اعتراف
· · میخواستم نمایشگاه تموم سیر که سوگواری کردم بیام بنویسم برای ناراحتی توکا غمگین شدنش و همزاد پنداریش میترسیدم وحتی میخاستم رمزی کنم این پستو اما امشب مریم حرفی زد که باعث شد نگرانیم برا توکا کم بشه حسین دیشب توبیخ شده بوده بابت کم کاری توی سایت و...
وناراحت بود و درددل کرد امروز تسکهارو نتونست کمک کنه امرکز نداشت سرعت گیرمنم شده بود گذاشتمش یه گوشه به مریم نگفتم و اخرشب گفتم اینطوری گفت نباید میذاشتیش یه گپشه باید هولش میدادی بیشتر کار کنه بیشتر ازش کار میکشیدی که با یه ناراحتی و غمی و استرسی کار کنه باهاش کنار بیاد و تو غمش غرق نشه.
حالا گفتم پس توکا احتمالا دوباره باغمی که باهاش کنار نیومد با پست من روبه رو میشه و اونم کنار میاد نه؟
من هروقت یه دختر بچه میبینم با باباش بغض میکنم بعد چقدر؟ بعد ۳۰ سال از فوت بابام عدد و رقمش سخته بگم سی سال واقعا برای من ۱۲ ساله ای که پدرش رفت انگار همین دیروز بود این غم و رنج و درد اون دختر هرگز یه بخشی از وجودش بزرگ نشد!
داداشی پارمیدا رو برد خرید باهم رفتیم یعنی و من دلم هی غم میکرفت برای بابا که نیست سر سفره خان داداش کنار مهسا نشسته بود هی براش غذا میکشید من دلم گرفت محمد دخترک چند روزه اش زمین نمیذاشت هی مراقبت میکرد بغلش نکنن نبوسنش و.... من دلم مچاله میشد بله من حسرت چیزی رو میخورم که ندارمش دائم فکر میکنم اگر بابا بود....
اگر بابا بود...
اگر بود
اگر بود
و دعا میکنم همیشه نکه اینا بچهای داداشام باشن اینو بگم هر دختری با پدرش تو دلم دعاش میکنم رنج منو نکشه هرگز. ارزوی محالیه ولی ورد زبون منه همیشه.
این چند روز مدام گریه کردم دیشب از اون اشکها که بند نمیاد بابت اون بخش از وجودم که بابارو همیشه کم داشته بچها من زیاد بابا نداشتم همه حسرتم اینه ادم که تا پنج شش سالگی پدرمادر یادش نیست مهم نیس واسش من از سه سالگیم بابا نداشتم سه سال که جنگ بود و بابا نبود تا هفت سالگیم یعنی چهارسال بابا همش بیمارستان بود دوسال کامل من ندیدمش از پنج سالگیم دقیقا تا هفت سالگیم بابا تهران تحت درمان بود بخاطر آسیب نخاع ناشی از جنگ
دقیقا روزای اول مدرسه کلاس اول بودم که بابا از تهران اوردنش روی ویلچر درسته بعدها تونست راه بره و... اما همیشه درد داشت و هی مرتب میفتاد بیمارستان تا اون روز کذایی که شب حنابندون داداش بابا سکته کرد و فوت شد من مدرسه بودم و برگشتم بابا براهمیشه رفته بود من هیچ حتی بابت هرسختی تو زندگیم به خدای فرضی که بهش معتقدم نگفتم چرا من
اما بابت بابا قشنگ یادمه باهمون سن کم داد میزدم خدایا چرا من چرا بابام بردی هیچ وقت یادم نمیرره.
هرگز اون بخش وجودم جون نگرفت دیگه خوب نشد من از ۱۳ سالگی دارم تراپی میگیرم چندبار حتی دارو گرفتم بابتش ولی هیچ چیزی روی این زخم من اثز نکرد نه من پذیرفتم نه اون درد خوب شد نزدیک سی سال یه عمره دیگه ولی من نه از یاد بردم نه خوب شدم نه سوگواریم تموم شد.
من هیچ وقت بااین قضیه کنار نمیام
من با دیدن هر دختر بچه ای که باباش کنارشه دلم غمگین میشه و آرزومیکنم هرگز رنج منو نکشه
تمام خستگی روزهام که کار میکنم تلاش میکنم شبا سر رو بالشت میذارم یادم میاد غمگین میشم. الان دیگه گفتمش و راحت شدم و توکا منو ببخش🫂