمیخورم زیاد ارتباطی برقرار نمیکنم و روز به روز هم بیشتر به این نتیجه میرسم که نباید با خیلی از آدمها رفاقت کرد یا گذاشت بهت نزدیک بشن اینه که میبینم چقدر ما بین چهره های حسود اما صمیمی داریم زندگی میکنیم که چشم خوشبختی و خوشحالی همدیگه رو نداریم اصلا!معمولا ۹۹ درصد آدمها پیش من خود واقعیشون هستن مثلا از رازهای مگوشون میگن رازهای خونوادگی اتفاقات عیجب غریب زندگیشون و.... چیزی که شاید به تراپیست هم نتونن بگن دلیل دیگه ام برای اینکه خیلی دیگه از ارتباطات صمیمی خوشم نمیاد همینه! وقتی تااین حد آدمها پیشت در حقیقت اوپن هستن تو تموم نقطه ضعفهای اون آدم دستته و علاقه ای دیگه به اینکه بخوای بااون ادم ارتباط نزدیک داشته باشی نداری:(‌چرا؟ احساس مسیولیت میاره دونستن رازهای آدمها سنگ صبور بودن وقت میخاد و از طرفی خیلی وقتها متوجه میشی این ادم بااین ضعفهای رفتاری رفیق مناسبی برای تو نیست! 

خوب داشتم میگفتم از اونجایی که معمولا ۹۹ درصد رفیقام جلوی من خود واقعیشون هستن خود واقعی یعنی همون خودی جدای از اینکه صادقه ممکن بدجنس و عقده ای هم باشه. دوستم وسط مکالمه اش داشت از یکی از دوستاش تعریف میکرد که من فقط اسمشو میدونم وندیدمش! داشت میگفت چقدر فلانی شانس آورده خدا چنین همسری بهش داده فلانی نه استایل کردن بلده نه زن خونه داریه نه ادم تحصیلکرده و موفقیه نه فلانه نه بهمان اما یه همسری خدا بهش داده که از هیچ امکانات رفاهی برای این زن دریغ نمیکنه! عین پروانه دور سرش میچرخه و چقدر پول خرجش میکنه بعد زندگی من تهش این شد که این همه هنر دارم! و.... منم گفتم خوب فلانی شاید این زن ويژگی های شخصیتی داره که همسرش میخاد قطعا تو همه رابطه ها بده بستون عاطفی شخصیتی و مالی هست تو باید اززاویه نگاه اون مرد به دوستت نگاه کنی! ولی حدود ۲۰ دقیقه از مکالمه بدون اینکه شاید خودش متوجه باشه داشت در مورد حسادتش به دوستش صحبت میکردو من این حس چقدر قوی دیدم و بعد داشت میگفت همین دوستش چقدر مهربون و دل نازک که هرچیزی من خونه اش ببینم یا دستش ببینم بگم خوبه قشنگه یا فلان سریع میدش به من! و سالها پیش من یه شکلات خارجی خونشون خوردم دوست داشتم و همیشه  این دوستم هروقتی یکی از اقوام میخاد بیاد ایران میگه برام از اون شکلاته میارن! 

واقعا چقدر ما آدمها میتونیم موجودات ترسناکی باشیم یه نفر که ایقدی مهربون و بخشنده است باهامون هم میتونیم نسبت بهش اونقدر انرژی منفی داشته باشیم! حالا متوجه شدم که این ادم میتونه پشت سر منم پیش اون یکی دوستش صحبت کنه و ... کلا همیشه هم بهم میگه شانس داری میم اونقدر دوستت داره یا فلان و بهمان...

امیدوارم خدا به همه اونقدر مهر و مال بده که کسی چشمش دنبال رابطه یا وضعیت زندگی کسی نباشه الهی آمین.

خوب دیگه تا برق اومد من پاشدم اشپزخونه رو جارو کشیدم و دوش گرفتم 

میم تماس گرفت که انگار خیلی امروز بی حوصله ای من کارام شرکت تموم شده پاشو بریم یه دوری بزنیم منم براش دسر یخچالی درست کرده بودم نگفتم بودم بهش

دیگه ظرف دسرو برداشتم  البته از دسر نخوردیم. شام بیرون خوردیم  کلی حرف زدیم دور زدیم حالم بهتر شد واقعا میم یار خوبیه خدا حفظش کنه. تازه کلی هم چیزایی که دوست داشتم تیکه تیکه هرجا می دیدید می استاد میرفت میخرید مثلا من انجیر زیاد دوست دارم یا زغال اخته یا بستنی انبه:))))‌کلا چون چندساعت دورزدیم هی جا باز میشد برا خوراکی بعدی:))

در مورد حسادت صحبت میکردیم داشتم میگفتم من حسودم هنوز نسبت به کسایی که پدر دارن واقعا اه از نهادم بلند میشه میبینم مثلا قدر پدرشون نمیدونن واقعا به همه کسایی که بابا دارن  غبطه میخورم و دعا میکنم همیشه سایه پدر همیشه بالا سرشون باشه میم هم دقیقا عین منه بااین تفاوت که پدرشون ۴ سال پیش فوت شدن براش خیلی خیلی تازه است وهیچ وقت نتونست خیلی با نبود باباش کنار بیاد چون ارتباط عاطفی خیلی عمیقی داشتن و هروقت اسمش میاد اشکهای میم سرازیر میشه.

گفت دقیقا راست میگی موجا منم نسبت به کسایی که پدر دارن همین حس رو دارم غبطه میخورم اسم این حسادت نیست. اما حرف میم هم این بود یه سری ادمها یه سری کمبودها تو زندگیشون دارن و ممکن ما ندونیم با صداقتمون یا بردن اون ادمها وسط زندگی و رابطمون ناخوداگاه حس حسادت اون ادم رو تحریک کنیم. 

خلاصه اینکه امروز ۵۰ درصد اون نجات دهنده تو آینه تلاش کرد نجاتم بده ۵۰ درصد هم یار خوبم.

 

تغییر فاز!

موجا موجا · موجا ·

حدود ۲۰ درصد بهتر شدم گراتن سیب زمینی خوب بود! میم همیشه وقتی حالش خوب نیست مریضه یا اعصاب نداره ازش میپرسم بهتری با درصد بهم اعلام میکنه عین خارجی ها:)))) توی بیمارستان همیشه دکترها ازت میپرسن از یک تا ده به دردت چند میدی؟ حالا میم دیگه عادت کرده با درصد میگه بهتر یا بهتر یاد میم افتادم:(

 بعد از خوردن گراتن احساس کردم کمی بهتر شدم البته قبلش هم ساقی تماس گرفت کمی غرغرکردیم و این نیز کم موثر نبود! 

بانک مهر یک میلیون و ۱۳ هزارتومن باقی مانده ته حساب رو برداشت زد برای قسط ۳ تومنی:))))))‌میخاستم پاشم برم کافه نامرد ظالم کمی صبر میکردی خوب.

اما همه ی اینا انرژی لازم برای تمیز کاری خونه رو بهم میده ایا؟ هنوز پاسخ خیر هست!

خوبی غذا درست کردن امروز با این سبک از روی بی حوصلگی و تنبلی این بود الان نصف گراتن سیب زمینی و مقداری مواد گوشت و قارچ اضافه اومد و برای فردا نیاز به اشپوخی ندارم:(‌تازه از دیروز هم کشک بادمجون دارم برای شام.

داداشی قراره فردا بیاد و حدود ۳ ماهه ندیدمش میرم خونه مامان اینا احتمالا. البته بستگی به این داره برامون جلسه بذارن یا نه چون تو شلوغی نمیتونم برم اونجا. داشتم فکر میکردم این حال بدم بیشتر بخاطر دلتنگیم برای داداش هست خیلی وقته نرفتم سرخاک از دقیقا چند روز قبل عملم تا الان نرفتم یعنی شش ماهه و این خیلی خیلی دلتنگ و کلافه ام کرده.

هرسری میخام برم مامان نمیذاره این سری ببینم موفق میشم جیم شم برم قبرستون؟

    

بلاک!

موجا موجا · موجا ·

امروز یه حسی دارم که روح و جسمم کامل بلاک شده:(

فکر کنم درصد زیادیمون اینطوری شدیم دیگه نه چیزی خوشحالمون میکنه نه چیزی اونقدرا ناراحتمون میکنه نه اصلا ذوقی مونده برا زندگی همشم داریم تلاش میکنیم چنگ میزنیم به زندگی تو این کشور و نرفتن.

اونقدر بی حس و حال بودم امروز که گوشت گذاشته بودم یخچال حوصله اینو نداشتم صبر کنم بپزه گذاشتم غذا ساز و تبدیلش کردم به گوشت چرخ شده و با قارچ و پیاز گذاشتم تو ماهیتابه بعد حوصله نداشتم حتی ماکارونی درست کنم:((((‌همینطوری موند. 

بعد دو تا سیب زمینی داشتم گذاشتم یکم ابپز بشه گراتن سیب زمینی درست کنم:(‌امیدوارم حوصله اش داشته باشم که بوی سیر و رزماری یکم منو درگیر زندگی کنه.

هرچیم میم اصرار کرد برام غذا بیاره قبول نکردم در نهایت ناراحت شد گرفت خوابید:)))‌مردها در هرصورت میخوابن دعوا کنی سکوت میکنن میخوان خوشحال باشی باز میگیرن میخوابن والا.

دیروز گفتم یه تستی کنم بزنم بیرون یه قدمی بزنم تو خیابونمون رفتم وبرگشتم صدام رفته بود:(‌میم میگه کلا پیاده روی نباید بری صدات خیلی خوب شده بود تا میری بیرون صدات میره راست میگه اینو. 

رفتم شیر گرفتم دو کیلو بعد اومدم خونه یعنی پنیر موزارلا درست کنم هیچی دیگه پروژه شکست خورد:(((‌

پنیر معمولی شد بعدم پروسه بعدیش که تفت دادن تو ماهیتابه بود تبدیلش کرد به پنیر برشته:(((((

دیروز داشتم با چت جی پی تی حرف میزدم به نکته خوبی رسیدم داشتیم حرف میزدیم و باگ های خودمو در میارودم یهویی به این رسیدم که مدتی فرصت تجربه کردن یه چیزایی رو از خودم گرفتم

چرا؟ چون تو جنگ بودم هم جنگی که هممون وسطشیم هم جنگ با بیماری بعد فرصت کلی تجربه رو از خودم گرفتم. 

حتی فرصت ریسک کردن و ...

یه مساله ای که اکثرمون درگیرش شدیم هم اینه مجبوریم توی این کشور پولمون خرج چیزی کنیم که یه ارزش افزوده مادی طوری برامون داشته باشه

گاهی پول میدیم که یه تجربه رو بخریم و این مدتی از زندگی من حذف شده که باید دوباره پیداش کنم! میدونم که از زندگی خیلی هامون این حذف شده!

یه مساله ای دیگه ای که فهمیدم اینه مقاومت در برابر ترندها همه این چیزایی که باب میشه داره سلیقه شخصیمون رو تبدیل به یه سلیقه تخمی میکنه 

پس سلیقه شخصی کجا داره میره که یه چیزایی که زشت بوده تا دیروز واسمون؟ امروز تحت تاثیر ترندها داریم ازش استفاده میکنیم و خوشحالم هم نیستیم بابتش

این داره یه مدت مدیدی اذیتم میکنه لباسهایی که دوست دارم چیزایی که سلیقه ام هست داره کم و کمتر میشه

بعد اینطوری که من یه چیزی که پوشیدم یا استفاده میکنم یا دارم رو اگر دست کسی ببینم یا زیاد ببینم دیگه از چشمم میفته!

دوست ندارم چیزی بپوشم و چیزی که دارم تن همه باشه یا دست همه باشه یا ... دوست دارم اون سبک خاص من باشه 

اصلا حسود نیستم سر این قضیه بلکه انگار یکی امضای شخصیم رو برداشته باشه اینطوریه حس بدی میگیرم بابتش!

خلاصه امروز یکم تخمی طور شروع شد:((

 

 

امروز به صورت ناگهانی تصمیم گرفتم کشک بادمجان درست کنم از وسایل لازم هم دو بادمجان نه چندان سرحال در یخچال موجود بود و سیر وپیاز! کشک و نعناع در خونه نبود که سفارش دادم انلاین که هنوز پیکشون نیومده:(( بعد از اونجایی که مغز بنده روی مصرف پروتیین خیلی حساس چند ساله دیدم نه این غذا پروتیین لازم رو به بدن بنده نمیرسونه و کمی هم عدس خیس کردم که همراه عدس میکس کنم:( حالا نمیدونم بعضی روزها ظهر اصلا سفارشات انلاین تحویل نمیدن! تا عصر امیدوارم امروز پیکشون سفارش منو بیاره:)))

عزیزان پستهاتون امروز خوندم همه در خصوص ۵/۵/۵ حرف میزنید بعد بنده هنوز فکر میکردم سال ۱۴۰۴ هستیم:))))))‌تازه امروز فهمیدم ااا امسال ۱۴۰۵ هستا:(((( همینقدر تباهم بنده.

دیروز میم یه جوک فرستاده بود واسم که اونایی دنبال تاریخ رند برا به دنیا اوردن فرزند بودن فردا وقتشه 

بنده هم یه ایموجی خشم پیوست کردم به پستش و نوشتم بنده خودم یه بچه گنده ۴۰ ساله دارم نیازی به فرزند دیگری نمیبینم تنها چیزی که میتونم برای فردا تقدیمتون کنم تاریخ کات هست که رند باشه و در ذهنت ماندگار:(

دوسه روز میگه دسر یخچالی درست کن زن من هی عقب میندازم یعنی وسایلش ندارم نرفتمم خرید که بخرم! امروز دیگه اینم جز سفارشهام ثبت کردم که بسکویت پتی بور و خامه هم بخرم 

دیشب گفت بیا بریم بیرون باز گفتم نه میخوام برم خرید سوپری گیر داد نه هوا گرمه نمیخاد بری لیست بده خودم میخرم رفته بود قهوه هم برام گرفته بود دیگه فقط نون تست و پنیر لقمه ای رو گفتم چون اگر وسایل دسر رو اون می خرید دیگه ناراحت میشدم. خلاصه اینکه دیروز هزینه ای نکردم موجودی کارت کم نشد:))))))

یه چالش شده واسه خودم سرکنم تا روز حقوق با همین پول البته کارت خریدهای سوپری انلاینم جداست اونم ۶تومنی موجودی داره ولی فعلا از همین کارت خرید میکنم چون از یه درامدی میاد که من کاری براش انجام نمیدم جز اینکه زحمت کشیدم و سالها پیش بابت درس خوندم هزینه کردم و یه ازمون سخت قبول شدم واون مدرک الان مجوز یه شرکت که بابتش برای من بیمه رد میکنه و مبلغ کمی هم اجاره میده بابت مدرکم که اون میشه برای خریدای سوپری انلاین. البته چون برا خودم چالش دوتومن رو گذاشتم پس فعلا از همین خرید میکنم وفعلا یک وصد موجودی دارم. و باید عصری برم موز هم بخرم ازش:)))))‌

دیشب که با میم بودم میگفت من برات پول بزنم به کارتت؟ گفتم چرا گفت اون دو تومن کم واست بخدا هزینه یه روز توهه گفتم نه خوب چرا فکر میکنی پول ندارم؟‌

این یه چالش واسه خودم همین. دیشب ساعت ۱ برگشتیم خونه من که اومدم یکم کارام رو ردیف کردم شد دو تایکم با علی و فاطیما حرف زدیم شد ساعت ۴ صبح و تازه خیلی بعد اذان من خوابیدم 

البته بوی قهوه توی خونه پیچیده بود خوابم نمیبرد کرم گرفته بودم پاشم قهوه درست کنم بسکه بوش خوب بود ولی جلو خودمو گرفتم اما مغزم از فکرش و بوش بیدار بود.

نشستم لیست کردم چیزایی که باید ماه اینده بخرم میبینم روز به روز شوینده وسایل ارایش بهداشتیمون رو داریم خط میزنیم ایرانی میخریم بازم نمیرسیم!

ماهی ۹۰۰ شامپو بدن:(‌بعد میری سمت ایرانی اونم شده ۴۰۰ این چه اوضاع گوهی برا ما درست کردن.

هیچی هی میگم حرص نخور دختر جان یکم اب خنک بخور و نفس عمیق بکش 

دلم یه ماگ استنلی بزرگ ابی کاربنی خواسته اینو نوشتم تو لیستم. چرا چون باید اب زیاد بخورم اینطوری خودمو گول میزنم:( حالا سه تا ماگ استنلی دارم:)؛ بعد ذهنم نگاه کنید چقدر عوضی و دیو*ه میگه نه ببین موجای عزیز یکیش دو لیتری اون یکی هم ۲۵۰ میلی لیتری تو نیاز به یک ماگ استنلی ۱.۱۸۰ لیتری داری:))))))))

یه بی ناموسی مغز من که فقط خودم میشناسمش.

یه مدت که اضافه وزن پیدا کردم از هیچی راضی نیستم هیچ لباسی رو تو تنم دوست ندارم:(((‌میم از لباسهام تعریف میکنه من خودم نه حس بدی دارم هر چی میخرم 

حالا چاق شدنمم اینطوری نیست بگن چاقی پر شدم چون قدم بلنده ولی مساله اینه هیچ کدوم از لباسهای زیبام که حس خوبی دارم بهشون اندازم نیستن دیگه:(((((

و اصلا یه استایلهایی رو هم نمیزنم همش فکر میکنم الان بدنم توی دید خوب نیست زشته فلانه بهمانه:(((

روزی نیست به باشگاه فکر نکنم و روزی نیست به برگشتنم به تمریناتم سبک زندگی قبلیم به همه ای اینا و همش به این فکر میکنم بدنم چقدر بااین ورزش نکردن داره اذیت میشه ولی نمیتونم کاری کنم فعلا ورزش ممنوعه. میخوام قایمکی تمرین شروع کنم هرچند تو خونه حتی.

میم دیشب میگفت تن صدات خیلی بهتر شده من فکر میکنم قرص رفلاکس و همینطور حوله گرم که شبها میذارم روی گردن وگلوم خیلی موثر بوده نسبت به همه ی تمرینات و ...


اقا من خیلی مردی که پایه غیبت باشه رو دوست دارم نه مردهای خاله زنک  و حاشیه ای منظورم دقیقا مردی که اهل غیبت نیست بشینه غیبت کنه خیلی بانمک و باحاله

میم دیشب یه پست از یه خانم فرستاده بود برام که پیج پابلیک داره بعد این خانم همشهری ماست بندریه.  میگه ببین شوهره رو قشنگ معلوم دهنش رو سرویس کرده به زور اوردتش تو عکس:))))

وای نیم ساعت داشتیم به این میخندیدم هی غیبت میکرد هی پستهای اینو شیر میکرد میگفت ببین شوهره روُ  برو پیجش نگاه کن شوهره بدبخت اهل این قرو فرها نیست زن نکن این کارهارو . راست میگه خدایی رفتم چک کردم دیدم 

بنده خدا تو همه عکسها حالش بد اخم بی حوصله و پشت زنه قایم شده رفته گوشه ای از تصویر که حتی درست مشخصم نباشه بعد این خانم همش تو فاز تو چشم کردن خودش:))) بابا اینکارا رو با مرد ایرونی نکنید:)‌ بعد یه پستی بود از عقد این دو نوگل اقاهه مال دو سال پیش روز عقدشون بعد اقا جوون و شاداب بعد دوسال قشنگ مشخص بود ۱۰ سال پیر شده واقعا یار بد آدمو پیر میکنه. این مراسمات یلدای و عید و نمیدونم ۱۳ صفر و ولنتاین و سالگرد و تولد همش قشنگ تا وقتی تو خلوت خودت باشه چیه این تجملات افتاده به جون مردم. دختر عموم تعریف میکرد

نصف مشتریهاش بد حسابن مزون داره! میگفت برا مراسمات خاصسشون میان لباس سفارش میدن خون به جگر میکنن تا طرف بیاد حساب کنه بعد دوسال بعد هزینه تولد همه چی قسطی نسیه برا تو چشم کردن اخه این چه کاریه بعد تو بندر الان خیلی از اقایون بنده خدا میرن طلای قسطی میخرن برا زنهاشون چرا؟ چون خانما میخان کم نیارن پیش بقیه  استوری و عکس بذارن از کادوی تولد و سالگرد و روز زن و ...

 

 

 

حکم روز شنبه!

موجا موجا · موجا ·

روزهای یکشنبه حکم روزهای شنبه کارمندهای ایرانی رو داره واسم درسته اون بار روانی روزهای شنبه کاری رو نداره و ازش بدم نمیاد! اما یه جورایی تا ادم برگرده به ریتم کاری سخته 

دیروز رو همونطوری که گفتم هیچ کاری نکردم! هنر هیچ کاری نکردن رو زندگی کردم:)))))‌

الان بله یه خونه کثیف و اشپزخونه شلخته دارم بنده که نمیدونم کی اصلا وقت میکنم تمیزش کنم چون امروز کلی کار دارم اقا پارسا هم که مرخصی هست تا فردا نیستش یکی دیگه از همکارها هم از امروز ساعت ۱۱ونیم کاری پیش اومد کلا مرخصی گرفت و نیستش! 

حسین میگه تو نباشی کل تیم اصلا از دست میرن بخدا بیا همه رفتن فقط تو موندی بعد اصلا معلومم نیست هیشکی نیست:))‌ حسین اینطوری منو خطاب میکنه خانوم موجای گرامی!

اول پیامهاش اینطوری:)))‌ من خندم میگیره اقا چراسختش میکنی خوب.

قهوه نداشتم امروز و از اونجایی که محتویات کارت خرجی روزانه دوتومن بود نمیشد برم یه تومن بدم قهوه محبوبم رو بخرم:)‌ (البته ۹۰ درصد اوقات من پول برا قهوه نمیدم یا میم میخره برام یا داداشم مفت خور خودتونید!)

جریان اینکه من خودم کم قهوه میخرم اینه که یکی از دوستان صمیمی میم قهوه فروشی محبوب شهر هست ادرسشم دیگه اونور شهره! دیگه هر وقت قهوه ام تموم بشه میم میخره 

خونه هم که برم نوه خاله ام بهترین قهوه فروشی شهر هست اونجام که تا پام میرسه خونه داداش میپرسه قهوه داری خونه؟ نداشته باشم میگم میره میخره و اینطوری که من قهوه نمیخرم :(

قهوه ترک داشتم تو خونه که برای صبحانه دوستش ندارم کلا قهوه ترک رو خیلی نمیپسندم و به معده منم سازگار نیست طعم ترشش رو نمیپسندم چون عربیکای خالص هست تقریبا و اینطوری که این قهوه ترکه ۶ ماهه تو ظرفش مونده و ماهی یبارم ازش استفاده نکردم. خوب از ماجرای قهوه و اون موجودی دوتومنی که الان ۱.۶۰۰ هست بکشیم بیرون ۴۰۰ صبح شیر وتاید خریدم.


خوب دیشب شام رفتیم بیرون مثل اکثر شنبه ها من یه رویه حریر مشکی دارم جلوش کوتاه هست پشتسش بلند از این مدلهای زورویی:) بعد یه مینی اسکارف سفید مشکی هم رو کله ام بسته ام با شلوار سفید یه ارایش کاملم کردم من ارایش کامل هم میکنم کرم پودر نمیزنم جز یه سرم ابرسان  برام کافیه. گفتم اقا یکم متفاوت باشم یه سایه زغالی زدم و ریمل و تینت قرمز

بعد میم هی نگام میکرد هی لبخند میزد بعد موقعی که خواستیم بیایم خونه یه ماشینی دم در خونه میم پارک کرده بود روشن هم بود نمیشد منو پیاده کنه چون نمیدونستیم کیه؟ کدوم همسایه یا فامیل میم اینا هست حالا ساعت ۱۲ونیم شبه گفتم بابا بذار منو کوچه بالایی میگه نه استایلت مناسب نیست تورو بذارم کوچه بالایی:((‌این موقع شب 

در نهایت دیگه دو دور زدیم تو محله دیدیم فایده نداره دیگه همون سرکوچه خودمون پیاده شدم بعد میگم بیا برو تیپ بزن بعد در نهایت پارتنرت دوست نداره گربه سیاهه تو خیابونم تورو ببینه:))))))) بعد من میگم بابا مگه چیه خوب ببینه:)))))

قبل رفتنمون هم چند عکس سلفی گرفتم و یکی رو دوست داشتم حسش رو گذاشتم پروفایل اینستام

استوریش هم کردم بعد نمیدونم چقدر فکر کنم از قبل عملم من دیگه هیچ عکسی تو پیجم نذاشتم پستم که اصلا ندارم همشو پاک کردم قبل عمل.

کلا استوری هام رو هم جوری تنظیم کردم که عده محدودی میتونن ببینن. دیشب محدودیت ها رو حذف کردم که همه فالوورهام استوری رو ببینن

حالا خیلی از فامیل که نمیدونستن زنده ای یا مرده ریپلی میکردن خندم گرفت! چیه دنیای مجازی تورو در دسترس چه کسایی قرار میده   

گفته بودم یه پسر عمو داشتم یا دارم که قراربود ازدواج کنیم و دو هفته از شروع گفتگو در مورد ازدواج رابطمون تموم کردیم

من نه ازش متنفرم نه ازش خوشم میاد نه حس خاصی بهش دارم نه اصلا حس میکنم فامیل هستیم کلا باهاش غریبه غریبه ام! پسرش بیمار هست و...

بعد ایشون دقیقا توی این ده سال ۸ سالش رو مشغول پیام دادن به منه گاه و بی گاه پست شیر میکنه یا نمیدونم الکی حالمو میپرسه منم سکوت!

کلا محل نمیدم سین میکنم یا نمیکنم و حذف میکنم! دیروز چهار بار یه چیزی رو برام شیر کرد! بعد دید ری اکتی نشون نمیدم روی عکسم ریپلی کرده بود اسکرین گرفته بود از همون پسته!

دیگه قشنگ یه دور شستمش و بلاکش کردم که وقتی یکی سگ محلت میکنه برا خودت ارزش قایل باش مرد اه.حالا من هر بار بلاکش میکنم یه پیج جدید میزنه 

بعد دیشب فاطیما میگه به خانمش بگو میگم نه دلیل دارم اولا که برادرخانوم خان داداشه تف سربالاست! بعدم زنش گناه داره

اون زن گناه داره بچه اش سرطان داره باباش هم چند ماهه فوت شده من بیام بگم جلو شوهرت بگیر برا من پست شیر نکنه؟من خودم سرطان دارم میدونم مریضی و درد چقدر بار روانی به همراه داره چه برسه یه مادر بچه اش مریض باشه بیام بگم به شوهرت بگو دایرکت نده اونم میدونه قضیه مارو پیش خودش فکرمیکنه این ده سال زندگیش تباه بوده طرف هنوز چشمش دنبال دخترعموشِ بی خیال باشم بهتره. کلا فامیل تف سربالاست من که از فامیل شانس زیادی نیاوردم! 

میتونم راحت به زن عموم بگم چون همیشه این زن عموم ادا مادر ترزا رو در میاره برا خونواده ما اما از دشمن بدتره! ومن سالهاست دستشو خوندم همیشه تو فاز اینه یه عیب و ایرادی تو زندگی من و خونوادم پیدا کنه جار بزنه تو فامیل. بازم اینکارو نمیکنم چون فکر اون زن بیچاره ام میگم گناه داره باز میشنوه اذیت میشه دیشب داشتم در مورد همین موضوع با فاطیما  وعلی و میم صحبت میکردم هر سه نفر گفتن تصمیمت درسته واقعا اگر تو بخوای مثل زن عموت و پسرش رفتار کنی پس با اونا چه فرقی داری؟  خلاصه اخر شب دیشب یکم اعصابم بهم ریخت هرچند لحظه ای ولی خوب گذشت.

برم که امروز خیلی کار دارم. 

 

حساب کتاب!

موجا موجا · موجا ·

امروز پدارم میگفت موجا همه جوره دارم کار میکنم ولی به هیچ هزینه ای نمیرسم پولهام انگار بی خیر وبرکت شده گفتم تورم ایران اونقدر بالاست که واژه خیر وبرکت هم مال قدیم بود نه مال الان! دزدی که نمیکنی داری سخت کار میکنی کار حلال میکنی دیگه خیر وبرکت نداره چه صیغه ای هست؟‌الان هیچ کدوممون به مقصد نمیرسیم تو این اوضاع و نباید از خودت انتظار بالایی داشته باشی 

داشتم به این فکر میکردم که امروز با پرداخت اجاره فقط دوتومن تو کارتم موند و ۶ روز دیگه حقوق میگیرم و باید با این دو تومن سر کنم. چون من برا خودم تعیین کردم دست به حساب پس اندازم نزنم نشستم با یه حساب سرانگشتی چک کردم این ماه واقعا لباس اینا نخریدم خرید اضافی و هدر دهی پول هم نداشتم و نسبت به ماههای قبل مبلغ بالاتری رو برای هزینه های روز مره در نظر گرفته بودم! و الان دوتومن فقط توکارتمه:((

تصمیم گرفتم کارای خونه رو انجام ندم! اصلا هیچ کاری نکنم! یکم فقط نشستم پای کار اقای ی و یکمم با مریم چت کردیم و حالش پرسیدم رفته بود دندون پزشکی جراحی مریم فوبیای دندون پزشکی داشت حالا هی منو تشویق میکنه پاشم برم دنبال کارای دندونم:)) یکم در مورد تسکهای این هفته صحبت کردیم و برای فردا یه تسک سخت داریم من و حسین برا حسین ارسالش کردم 

چون اون دیروز آف بود. دیگه قرار شد تا فردا عصر نهاییش کنیم! 

دوش گرفتم بی خیال کثیفی خونه شدم و شاید برم بیرون قدم بزنم!

هنوز بین رفتن خونه سیم سیم اینا هم مرددم:)‌تااین حد نسبت به معاشرت من کم انرژیم

  امروز کمی هوا خنک تر از روزهای قبل و میشه رفت پیاده روی میم میگه بزن از خونه بیرون یکم قدم بزن بخدا پاهات خشک شدن بسکه تو خونه موندی:(((

هرشب اون صدایی که باهاش بیدار میشم بچهای ترامپ نیستن اون صدا ضدهوایی بعد این صدا بچها ترامپ میان، من اینو دیشب فهمیدم. البته دیشب حمله نداشتیم!

خوب ماموریت تلیت کردن اعصاب روان میم با موفقیت انجام شد😁دیشب ساعت ۱۱ گوشیم روشن کردم شونصد تا تماس از دست رفته و دو پیامک تهدید آمیز مبنی بر اینکه فردا باید صحبت کنیم درمورد این رفتارهات!

منم جواب دادم کدوم رفتارهام دقیقا؟ تا ساعت یک پیامکی طور حرف زدیم میگه این مدت یه هیولای بداخلاق بد قلقی شدی که خداشاهده ننه ات هم گردنت نمیگیره بااین سبک رفتاری😆😆

ازاونجایی که من بلدم همه چی رو به نفع خودم تموم کنم چند ایراد بنی اسراییلی از عملکرد این هفته اش در آوردم گذاشتم جلوش اونم سکوت محض کرد و بعدم گفت قشنگ معلوم بهانه گیر شدی اینم شد بهانه دخترجان؟ منو پیر کردی زن داره ریشم از دستت سفید میشه بزرگ شو.

گفتم همینی که هست.والا.

دیشب ساعت ۴ خوابم برد تا ۹، پاشدم داروهام خوردم 

دیدم تعطیلم زود هنوز یکم با میم و ساقی حرف زدم کلی تماس و پیام داشتم از هردو، یازده دوباره خوابیدم تا یک ونیم الان هنوز گیجم، کافی هم منو سرحال نکرد. خونه باید تمیزکاری شه البته نه صورت خیلی اساسی 

مرتب تقریبا فقط تمیز کاری نیاز هست و گردگیری. ایقد این روزها ذهنم درگیر که نگم حتی نصفشون نمیتونم رو کاغذ بیارم.