آرشیو اردیبهشت 1405

پست‌های منتشر شده در اردیبهشت 1405

سایه هلویی!

موجا موجا · موجا ·

خیلی سال بود سایه چشم هلویی نزده بودم امروز که دوش گرفتم و ناخنهام لاگ گلبهی زدم از رژگونه هلوییم یکم سایه چشم کشیدم یهو رفتم به ۲۶ سالگیم و ارشد، چه روزهایی بود ۶ تا دختر بودیم و ۲۵ پسر، خوب کلاس مردونه بود بیشتر اما زور ما بیشتر بود دخترا هرکدوم یه اسمی داشتن، من بخاطر پوستم و رنگ لپام اسمم هلو بود یکی البالو یکی پرتقال یکی خرمالو و...

ترم سوم بود یکی از پسرا کلاس گفته بود ما فقط میدونیم رمز حرف میزنید هلو کیه اسم منو گفته بودن من چقدر ناراحت شده بودم😂😂😂 بعد یبار یادمه داشتیم قدم میزدیم تاخابگاه و مژگان برگشت گفت خوب حق داریم بگیم هلو تو از اون هلو بدون پرزهایی ببین خودتو و کل مسیرو هر شش تایی خندیدیم. 

اون موقع رژ گونه هلویی و سایه هلویی هم دوست داشتم برا روزهایی که خسته و حال ندار بودم. چندباری حراست بهم گیر داده بود گفتن دستمال بکش صورتت پاک کن فهمیدن رنگ پوست خودمه. الان اونطوری نیستم آدمی تو مسیر زمان تغییر میکنه پیر میشه.بعضی وقتا یجا میرم میگن چقدر سرخ شدی میفهمم رنگ لپام برگشته.

تموم این ۱۷ سال که گذشته انگار یه لحظه بوده زندگی همین عین برق و باد آدمی سنش میره بالا و دیگه.

امروز از اون روز سخت شلوغها بود با نهایت تلاش و نت تخمی گذشت دوتا تسک سنگین هم از دپارتمان جدید داشتم که اونقدر دیروز چونه زدم چهار تسک بود که امروز دوتاش دان بشه.

گفتم اقای مدیر قرارمون این بود من روزی یک تسک انجام بدم برا دپارتمان شما نه ۴ تا! تازه امروز شلوغترین روز هفته بود برا فیلد همیشگیم واقعا کلافه شدم 

بعد گفتن اوکی دوتاش برسون نرسوندی همون یکی! بعد امروز دوتاش تموم کردم ولی یه دونه روفرستادم نشستم فکرکردم من بیشتر ازهمه همکارام کار میکنم تسک انجام میدم و... حتی بیشتر مریم مدیر دپارتمان. خوب مگر خولم تو دپارتمان اینوری از روز اول همینکارو کنم؟

یه دونه انجام بده دخترجان که وقتی دوتا شد سرشون منت بذاری هم اینکه بونوس بگیری عین اقایون همکار. ولا خودمو اذیت کنم که چی بشه اصلا؟ مدیر دپارتمان باید به قول حرفش عمل کنه روزی یک تسک. بعد امروز تسک ارسال کردم بهشون گفتم دومی نرسیدم اصلا! گفت اوکیه همون روزی یکی کافیه، میگن به مرگ گرفتی به تب راضی شن؟ یه همچین چیزی دارم برعکس میگم؟ خلاصه همین.

خورشت بامیه درست کردم ساعت پنج تازه اماده شد معمولا ۱۲ ساعت فستم ناخاسته از ۱۲ شب تا ۱۲ ظهر گاهی یک حتی.

جواب کامنتها رو میدم بچها کلا دوستدارم میام وبلاگ یه عالمه کامنت باشه بعد موقع جواب دادن حسابی فکرکنم.

چندش‌ترینِ مردم!

موجا موجا · موجا ·

این هفته دوبار رفتم برای ترمیم مژه یکبار مژه کارم دیر رسید منم قرار داشتم نموندم

اون روز که رفتم یه دختر خانمی اومده بود برا ترمیم ناخن و ناخن کار رو نگم با مدیر آرایشگاه چقدر از این تعریف کردن تو چقدر خوشگلی نازی فلانی واقعا هم دختر خوشگلی بوذ

بعد امروز رفته بودم برا ترمیم مژه بالاخره برگشت ناخن کار به مژه کار گفت فلانی میشناسی منظورشون همون دختر خانم اون روزی بود که از خوشگلیش تعریف میکردن و...به اسم و فامیل هم معرفی کرد بعد گفت دختره ارتودنسی کرده لای دندوهاش چقدر کثیف بود و....

مردم این شهر همیشه همینقدر دورو و چندش بودن و هستن همیشه دنبال اینن پشت س آدمها حرف بزنن تا ته حلق ملتو نگاه میکنن دندونهاش میشمرن و....

حالا میگم اون دوستم حتما نیتی داشته هردوسه بار اینطوری حرف زده بامن شک ندارم حرفشو از رو عقل و سیاست میزنه به همه چیز من حسادت میکنه این آدم چقدر بد واقعا تو چنین دنیای ناامنی داریم زندگی میکنیم.

روزی که خاستگار اومد براش فقط و فقط چشماش دنبال ازدواج و پول بود نه طرفو سنجید نه تحقیق کرد نه حتی با من صادقانه صحبت کرد که مشورت کنه نه مشاوره رفت.

همشم اون اوایل میگفت مردی که بخواد سردوهفته میاد خاستگاریت مردی که بخوادت خواستن به تماس وپیام نیست که به سند ازدواج 

من گفتم ایقد سریع نرو سمت ازدواج یه هفته بود کات کرده بود و اینکه مشکوک اخه یه مرد دو هفته ای به تو پیشنهاد ازدواج بده بفهم خوب اینو.

بعد میم گفت موجا؟ این قضیه مشکوک طرف میره تهران چند روز به زنش یه تکست نمیده یه تماس نمیگیره میگه مهمون دارم من مدلم تماسی و پیامکی نیس مگه میشه ؟حتما این ادم با خانم دیگه ای هست 

اصلا این موضوع بو داره منم به دوستم نگفتم اینارو گفتم تو دلش شک نندازم خودش عاقل بعد دوسه ماه کاشف به عمل اومد آقا این زن چندمشه! و قبلی هارو طلاق داده 

بعد یک ماه بعدش فهمید چند اعتیاد سنگین داره!

سراین دوست من میفهمم حالش بده سرزندگی نرفته چوب دوسر طلا شد چقدر یکسال گذشته من ازافسردگی حال بد نجاتش دادم چقدر دل به دلش دادم ولی واقعیت اینه ادمها خودشون مسوول انتخاب خودشونن حتی تو چنین شرایط جسمی که من دارم زنگ میزنه غر میزنه انرژی منفی میده. خوب اینکه تو توی ۴۲ سالگی نمیدونی چی میخوای از دنیا کار نداری پول تو جیبی میگیری هنوز انتخاب پارتنرهات اوکی نبوده کسی مسوولش نیس من حتی چقدر تراپی فرستادمش ولی انگار نمیخواد درست بشه همین چهارماه پیش چهارمیلیارد ماشین خریدن خونوادش براش من چقدر ذوقشو کرذم بعد منو دعوت کرد شروع کرد به غر زدن گفتم الان تو داری آرزوت زندگی میکنی اینم ماشین حال خودتو خوب نگه دار. بعد غر میزنه پوله بنزینش ندارم پول بیمه اش ندارم خراب شه پول تعمیر ندارم همین ادم دقیقا تا شش ماه پیش چنین ادمهای مسخره میکرد که سیسشون به جیبشون نمیخوره

ولی من ضایعش نکردم میخوام بگم بعضی ادمها به جنازه ما هم قانع نیستن میگن واو دیدی چه مراسمی براش گرفتن به مرگتم حسادت میکنن 

من ادم رکی هستم اما برا همین دوسه تا رفیق که دورمن خیلی رودربایسی دارم.

اخه روزی هزار بار میگی خداروشکر کن کار داری مستقل زندگی میکنی پارتنر خوبی داری من واسه داشتن اینا ماتحتم پاره شده جوونی نکردم تنهایی کشیدم زحمت کشیدم. اونقدر بدشانسی و مشکل داشتم اگر اونا نبود الان که وضعم این نبود تو اوج حال خوبم و رسیدن به اهدافم بعد ۱۵ سال یهو سرطان اومد وسط زندگیم از یه دختر پرجنب وجوش ورزشکار خوش استایل تبدیل شدم به یه ادم مریض که ۵۰۰ متر سختشه راه بره ده کیلو چاق شده

حالم بد میشه از این مردم تخمی این شهر

امروز این شعر تو مغزم پلی میشه

نه توسرم بلکه تو یه بخشهایی از مغزم 

دیشب خواب دیدم میم سیگار آتیش کرد داد دستم من یکی دو دقیقه بین انگشتام نگه داشتم

بعد گفتم من نمیکشم و پس دادم بهش.

یه مدتی تفریحی که نه از غم زیاد بعد فوت داداش سیگار میکشیدم 

اوایل آشناییمون با میم بود میرفتیم بیرون هی سیگار آتیش میکردم من

بعد تحمل بوی دود قلیون و سیگار خیلی سخت برامن، همیشه اینطوری بود حساس بوده ریه هام

البته خیلی وقته نکشیدم نفسشم ندارم دیگه، دلمم نمیخواد اصلا بکشم، میم هم سیگاری نیست درحد هفته ای یه نخ

بعد  هروقتم پیش هم بوده خواسته بکشه گفته واست خوب نیست 

من علاقه به آب انگور و متعلقاتش هم ندارم هیچ وقتم مست نمیشم

چندباری تست کردم نه دوست دارم نه اصلا اثری رو من داره مسخرس پیشم

که آدمها هرهفته هرروز میخورن خوششون میاد! از جمله میم آخر هفته ها 

ولی خوب مشکلی ندارم علاقه اش هست دیگه هروقتیم تو جمع میخوان بخورن

میگه واست خوب نیست حالا نکه من علاقه دارم😂😂 

از شنبه قول دادم فست فود نخورم و تاالان خوب پیش رفتم

تا شنبه آینده خبری از شام بیرون و فست فود نیست و سعی کردم آشپزی کنم این هفته 

در پی ام اس ترین حالت ممکنم ولی خوب تسکها زیاده و باید دوام بیارم

این ماه اونقدر خریدهای چرت و پرت داشتم که باید کاپ بدترین خریدهارو بهم بدن

بدون فکر از بی خوابی قشنگ پی پی کردم تو کارتم با خرید انلاین مزخرف😶

جوری که میم میگه موجا مگه تو از شلوار دوسه تا نداری؟ این یعنی خرید جدیده؟؟در این حد

چند روز هوا بشدت آلودست بخصوص دیروز که اصلا نشد من برم حتی تو راه پله چه برسه بیرون رفتن الان جدی جدی جز گروه پرخطرم!

دوستم بود میگفتم زنگ میزنه چرت و پرت میگه؟ دیروز پیام داده دایی من سرطان داشت شش ماه مهلت داده بودن دکترا سر شش ماه مرد! تو زود فهمیدی الان ناراضی زود فهمیدم؟ خوشحال سرطان دارم؟ کلا همه اطرافیان میگن این دوست نیس دشمن درحقیقت 

و به رابطه و زندگی و کارت حسادت زیادی داره اما درک نمیکنم چرا دوست من باید چنین کنه؟

تولد میم

موجا موجا · موجا ·

نازی ایقد از وسط روز زنگ زده پاشو بیا فس فش نکن یک خونه باش و فلان و....

منم دربدترین ورژنم بودم باحالت تهوع ورم و پی ام اس

تازه میم هم تماس گرفت شب ویلا گرفتم توکه مشکلی نداری ؟ گفتم فقط بگو کیا هستن 

من این روزها اصلا دلم نمیخواد وسط جمع و مهمونی باشم ولی خوب نمیشد شب تولدش تنهاش گذاشت اصلا به روخودم نیاوردم تولدته!

فیله مرغ مزه دارکرده بودم برا شب ساندویچ سزار درست کنم براش رفته بود یه عالمه فلفل خشک چیلی و گوجه خشک و رزماری گرفته بود برا ساندویچ

گذاشتم تو روغن زیتون که مزه دار بشن و تازه کیک هویج پختم به لطف میم که یادش بود آرد بخره، تندتند آماده شدم و میم تماس گرفت خودم میبرمت خونه نازی 

رفتیم اول گل خریدم برا میم هم گل رز خریدم وقتی اومدم تو ماشین تعجب کرد براش گل خریدم, اونقدر بچها شیطنت کردن خوب بود حداقل بک گراند حرفاهمون صدابچها بود نذاشتن حرفمون بره سمت بیماری زیاد و نازی پیام داد چرا موقع خداحافظی نذاشتی بغلت کنم؟ چراامروز ایقد غمگین بود؟ هرچیم سعی کردم نشد... ببخش

گفتم نه خوب بود بخصوص صدا بچها. باهم خمیر کلوچه درست کردیم پسرش امیرعلی عاشق کلوچه فومن که من درست کنم. بعد چندسال بالاخره نازی یاد گرفت ازم و شاید یادگاری شیرینی شد ازمن.

دیگه ۷:۳۰ زدیم بیرون اول منو بردن نون چاپاتا خریدم و دیگه رسوندنم خونه میم هم پیام داده بود تنها میریم ویلا. منم اومدم خونه با خیال راحت فیله هارو گذاشتم سرخ بشن تو روغن زیتون رفتم دوش گرفتم و کاهو وگوجه خرد کردم و کیک گذاشتم وژله توت فرنگی میخواستم ترند دبی رو تست کنیم بچها واقعا مزه سوون اپ با ژله توت فرنگی عالی بود.

میوه و... هم میم خودش خریده بود و مزه و تنقلات

۹ تا ۱ونیم ویلا بودیم که خیلی خوب بود بخصوص خنکی هوا و بوی شب بوها 

میم عاشق ساندویچ سزار هست ولی با دستپخت من. من گوجه خشک و چیلی اضافه میکنم که خیلی خفن میکنه مزه اش رو.

ازطرفی شرکت اونقدر امروز زیاد بود نت هم داغون من احساس میکردم کوه کندم!

میم دیگه اخرش گفت امشب تولدمه ها🤒

واقعا حوصله تولد بازی نداشتم دوبار توی روز اونم با ماسک حال خوب زدن

متوجه بود که اوکی نیستم گفتم چند روز دیگه بهترشدم تولد دوتامون باهم میگیریم

ولی خیلی خوب بود حال و هوامون عوض شد فردا اونقدر شلوغیم فقط خدا کمک کنه بگذرونمش

باهمین حال و تنگی وقت کلی کارهارو رسوندم تسکهارو دان کردم 

اما فردا تااخرشب گیرهستم شدید

کافه گردی

موجا موجا · موجا ·

امروز با علی رفتیم کافه، اومده بود یه کاری داشت وگفت نمیشه نبینمت وقتی فاطیما همراهش نباشه قطعا نمیاد خونه من تنهایی! مردهای خونواده من حرمتهارو حفظ میکنن، ومن برا معذب نبودنش گفتم میم هم میاد. اولین دیدار میم و علی بود که خوب بود. البته قبلش باعلی رفتیم یکساعت حرف زدیم و دور زدیم

فردا ناهار خونه نازی ام فکر کنم قدیمی ها میدونن نازی دخترداییم هست و استاد روانشناسی 

ما بخاطر رفیق بودن و دوست بودنمون باهم رفت وامد داریم نه فامیل بودن!

اخرین باری که دیدیم همو یک ماه قبل عملم بوده

تولدش هست فردا و رفتم خریدم یه عالمه لاک 

نمیدونم اونقدر حال دارم کیک بپزم فردا یانه؟

در کل این روزها رو دارم میگذرونم فقط که حالم بهتر شه

صدام که بعد اندوسکوپی کلا داغونتر شده نمیدونم چرا؟

و این گفتاردرمانگر هم هنوز تایم نداده

روزهای شلوغی رو سرکار میگذرونیم جوری که شبها هلاکم و مغزم هنگ 

ولی همین بد نیست شاید.

کریم میگه صبور باش نوبت من وتوهم میرسه روز منو توهم میرسه

میترسم حرفهای کریم از رو امید واهی بیاد و یه روز بیدار شم کریم رفته باشه واین بیماری لعنتی

بهش غلبه کنه.

بهش امروز گفتم ممنونم کریم تو اوج نامیدی ها همیشه امیدواری تو لازمی برای دنیا.

سگ پاسوخته

موجا موجا · موجا ·

دیدین بعضی اوقات بدون اینکه متوجه شده باشین با یه امید واهی برا رسیدن به نتیجه مطلوب بارها و بارها تلاش میکنید صرفا برای اینکه شکست رو نپذیری؟ ته تهش چندسال بعد میبینی شکست خوردی اما اگر پذیرفته بودی چند سال جلو بودی.

پذیرش درد داره، این روزها خیلی فکر میکنم کمتر حرف میزنم کمتراز همیشه ارتباط میگیرم با آدمها و راه حل رو پیدا نمیکنم‌.

اونقدر تو سکوت و عدم ارتباط بودم که حتی اینجا هم حرفی برای گفتن نداشتم.فقط نمیذارم این اوضاع روی شغلم اثر بذاره. اگر میتونستم بقیه بخشهای احساسیم رو به باقی قسمتهای زندگیم هم شیر کنم و عملیاتیش کنم آدم نرمالتری میشدم.

امروز با یک مربی شنا صحبت کردم فعلا فقط شهریه رو فرستاده توضیحات رو ارسال نکرد ببینم تو ترم اموزشیش سیلابسش چی هست.

نمیخوام عین پارسال بشه و مربی که خصوصی گرفته بودم خداتومن سرم کلاه گذاشت بعد جلسه سوم غیبش زد یه روز میکفت سرماخوردم. یه روز میگفت اب استخرسرد و...خلاصه بعد 9 نصف پولو با تهدید پس داد.

فاطیما میگه برو کلاس یوگا من احساس میکنم نمیتونم اونقدر نایس باشم و کانکت شم با آدمها. 

تازه باهزار زحمت خودمو راضی کردم دوشنبه ناهار برم خونه نازی دختر داییم، اونقدر ذوق داره که خدامیدونه.

اما نمیدونم اصلا برم اونجا چی بگم؟ این بیماری کوفتی یه دره عمیق حفر کرده بین من و آدمهای زندگیم میخام موجای سابق باشم اما نمیشه، از اینکه یواشکی نذر میکنن, گریه میکنن بغض دارن سوال دارن حالم بد میشه. معذب میشم.

حتی از میم متنفرم که بامن عین سابق رفتار میکنه ادا در میاره. 

احساس میکنم این روزها شبیه سگ پاسوخته ام، مریضیمو انکار میکنم یهو درد و زخممهام یکی یکی خودشو نشونم میدن.

خوابمم بهم ریخته فکر کنم مشخص از ساعت پستم

میگو پلو یا پلو میگو؟

موجا موجا · موجا ·

تازه رفتم تا شرکت پیاده و برگشتم میم هم شلوغ بود و قرار شد ساعت ۹ بیاد دنبالم، منم رفتم پیاده رویمو کردمو و برگشتم که نزدیکهای خونه آقای مهندس گفتن پنج مین دیگه میرسن دم در! دقیقا منم همون تایم میرسیدم خونه. از اونجایی ایشان هم ان تایم تشریف دارن هم طاقت انتظار ندارن من نمیدونم اون پنج مین چقدر برکت داشت که من هم رسیدم خونه هم یه سرویس رفتم هم برنج خیس کردم و میگو گذاشتم بیرون که یخش باز شه.

رفتیم یکم دور زدیم من یادم اومد سه شنبه است داروهای مامان میم خاص هست. و فقط سه شنبه ها میاد و سهمیه بندی اصلا از شانس میم به اون نمیدن و دوتا داروخانه به من میدن دارو رو. حالا اون تایمی که کات بودیم بنده خدا به سختی عموش داروهارو از طریق دخترشون که پزشکن تهیه کرده بود. این بنده که داروخونه فقط بامن اوکیه عمق فاجعه اونجاست که به هرکسی دارو نمیدن یعنی دلبخواهی هست! 

امروز شانس آوردم و خانم دکتر بجا ۱۰ دونه ۳۰ دونه بهم داد گفت شانس خودت یکی فرستاد انبار! انبار هم جای دیگه ای از شهر بود طرف رفت و برگشت تو اون تایم من اومدم تو ماشین نیم ساعت بعد آقا برگشت و ۲۰ تا ۸میلی اورده بود و ۲۰ تا دوز ۴ میل. میم میگه من نمیدونم چرا به تو دارو میدن به من نه🤒

تو مهره مار داری همیشه ازهرکی هرکاری بخوای واست انجام میده🤪

اگربگم دیشب که تاصبح بیدار بودم تقصیر میم بوده باورتون میشه؟ اونم بی خواب بوده کلا هروقت بی خوابه رو من اثر میذاره.

بعدش رفتیم بامیه عربی خرید میم منکه نخوردم میگفتم حس خوبی به دستهام ندارم حس بد وسواس تو محیطهایی مثل داروخانه و بیمارستان بدتر برامن.

بااسپری الکلم حسم بهتر نمیشه

بعدش رفتیم یه فست فود ایتالیایی میم وایت فرایز سفارش داد من چاپاتا رومانو

درنهایت وسط غذا من مثل چی درحال ترکیدن بودم😑 چون از وایت فرایزها شروع کردیم به خوردن و سنگین بود‌

مثلا امروز غذاهای سبک خورده بودم این مرد شب همشو به باد داد خودش روز به روز داره لاغرتر میشه من تپلتر🫠

دیگه ساعت ۱۱ونیم خونه بودیم من سریع دست به کارشدم و میگو پلو رو درست کردم خنک شد گذاشتم یخچال که صبح دم کنم.

الان پس از یه روز کاری خسته کننده که ۱۵ تسک رو دان کردم

و کارای خونه و اشپزی

تازه موقع استراحته.

فردا حتما روز بهتریه.

انگار زندگی همینه تو دلت وافل میخواد با یه عالمه توت فرنگی و موز که غرق باشن تو سس شکلات و کارامل، اما فقط کره بادام زمینی و موز و عسل داشته باشی تو یخچال، امروز داشتم به دل بخواهم یا همون خواسته ام و نیازهام فکر میکردم براهممون همینه احتمالا که فاصله خواسته و نیازمون یه دنیا فاصله است. 

از اون روز پرکارهای سخت امروز که از صبح درگیرم فرداهم احتمالا مهمان داشته باشم و باید خونه رو تی بکشم و جارو کنم حتما. دیشبم که نخوابیدم این کم خوابی رو مغزم و عملکردش تاثیر کذاشته مریمم امروز نیست اینور و اونور شلوغه باید حواسم به پسرها باشه خراب کاری نکنن.

راه پله رو تمیز کردم و شستم، خیلی وقت نداشتم. دیشب لوبیا خیس کرده بودم تا لوبیاها بپزه منم فیله مرغ با سیر رنده شده و روغن زیتون فلفل ونمک مزه دار کردم که ناهار سالاد سزار بخورم. درهمین حین کاهو پیچ و خیار و گوجه هم گذاشته تو آب و مواد ضدعفونی. باید کم کم حبوبات رو بیارم توی تغذیه ام مدتی بخاطر معدم حبوبات نمیخورم.

تا اینجا خونه که دارم مینویسم خونه رو جارو و تی کشیدم و الان عود روشن و من دوش گرفتم، تو سرم جنگ نیست، چون همه تسکهام تیک خورده و من آرامش دارم منتظرم یکم آب موهام گرفته بشه و سشوار بکشم و برم یکم قدم بزنم.

دلم میخواد کیک هویج درست کنم البته گذاشتم برای آخرشب چون باید حتما برم پیاده روی کنم نیم ساعت. شام هم سبک میخورم که بتونم یکم تحرک داشته باشم.

ظهر یکی از دوستام تماس گرفته کلی غر زد بابت اینکه پدرمادرش بهش پول تو جیبی کم میدن اونم در 43سالگی! 

 نمیدونم ماخیلی دخترهای مستقلی هستیم یااینا خیلی گوگولی ونازن؟ عزیزم شما الان باید یه خونواده رو خودت اداره کنی الان پدرت تو سن ۷۰ سالگی چه بدهی به شما داره که بخواد شمارو به خواسته های عجیب غریبت برسونه؟ 

امروز میم از دستم دلخور بود که چرا فلان امتیازو از دست دادی و نگفتی من پول واریز کنم و....

من واقعا با پول قرض کردن هم مساله دارم حتی اگر طرف مقابل خودش بخواد چنین لطفی کنه من نمیپذیرم نکه پول نداشتم اتفاقا داشتم نقد نداشتم ولی خوب اونقدر باشعور بود که خودش داوطلب شده بود هرچند من نپذیرفتم.

خلاصه موندم بعضی آدمها چرا اونقدر از زمین و زمان طلبکارن و اتفاقا دنیا بیشتر به کام این ادمها میچرخه.

ماهایی که از خونواه جامعه و ... توقعات خیلی پایینی داریم اوضاعمون اینه که باهزاران تراما داریم دست و پنجه نرم میکنیم.

Dying for s...

موجا موجا · موجا ·

این سریال رو از وقتی فهمیدم سرطان بیخ گلومه شروع کردم ذره ذره تماشاش کردم هنوزم تمام نشده! 

میم؟ آدمی که دوستداره تمام جزییات من و روزم و ساعتهام رو ریز به ریز بدونه.

هروقت داشتم این سریالو میدیدم یه جورایی بهش نمیگفتم چون اگر میگفتم دارم فیلم میبینم میگفت اسمش؟ موضوعش؟ کاراکتر اصلیش کیه؟ میدونستم میره سرچ میکنه و...

یجورایی مراقب بود من سمت یه فیلمهایی نرم که روحیه ام خراب شه ولی به نظرم این سریال برعکس اسمش خیلی خیلی درس داره و داشت برای من حداقل.

و البته آدم آه از نهادش درمیاد سر این همه مراقبت روحی و روانی اونور آبی ها از بیمار و همراهان بیمار.

امشب گفت چه فیلمی میبینی؟ بهش راستشو گفتم وقتی گفت موضوعش باز راستشو گفتم.

و ... یه سکوت عمیق و طولانی میکنه

جمعه میگفت وقتی تلاش میکنم حالت خوب میشه حس پیروزی میکنم.

گفتم منم همینم واقعا. 

یاد حرفش افتادم احساس کردم احساس شکست کرد، بعد سریع حرفو عوض کردم و زدم به شوخی.

میگه فردا ماست بخرم از این دوغهای خوشمزه درست میکنی؟ میگم آره 

میگه خیلی دوغه خوشمزه است اصلا دیگه دوغ بیرون دوست ندارم.

میگه آب کرفس هم واسه دوتامون خوبه، باز میخوام برم یه عالمه کرفس تازه بخرم میگم برو بخر

میدونم میخواد منو بند کنه به زندگی به روزمره....

آجی زنگ زده گزارش تغذیه گرفت ازم که چی خوردم چیکار کردم 

میگه راه رفتی امروز؟ میگم اره رفتم سرمیدون نزدیکمون و برگشتم شیر تازه هم خریدم از لبنیاتی

میگه وای زنگ زدم اینو بگم فعلا شیر و ماست ودوغ از لبنیاتی نگیر فقط پاستوریزه بگیر

تب مالت اومده😂الان اینو چیکار کنیم

یکم خوابم بهم ریخت امشب نمیدونم علتش چی بود میدونم این سریال دلیلش نبود! 

حس میکنم افکارم رو مه گرفته بهش دسترسی ندارم، سعی میکنم وسط این مه سحرگاهی تو تاریکی قدم بردارم ولی خیلی دارم عوض میشم و دارم بااین ورژنم آشنا میشم کم کم. 

ولی هرروزی که میرم بیرون شبیه معجزه اس برام و وسط اون نفس تنگی و حال بد اینکه تلاش میکنم به ورژن پرانرژی خودم برگردم تقلا میکنم و چنگ میزنم به این زندگی انگار...

هرقدم که برمیدارم برام سخته انگار نه انگار من همون آدمم که گاهی ۱۰ کیلومتر تو روز راه میرفت و روزی دوساعت تمرین سنگین بدنسازی میکرد. 

 

زن پاشو!

موجا موجا · موجا ·

هی به خودم میگم زن پاشو دیگه این ماتحت مبارک تکون بده برو قدم بزن یکم

ولی خستم، تسک تیم جدید رو تازه تموم کردم، بیا اسم این دو همکارم بذاریم پویان و پریسا

هرچی من همکار دارم اسمشون با پ شروع میشه😑

مدیر تیم پویان هست تسکهارو براش ارسال کردم و خودمو راحت کنم 

یکمم فشار اومده بابت تسکهای امروز و خستم و نت اذیت کرد

ناهار هم خوراک جگر درست کردم دیگه عادت کردم بین ساعت ۴ تا۵ ناهار بخورم 

ساعت ۱۱تا۱ هم صبحانه🫠 

امروز یه جوری خوابالود بودم که دلم نمیخواست از رختخواب بیرون بیام

ولی سینک و گاز و کانتر و میز ناهارخوری و دستگاهای برقی اشپزخونه و یخچال رو تمیز کردم و دستمال کشیدم

مونده تی و جارو که انرژیشو ندارم 

یه کافی خوردم و میخوام برم قدم بزنم، میم ظهر میگه قشنگ تینیج درونت لود شده بچه

میگم خوب تینیجم پس چی ام😂

هنوز داره تیکه کراپ دیشب میپرونه به شوخی بعد میگه امروز اون تیشرت منو بپوش که لوویی ویتون هست

میگم باشه واقعا میپوشم فکر کرده باخت میدم؟

چی فکر کرده خیال کرده واقعا؟ 

برای شام تصمیم خاصی ندارم هنوز شاید شام رفتیم بیرون بسته به احوالات خودم و میم

برای فردا نوبت ترمیم مژه گرفتم

نمیدونم توی این وضعیتم میتونم برم لمینیت ناخن؟ دلم تنگ شده برا مرتب بودن نانخهام

وقت نمیکنم لاک بزنم بهشون برسم

این قضیه خارپاشنه داره محدودم میکنه نمیتونم هرکفشی که دارم رو بپوشم

ولی خوب باخت نمیدم همچنان پیاده روی میرم