بچها ممنونم از همدردی و پیامهاتون تو پست قبل 🫂 امیدوارم هرگز احساسات منو نفهمید و درک نکنید و تجربه اش نکنید الهی آمین❤️

و اونی که اومد کلی فحش داد به بابای من و نفرین و... باید بهت بگم چون تو حرومزاده ای کاریت ندارم وقتی نطفه مشکل داشته باشه خروجیش میشه انسانی مثل تو. البته زنازاده خیلی کلمه قشنگ و محترمیه در مقابل تو و حیفه بگم زنازاده. من حداقل پدر داشتم پدر داشتن یک پدرخوب داشتن  یک پدر جوانمرد داشتن  درک کردم

 اما خوب نمیتونم درکت کنم یه عمر سرگردانی دنبال بابات میگردی که کی بوده؟ حتما سخته 

نمیتونمم درکت کنم حرامزاده بودنت رو البته تو حرامزاده نیستی گروپ زاده ای متاسفانه تو اینم کسی اینجا نیست درکت کنه 

 خدا مادرتو برات نگه داره که الان اینی که هستی محصول شبکاری های بسیارشه🫠

 

 

 و اینم بگم جگرت بیشتر کباب شه اونی که تورو سوزنده داری بابتش جرو واجر میکنی خودتو بهترین و لذت بخش ترین و قشنگترین لحظه زندگیمه و چقدر خدا منو دوست داشت شاهد این لحظات و جلز و ولز و سوختن تو اون بودم🙏❤️بیش باد این لحظات ان شالله تا نابودی و نیستی کامل🤪🤪🤩 هر چه مرا تبر زدی  مرا یکی زخم نشد جوانه شد جوانه شد،🌱🌱🌱🌱🌱

 

من دیشب حالم اوکی نبودکامنتها باز بود و براهمین داشتم کامنتهارو تو خواب و بیدا

ری میخوندم که دیدم بعله ... 

عجیب که اینا ایقد پیگیر منو و زندگیمن از زن عموم بیشتر😂😂😂

عامو من 10درصد زندگیمم تو این فضا نمیگم که تو چسبیدی بهش و زومی رو زندگی من ناراحتی و خوشحالی و احساساتم ده درصدش تو این فضا نمیگم اصلا شاید من بزرگترین دروغگوی عالمم تو سفت چسبیدی وبلاگ منو؟ 

میخاستم اسکرین شاتش بذارم بعد گفتم خاطر شماها چرا باید مکدر بشه؟ 

خوب امروز روز پایانی سختیه تااینجا کلی جایزه بردیم و خداروشکر یه همکار بلاروس دارم خانمه یعنی نگم چقدر قنده😂😂 ویدیو میده من براش ریسه میرم بسکه شیرینه رفته فارسی هم یاد گرفته هی ویدیو میده از خودش و ما تو گروه همکاران براش میمیریم اصن

قشنگ همه پسراروش کراش زدن😂😂😂 بعد یه رژ نزده رفته نمایشگاه اعتماد به نفس خدا ایقد شاینی من خیلی دوسش دارم سارا میگه موجا تو خدایی دختر حسودی نیستی چقدر رامینارو دوست داری و هی باعث میشی بولد بشه منکه اولین لایک و کامنتهارو خودم واسش میذارم دیگه همکاران بعد میان همراهی میکنن بهش عشق میدیم.

امروز بهش میگم ویدیو بده از نمایشگاه ویدیو داده تو گروه مدیرا میگه همینطوری داشتم ول ول میچرخیدم😂😂مدیونید فکر کنید ول ول چرخیدن از من یاد گرفته🤭

خلاصه روحمون بااین همکارمون تازه میشه هم اینکه خستگی از تنمون در میره. امروزم به انرژی مثبتتون سخت نیازمندم❤️

 

اعتراف

موجا موجا · موجا ·

میخواستم نمایشگاه تموم سیر که سوگواری کردم بیام بنویسم برای ناراحتی توکا غمگین شدنش و همزاد پنداریش میترسیدم وحتی میخاستم رمزی کنم این پستو اما امشب مریم حرفی زد که باعث شد نگرانیم برا توکا کم بشه حسین دیشب توبیخ شده بوده بابت کم کاری توی سایت و...

وناراحت بود و درددل کرد امروز تسکهارو نتونست کمک کنه امرکز نداشت سرعت گیرمنم شده بود گذاشتمش یه گوشه به مریم نگفتم و اخرشب گفتم اینطوری گفت نباید میذاشتیش یه گپشه باید هولش میدادی بیشتر کار کنه بیشتر ازش کار میکشیدی که با یه ناراحتی و غمی و استرسی کار کنه باهاش کنار بیاد و تو غمش غرق نشه.

حالا گفتم پس توکا احتمالا دوباره باغمی که باهاش کنار نیومد با پست من روبه رو میشه و اونم کنار میاد نه؟

من هروقت یه دختر بچه میبینم با باباش بغض میکنم بعد چقدر؟ بعد ۳۰ سال از فوت بابام عدد و رقمش سخته بگم سی سال واقعا برای من ۱۲ ساله ای که پدرش رفت انگار همین دیروز بود این غم و رنج و درد اون دختر هرگز یه بخشی از وجودش بزرگ نشد!

داداشی پارمیدا رو برد خرید باهم رفتیم یعنی و من دلم هی غم میکرفت برای بابا که نیست سر سفره خان داداش کنار مهسا نشسته بود هی براش غذا میکشید من دلم گرفت محمد دخترک چند روزه اش زمین نمیذاشت هی مراقبت میکرد بغلش نکنن نبوسنش و.... من دلم مچاله میشد بله من  حسرت چیزی رو میخورم که ندارمش دائم فکر میکنم اگر بابا بود....

اگر بابا بود...

اگر بود

اگر بود

و دعا میکنم همیشه نکه اینا بچهای داداشام باشن اینو بگم هر دختری با پدرش تو دلم دعاش میکنم رنج منو نکشه هرگز. ارزوی محالیه ولی ورد زبون منه همیشه. 

این چند روز مدام گریه کردم دیشب از اون اشکها که بند نمیاد بابت اون بخش از وجودم که بابارو همیشه کم داشته بچها من زیاد بابا نداشتم همه حسرتم اینه ادم که تا پنج شش سالگی پدرمادر یادش نیست مهم نیس واسش من  از سه سالگیم بابا نداشتم سه سال که جنگ بود و بابا نبود تا هفت سالگیم یعنی چهارسال بابا همش بیمارستان بود دوسال کامل من ندیدمش از پنج سالگیم دقیقا تا هفت سالگیم بابا تهران تحت درمان بود بخاطر آسیب نخاع ناشی از جنگ

دقیقا روزای اول مدرسه کلاس اول بودم که بابا از تهران اوردنش روی ویلچر درسته بعدها تونست راه بره و... اما همیشه درد داشت و هی مرتب میفتاد بیمارستان تا اون روز کذایی که شب حنابندون داداش بابا سکته کرد و فوت شد من مدرسه بودم و برگشتم بابا براهمیشه رفته بود من هیچ حتی بابت هرسختی تو زندگیم به خدای فرضی که بهش معتقدم نگفتم چرا من

اما بابت بابا قشنگ یادمه باهمون سن کم داد میزدم خدایا چرا من چرا بابام بردی هیچ وقت یادم نمیرره.

هرگز اون بخش وجودم جون نگرفت دیگه خوب نشد من از ۱۳ سالگی دارم تراپی میگیرم چندبار حتی دارو گرفتم بابتش ولی هیچ چیزی روی این زخم من اثز نکرد نه من پذیرفتم نه اون درد خوب شد نزدیک سی سال یه عمره دیگه ولی من نه از یاد بردم نه خوب شدم نه سوگواریم تموم شد.

من هیچ وقت بااین قضیه کنار نمیام 

من با دیدن هر دختر بچه ای که باباش کنارشه دلم غمگین میشه و آرزومیکنم هرگز رنج منو نکشه

تمام خستگی روزهام که کار میکنم تلاش میکنم شبا سر رو بالشت میذارم یادم میاد غمگین میشم. الان دیگه گفتمش و راحت شدم و توکا منو ببخش🫂

همکار و همنشین بد!

موجا موجا · موجا ·

دوتا داداش هستن تو تیم که هردو هم مدیر دوتا دپارتمان مختلفن به نظرم بی هنرترینن و سر دوستیشون با برادر رییس اومدن بالا و با واسطه اون یکی برادر اینکی هم رییس شد 

خوب دیگه تو مدیریت ایرانی پیش میاد!

خلاصه اینکه چند روز پیش تو یکی از جلسات که باهم داشتیم و من نماینده دپارتمان خودمون بودم اومد یکی از داداش درمورد گرافیست دپارتمان ما نظر داد! گفت اره شماها غریبه که نیستین خیلی وقته میخایم اخراجش کنیم! خانم موجا بهتر میدونن منم گفتم نه کارای مارو خپب انجام میدن و من مدیر دپارتمان نیستم که نظر بدم اما همکار خوبین و خوب تسکهاشون میرسونن!

بعد خلاصه من اینو به مریم نگفتم چرا؟ چون تو اون جلسه یه گرافیست خانوم داریم از این مذهبی ها که مارموزن و با یه عکس محجبه طور و ظاهر مذهبی بعله!

برگشت گفت پارسال نمایشگاه همه کارای من تو دپارتمان خانم موجا منتشر شد! اقا من الان چی بگم؟ تخریبت کنم؟ هیچی دیگه مطمئن نبودم حرفش راسته یانه سکوت کردم

امشب به مریم کفتم اخ آمپر چسبوند گفتم امپر نچسبون نگفتم تا روز اول بگذره تا همه ببینن گرافیست چقدر فعال بوده این چند روز و باقی داشتن چیکار میکردن! واون صحبت درست نبود قشنگ نبود حرفه ای هم نبود تو یه تیم بین المللی

مریم عزمش جزم کرده بره قشنگ سرجاشون بنشونه اینارو

منم حرفمو باید به موقع میرسوندم از همکارم دفاع میکردم

از امروز بگم؟ دارم از سرزمین مقدس گا براتون پست میذارم از گردن و دست و کمر و چشام نگم از این نگم از ساعت ۹:۳۰ تا الان نشد پنج دقیقه ناهار هیچ استراحتی کنم که اونم غذا سفارش دادم از بیرون

وقت و حوصله غذا گرم کردن نداشتم اصلا!

امروز مادر بزرگ فاطیما یعنی مامان مامانش فوت کرد! فکر نکنم ببینمش فردا قرار بیان مراسم

فردا هم که روز بسیار سختیه برام خدایا توان بده فرداهم بگذره نا ندارم دیگه خلبان دیگه اصلا توان ادامه نداره😒😒😒

انرژی مثبت و دعای خیرتون رو خاستاریم شب بر شما خوش

 

مثلا خوابم!

موجا موجا · موجا ·

دیشب ساعت ۱۱ تیم رو مریم فرستاد استراحت البته صحبت وکارای من و خودش تا ۱۲ ونیم طول کشید و قرار شد همه راس ۹ انلاین باشن

اون لحظه ارامش و سکوتی که هیچ کس تو این دنیا کار به کارم نداره واقعا بهم لذت میده تازه اون تایم اومدم به روح و روان و درخواستش رسیدگی کردم کلی باهم بحث و گفتگو کردیم تا ساعت ۳

البته یکساعتم آموزش داشتم باید انجامش میدادم

بعد تازه خوابم برد و راس ۷ بیدار شدم واقعا دقیقا تایمی که به خواب نیاز داشتم از اضطراب بیدارشدم خوب خیرته حتما

پاشم صبحانه بخورم 

مهیار بیدار داره میگه بیا فلان تسکو شروع کنیم بچه تو خواب نداری.

هنوز میم رو ندیدم این چند روز وقت نشده دیگه 

این روزها حس میکنم تو تاریکی دارم ادامه میدم تو تاریکی و نامیدی مطلق ولی ادامه دهنده حتی با خستگی.

یه مساله ای دیشب تو ذهنم بود هممون میدونیم گرونی شده و... اما قشنگ نیست تو مهمانی هم حرف گرونی گوشت و مرغ زده بشه مهمان اگر مثل من باشه معذب میشه 

من اونقدر معذبم خونه مامانم تو دلم میگم نکنه زحمتی دارم براشون و...چه برسه بقیه

بعد فکر کن میزبانم از گرونی و.... من کلا غذا کوفتم میشه درحدی میخورم که طرف بذش نیاد غذا مثل سنگ میشه برام از گلوم پایین نمیره 

لطفا وقتی مهمان دعوت میکنید سعی کنید ازهرچیزی حرف بزنید الا گرونی بخصوص گرونی مواد غذایی

این فرهنگ سازی کنیم.!

اگر گرونه براتون مهمان دعوت نکنید! 

پذیرش

موجا موجا · موجا ·

تمام دیشب و امروز داشتم به پذیرش یه موضوع قدیمی فکر میکردم 

دیدید دیگه روح روان ادم دقیقا روزهایی که به اروم بودنش نیاز دارید دهنتون سرویس میکنه

و شاید همین بخش بزرگسالی قشنگه که چی؟ با یه دهن سرویس چشای خیس میشینی

عین بچه آدم کارتو درست انجام میدی چون متعهدی به خودت و زندگی که خواستی و ساختی!

ولو در آشپزخانه خونه ای که دوستش نداری و اتاق خوابی که ازش بدت بیاد داری زندگیتو میگذرونی

امروز واقعا روز سختی بود تو شرکت و سخت گذشت بی استرحت بی فرصت تنفس و ناهار و شام

اما وسط کارا ۲۰ دقیقه رفتم تااخرکوچه و برگشتم تره باری ۲۰ متری خونه است ولی من رفتم انتهای محله از محله پشتی بیرون اومدم بعد رفتم تره باری که مسیرمو دورکرده باشم نهایت شد یک کیلومتر و نیم همینم خوب بود

تازه یکم کارا سبک شد رفتم تند تند دوش گرفتم تو همون حین هم دو تخم مرغ ابپز کردم و خوراک لوبیا پختم و پیرهن ساحلی قشنگی که خریدم و وسط کثافت خونه و شلختیش نشستم شامم خوردم باز اومدم پای سیستم

تو همین حین هم روح و روانم داره دهنم صاف میکنه از اول تا اخر شام به زور نشستم عین پدرمادری که ناز بچشون میکشن که غذات تموم کن غذات بخور هی میخاستم پاشم و غذااز گلوم پایین نمیرفت با این بغض.

برم که کلی کار دارم امروزم گذشت و فردا روز سختتریه از امروز اما از پسش برمیام🫠

من خیلی سخت گریه میکنم و این عذاب برام

دیشب یهو گریه ام گرفت و چقدر خوشحال شدم 

گریه باعث تخلیه روانی میشه برا بدن لازمه

اینکه هر احساسی سرجای خودش درست و به موقع در روان ما بالا بیاد یه نعمته

قشنگ سبک شدم واقعا 

چشمان پفالود و خسته و خابالود خود را بر روی یه عالمه تسک باز کردم😂

حالا خوبه ددلاینشون مریم برا من از ۱۱ گذاشته بود

من ۱۰:۴۵ بیدارشدم

اونی که یازده بود به کمک Ai عزیز انجام دادم و رفت تا ببینم نتیجه اش چی میشه

من پاشم فکر صبحانه ام باشم ناهار هم دارم الحمدالله والمنه😑

خونه هم همچنان در حالت قبله

 

کلاف باز شده کاموا!

موجا موجا · موجا ·

خوب به نمایشگاه که نزدیک میشیم عین یه کلاف کاموا که از هم باز شده گره خورده پیچ در پیچه سر نخ از دستتون در رفته میشه😂😂😂

حالا غکر کنید چقدر روسای من وسواس نظم دارن چقدر ادمهای با پلنی هستن و هرچیز کوچیکی تو تیم با مشورت و برنامه ریزی و سختگیری پیش میره اما و اما تو روزهای نمایشگاه هر اتفاقی ممکن بیفته حالا شما فکر کن پارسال نت غرفه قطع شد! فکر کنید تو یه کشور پیشرفته با اون سرعت نت نت قطع شد اونجا و اونقدر همه چی بهم ریخته شد که تیم فیلم برداری و پشتیبانی و... مجبور شدن به روش آتش دود کردن فایلها رو برسونن به تیمهای دیگه

میرفتن هتل از اونجا بارگذاری میکردن تو درایو آفیس اصلا نگم براتون پس ما انتظارهرچیزی رو داریم تقریبا! و میدونیم بی نظم پیش میره و ممکن طبق پلن نتونیم پیش بریم!

نمیدونم امروز چقدر کار کردم فقط میدونم نتایج همشون خوب و عالی بوده و همین برام کافیه اونقدرم زیادن از دستم در رفته!

حالا بگم همه تیمها هم تو ایام تو کار تیم ما سرک میکشن نظر میدن و... و این کلافه ام میکنه😶😶😶😶

دور گود نشستن میگن لنگش کن مریمم قشنگ سراینا عصبی میشه ولی چیزی نمیگه.

بااجازتون ۶:۳۰ تا ۷:۲۰ هم پیاده رویم رو انجام دادم چندتا نوجون تو پارک تیکه میپروندن

خوشحالم تو این کشور هیچ وقت دلم بچه نخواسته چون ۹۰ درصد ادعاشون میشه رو تربیت فرزند حساسن همه بچهاشون خیلی فراتر از چیزی که هست میبینن همه تربیت خودشون بی نقص ترین میبینن اما من چیزی که میبینم ۹۰ درصد بچهای نوجون ۱۲ تا۱۸ سال که اتفاقت پدرمادرهاشون دهه پنجاه و شصت هستن بی تربیت ترین نسل ممکن تحویل جامعه دادن

به بچهاشون کنترل هیجان و هورمون احساسات یاد ندادن ممکن الان خیلی از پدرمادرها باخوندم پست من ناراحت بشن یا بگن نه ما جز اون ده درصد حساسیم من چیزی که چشمم میبینه تو این جامعه به فنا رفتن تربیت و اصول انسانی.

پسری که با دیدن کسی همسن مادرش تیکه میپرونه اصلا میگم اقا از قیافه من معلوم نیس چهل سالمه اوکی خانم که هستم؟ مشخص که بزرگتر توام تو اونقدر بی تربیت و بیشعوری با دوستات حرفهای رکیک بزنی و هرهر به ریش بابا ننه ات بخندی؟ اگر یه نفر از اون چنتا میگفت بچها زشته رفتارتون جالب نیس خانم داره میاد و... یه امیدی به این نسل پیدا میکردم.

به ماها یاد داده بودن مرد داره میاد فلان حرفو نزن فلان حرکت نکن همونطور که به داداشهای من یاد داده بود یه خانم داره میاد فلان حرف نزن فلان حرکت در شان تو و ناموس مردم نیست!

من ادم روشنفکریم روی خیلی چیزا ولی این قضیه ناموس مردم هنوزبرای من کاربرد داره 

تو وقتی تو خونه ات یادت بدن حقوق زن رو احترام به جنس مونث رو تو جامعه همه زنها و دخترای دیگه برات محترمن میگی ناموس مردمن.

برا بیشتر پدرمادرهاهمینکه بچشون به خودشون احترام بذاره براشون شاهکار احترام به دیگران یاد بچه نمیدن، رسما اصول انسانی تو این جامعه به فنا رفته. 

مثلا نمونه اش بین دوستان و فامیل خیلی پررنگ تو مغازه تو بازار تو فروشگاه من شاهد خیلی چیزهام تو جامعه.

همه تبدیل شدن به اقیانوسهایی به عمق یک سانت به لطف اینستا و اینترنت چهارتا کلیپ و متن روانشناسی! به اسم آسیب نزدن به بچه بچها رسما تربیتشون رها کردن به اسم اعتماد به نفس و دفاع از خود و قدرت نه گفتن احترام از بچها گرفتن رسما! یه حرف خوبی یه استاد دانشگاه تهران یه روز تو تاکسی زد گفتش که وقتی از یه جامعه بزرگتر کوچکتری و احترام رفت همه چی میره جامعه ای که به پدر احترام نذاره به مادرم رحم نمیکنه!

دهه ۹۰ تا دهه ۱۴۰۰ افتضاح ترین نسل ایرانی ان! تو تربیت تو فرهنگ و توی ادب.

صبحهای لاکپشتی

موجا موجا · موجا ·

مریم بیدارشده تسک میفرسته میگه ببین چقدر مغزم صبح خوب کار میکنه

میگم مریم خانوم گل من لود نشدم هنوز تا ۱۲ ظهر هم لود نخواهم شد 😶

از اونور میم از ساعت ده یک ریز زنگ میزنه از این چرخه باطل بیرون بیا پاشو چیه تا ۱۲ ظهر از رختخواب کار میکنی

مگه تو همونی نیستی اوایل آشنایی ۸ باشگاه بودی😑🫠

هرکس از ظن خود شد یار من واقعا میگم اون ممه رو لولو برد🤪🤪

من عوض شدم عوضی شدم بپذیر که الان من ۱۲ تازه صبحانه میخورم والا

پاشدم یه چایی زعفرون و هل و گل محمدی درست کردم 

آمریکانوی محبوبم رو ساختم و کاسه ماست یونانی و گراونولا با میوه گذاشتم جلو خودم

وسط اون شلختگی و کثافت خونه صبحانه ام خوردم

چون وقت ندارم دو دور لباسشویی روشن کردم روی دور ۲۰ دقیقه چون وقت ندارم

لباسهای منم اونقدر کثیف نیست بسکه وسواسم

دال عدس خیس کردم برا شام دال عدس بوشهری درست کنم

مرغم گذاشته بودم تو یخچال دیشب 

بعد دیدم شام فیله مرغ و سالاد درست کنم

ناهار دال عدس که راحتتره

درهمین حین هم کلی تسک از زمین و آسمون ریخت و بعضی هاش انجام دادم

باقیشو گفتم مریم اولویت بندی کنه

کیسه  یکبار مصرف جارو برقی تموم کردم😑

فکر کنم با قیمتهای جدید باید برگردیم به عصر دایناسورها😒و با روش اونا خونه رو تمیز کنیم دیگه

خداکنه امروز بشه یه سرو سامونی به خونه بدم🥲

داداشی فردا میره اصفهان بهش میگم تو دل نمیکنی از خونه مامان؟

میگه برا من بهترین جای دنیاست این شهر اونقدر بهش احساس تعلق دارم خداعالمه

گفتم نمیدونم خاصیت سنته؟ که ۴۶ رد کردی؟

یا چی یا اصفهان و دوری

من به هیچ شهری احساس تعلق و حال خوب ندارم!

به خونه و مادر چرا اما به شهرمون نه

خفه میشم توش و حس خوبی ندارم بهش

شماها چی به شهری احساس تعلق دارین؟ یه شهرو عمیق دوست دارین؟

من خیلی وقته حتی به آدمها اون حس تعلق و دوست داشتن ندارم دیگه

مثلا نوه جدیده اون ذوق در من زنده نکرد! یا نمیدونم حتی ارتباط و شکل گیری رابطه عمیقکه قبلا با نوه هامون داشتم هم همینطور ازشون دور شدم و رابطه برام مهم نیست

اصولا دیگه رابطه داشتن باهیچ انسانی اونقدر مهم نیس واسم! نمیدونم چرا 

افسردگی؟ دلمردگی؟ یا پختگی و بی تعلقی به این دنیاست هرچی هست نمیدونم ولی این بیماری منو دور کرد از همه!

 

اولین روز بخیر گذشت!

موجا موجا · موجا ·

الان که دارم مینویسم با یه سردرد بدی دارم امروزو تموم میکنم ناشی بی خوابی خستگی جاده و یه عالمه تسک که مغز حسابی کار کرده🫠

آقای دکتر رییس بزرگ امروز خابیده بود رو اتوماسیونها و گروههای شرکت یعنی من پیام میدادم زودتر همه سین میکرد چک میکرد ببینه داریم چیکار میکنیم کیفیت کار چطوره؟

پارسا که اصلا نیستش اول صبح جو یکم بهش استرس داده بود اومد پیام داد الان من چه کنم به نظرت؟ گفتم ایده پردازی کن رفت ایده پردازی کنه بیاد! الان پارسا در واقع پارساله!😑

مهیار ولی بنده خدا دیشب تا دو بامن بیدار بود دیگه اخرش  گفت با اجازتون من برم بخوابم😂میخاستم بگم نخیذ اجازه نمیدم 

دلم سوخت جوابش ندادم که فکرکنه منم خوابم بره استراحت

خودمو مریم ترکیدیم رسما مریم عین پارسال و پیارسال نیست انرژیش کم شده پارسال کلا نمیخوابید امسال میبینم زود خسته میشم الانم دوساعت داشت غر میزد که اومده قهوه بخوره خسته است و...

ولی تا اینجا همه خروجی هام عالی بوده از امروز راضیم واقعا با یه سردرد و خستگی و بی خوابی الحمدالله به لطف انرژی مثبتتون واقعا همه چی به خیر گذشته

تازه چند ایده عالی هم دادم که گرفت!

تازه اینجا خیلی شرجیه رفتم سه کیومترهم پیاده روی کردم دیگه دیدم نا ندارم نفس کشیدن سختمه میم هم ازاول گفت نرو خیلی هوا بده ولی گوش نکردم رفتم و سردردم هم از اونجا شروع شد

گفتم اگر امروز تو این هوا نرم مغزم به راحت طلبی و پیچوندن عادت میکنه! پس رفتم ولو نه باکیفیت اما انجامش دادم. 

الان دلم میخاد فقط دوازده بشه بگیرم بخوابم😶‍🌫️

امیدوارم فردا هم همینطور با کیفیت بگذره

قشنگ دهن من یکی و مریم صافه صافه!

دیشب تا ساعت سه داشتیم آرشیو پارسال شخم میزدیم

بعد دوباره تا ساعت پنج داشتم آرشیو پارسال رو پخش میکردم بین بچها که هرکس بدونه وظایفشو 

خلاصه که کم خوابیدم خیلی کم و مغزم هنگه و صبحم زود پاشدم  داداشی منو میخاست بیاره خونه ام و...

هنوز لود نشدم ولی خوب کلی کار انجام دادیم با مریم.

کلی احساسات منفی اضطراب خشم حتی و افسردگی رو دارم هندل میکنم این هفته و باید دوام بیارم که هنر من دوام آوردن تو روزهای سخته.

این هفته مدیران ارشد زوم هستن روی عملکرد ما توی ایام نمایشگاه

کی داره چقدر کار میکنه چقدر فعاله؟ خروجی کارش چقدر با کیفیت و....

من ترجیحم اینه تو دید نباشم توی این ایام ولی هستم!

شب موقع خواب کلی مساله برا فکر کردن سراغم میاد البته میدونم این انتقام مغزمه و روح وروانم!

بابت اینکه این مدت زیاد کار میکنم و استراحت ندارم!

برام انرژی مثبت بفرستید این هفته خوب و باکیفیت بگذره خروجی کارا خوب باشه و ماهم بدرخشیم تو این نمایشگاه بخوص دپارتمان ما!