آرشیو اردیبهشت 1405

پست‌های منتشر شده در اردیبهشت 1405

یه لباس راحت بپوش!

موجا موجا · موجا ·

دیروز آجی بنده خدابرام نون ارگانیک و تخم مرغ و خریدام فرستاده بود میگه شبیه اینایی شدم از روستا میان شهر با تخم مرغ محلی و مرغ محلی😁

هر روز چک میکنه غذای خوب بخورم گزارش میگیره شبها چی خوردی؟ رفتی قدم زدی؟

دیروز آب کرفسهارو گرفتم با میکس لیمو یه بطری براخودم یکی میم 

میم میگفت چقدر دوغها خوشمزه بوده، ظهر خوابم برد یکساعت کارها شرکت دیروز تمومی نداشت نت هم اختلال داشت حسابی.

عصررفتم دفترپیشخوان یه سری مدارک پست کنم، پیاده رفتم و برگشتم که طولانی تراز هر روز راه رفتم، برگشتنی شبیه اینایی هستم که حال ندارن 🫠

میم دیروز تو حال خودش بود درگیر همون مساله شخصیش بود منم گیر ندادم بهش، کلا به مردها نباید گیر داد که چته و.... خودشون بخوان حرف میزنن دیگه. من سعی میکنم اون تایم اتفاقا حواسش پرت کنم. میذارم خلوت کنه بدون گیر دادن باز. بعد خودش تماس میگیره یا میگه بیا بریم بیرون یا فقط صحبت میکنیم. برا بیرون رفتن تو این حالش معمولا من پیش قدم نمیشم چون نمیدونم انرژی لازم رو داره یانه؟

تامیگه درگیری ذهنی دارم میفهمم نباید اون تایم بار فشار اضافه ای روش بذارم ممکن چندساعت تا چند روز این حال مردها طول بکشه، مغز اونها شبیه ما نیست و فقط میتونه روی یه مساله تمرکزکنه.

خلاصه بااینکه قرار بود من پیاده روی کنم تا دفترپیشخوان بعد اون بیاد دنبالم و قرار وسط راه عوض شدمن نه ناراحت شدم نه گیر دادم بهش. 

بااون حالشم پیگیر بود ببینه من چطور برگشتم و کارم انجام شده یانه.

اصلا هم به روش نیاوردم حالش بهتره یا بدتر؟ واقعا وقتی نمیتونیم برا پارتنرمون کاری کنیم و مساله اش رو نمیتونه یا نمیخواد کامل بیان کنه بهترین کار هیچ کار نکردن فقط حضور داشتن و در دسترس بودن کافیه.

ساعت ۱۰:۳۰ تماس گرفت میتونی سریع بیای بریم یکم بیرون؟ گفتم ده مین زمان نیاز دارم گفت زودتر🤣با لباس راحت بیا سختش نکن چیتان پیتان نکن. گفتم اوکی لباس راحت؟

کراپ سفید میکی موس پوشیدم با آستین خیلی کوتاه و شلوار کنفی و یه رژ قرمز

کلاهم برداشتم که اگرگیر دادن جایی کلاه همرام باشه

من میدونم میم یکم حساس روی لباس کوتاه روی لباس غیرنرمال و تو دید بودن جلو محله حساسه.

موقعی که تو ماشین نشستم گفتم لباس راحتم چطوره؟ 🤣🤣

گفت عزیزم دیگه خیلی راحت نپوشیدی؟ اخرشب چطوری میری خونه جلو محله؟

گفتم به راحتی😂

والا تا نگه پنج دقیقه ای حاضر باش

بااینکه بیحال بود و توفکر ولی خوب رفتیم دوساعتی بیرون و حرف زدیم البته بیشتر من سربه سرش میذاشتم

رفتیم بستنی فروشی محبوبم، بستنی هاش یه بوی شیر خیلی خوبی میده برعکس همه بستنی فروشها که بستنیشون یخمکی و سنگین این بستنی فروشی بستنی هاش سبک و خامه طور هست و کم شیرین با بوی شیر خیلی خوبی. من بستنی خودمو خوردم نصف بستنی میم روهم ایقد نگاش کردم که نصف بستنیشو داد به من😂 به مرحله ای از پرخوری رسیدم که غذا و خوراکی سهم اونم میخورم.

گفت دوربزنیم یه دونه دیگه واست بگیرم؟ گفتم نه دیگه زیادی میشه.

دیروز با گفتاردرمانی که دکتر معرفی کرد تماس گرفتم تایم نداشت تا دو هفته گفت که اطلاع میدم حالا فکر کن برا نیم ساعت داره ۷۰۰ میگیره نازم میکنه 

گفتم یک جلسه حضوری میرم یه جلسه هم انلاین میگیرم از یکی پیگه ببینم کدوم بهتر که ادامه بدم.

امروز باید اولین تسکمو به تیم جدید تحویل بدم بااین نت داغان.

امیدوارم همه چی خوب پیش بره من دیگه برم صبحانه

 

 

حسن ختام امروز

موجا موجا · موجا ·

خوب انبوه لباسها رفت توی کمد و چمدون و کوله پشتی هم همینطور

به تمیزکاری خونه نرسیدم چون هم انرژیم ته کشید

هم باید میرفتم پیاده روی و خرید خونه

رفتم نیم ساعت پیاده روی کردمو برگشتم

میم گفت نرو خونه تامن بیام وسط راه ببرمت خرید 

ولی من برگشتم خونه بعد رفتیم خرید

سعی کردم کم خرید کنم که تازه تازه باشن خریدهام چون تره باری نیاز داشتم

دستگاه آبمیوه گیری رسید تستش کردم با آب سیب که به نظرم عالی بود

واقعا تفاله میوه خشک بود و آبش رو خوب گرفته بود

کرفس و لیمو و هویج گرفتم برا آبگیری باقی میوه ها و سبزیجات رو ترجیحم اینه بافیبر مصرف کنم باید خیلی سریع برگردم به زندگی سالم قبلی.

امیدوارم یه عالمه کرفسی که خریدم رو من و میم بخوریم وگرنه خراب میشه.

آقای میوه فروش چندبار صدام نشنید بعد که متوجه گرفتگی صدام شد گفت شما فقط اشاره کن گرفتم عمل‌کردید حتما کسی در خونوادش چنین مشکلی داشته.

 از مهربونی بی منت پسرجوان خوشم اومد یجوری جنتلمن که معذب نشم😅

البته بعد که اینطور ماجراهارو برای میم تعریف میکنم تا نصف روز بلکه بیشتر از حسادت تیکه میپرونه من میخندم😂

یبار سر اینکه من ماساژ با ماساژور شونه ام رو بهتر کرد تا ماساژ با دست های اون تا یک هفته به رخم میکشید و من میگفتم مرد آخه به ماساژور هم حسادت میکنی؟

بعد رفتم مغازه نون فروشی محبوبم و بعد مدتها نون تست خریدم و یه دونه هم اشترودل گردو وشکلات تو راه خونه با میم شراکتی خوردیم که خیلی مزه داد.

نون تست برام ممنوع بود بخاطر بهبود دهنده و ید و... الان دیگه میتونم مصرف کنم.

اومدم خونه گیر جابه جا کردن خریدها شدم و دو بطری بزرگ یک ونیم لیتری دوغ درست کردم یکی برا میم یکی براخودم میکس پودر نعنا و پونه و ریحان و موسیر خشک ریختم داخل دوغها البته و کرفس تازه. خیلی بو و مزه خوبی گرفت‌ حتما تا فردا بهترم میشه‌. دیگه امروز حسابی بعد چند ماه به میم رسیدگی کردم ناهار و دوغ😀

یه کیک هویج هم درخواست کرده اونو بذارم وسط هفته که زیادیش نشه و لوس نشه دیگه این همه خوشبختی باهم.

دیگه برا باقی کارها انرژی نداشتم فقط اومدم چک لیست تسکهای فردا رو مشخص کردم و‌ حساب کتاب خریدام کردم. 

خداروشکر میگرنم خیلی بهتر شد.

 

روز تعطیلی

موجا موجا · موجا ·

داشتم فکر میکردم قبلا روز شنبه چقدر کار میکردم کلی خرید مرتب کردن خونه و...

الان امروز تنها کارم شاید اشپزی بوده و چقدر کار بزرگی بود برام و همینطور انرژی بر!

اینکه من نمیخوام بپذیرم که جسم بیمار و ناقصی دارم🤪 خودش یه مقوله ایه که اصلا بماند

خودم از خودم انتظارات موجای سابقو دارم چه برسه به دیگران. زود به زود خسته میشم اصلا کاری هم نکنم جسمم خسته است. امروز باصدای بلند درحین اشپزی باخودم حرف میزدم و خودمو دلداری میدادم شبیه یه تراپیست! و این روش رومن جوابه!

بعد الان رو تخت نشستم به اتاق نامرتب و کوله پشتی و چمدان نیمه باز و لباسهای پرت شده روی صندلی ومیز کار نامرتبم نگاه میکنم و میگم اگر بتونی امروز همینو مرتب کنی شاهکار کردی!

این مدت از فشار اقتصادی جامعه و بیماری خریدهای هیجانی زیادی داشتم بعد بسته های پستیم که میرسن میگم ااا من اینم سفارش دادم؟ مثلا امروز دوتا کلاه به دستم رسید😶

ببینم امروز میتونم تکلیف اتاق خواب رو روشن کنم؟

لازانیا بسیار لذید و خوشمزه شده بود مثل همیشه نرم و مزه دار اصلا لاستیکی نشده بود. میم هم خیلی دوست داشت.

خودم فقط یک مربع ۶ سانتی خوردم در هطمین حد سیر شدم با دوغ.

دوغی که خودم درست کرده بودمم خیلی خوشمزه بود که باید باهمون روش قبلی باز دوغ گاز دار درست کنم.

درحد یک ربع چرت زدم و بیدار شدم الان یه قهوه با نصف کلوچه نادی خوردم و میخوام بیفتم به جون لباسها🫠

بخشی از تسکم در تیم جدید روهم پیش بردم البته با دقت بالا نه! چون ۴۸ ساعت دیگه وقت دارم.

یه بخشی از امادگی ذهنیم برا اینکه مریم کمی اینور اذیتم کنه روهم درخودم ایجاد کردم و بهش حق دادم! اینطوری کمتر اذیت میشم و هم توقعم صفر میشه!

عصر باید برم خرید تره باری و پیاده روی که میم احتمالا خودش منو ببره.

از بین روتین تغذیه ای که میخواستم رعایت کنم فعلا خوردن چایی سبز و زنجبیل تازه چیزی بوده که بهش خوب پایبند بودم.

 

لازانیا

موجا موجا · موجا ·

یادم نمیاد آخرین باری که لازانیا پختم کی بوده فقط میدونم قبل جریان بیماریم بود، لازانیا درست کردم با میم رفتیم بام شهر خوردیم و برگشتیم و چقدر چسبید، و شب سردی هم بود. اما من لازانیاهارو فویل پیچ کرده بودم و گذاشته بودم تو کیف پارچه ای گرم گرم مونده بود اونطوری که وقتی میم در ظرف رو باز کرد بخار میزد بیرون و هردو بابت گرم موندن غذا خوشحال بودیم.

دیروز گفتم ناهار فردارو من درست میکنم ماکارونی، پذیرفت، ازروز قبل گفتم که خودمو مجبور کنم صبح شنبه زودتراز رختخواب بیام بیرون چون میم ساعت یک ازاداره میاد خونه، دیشب تصمیم گرفتم تبدیلش کنم به لازانیا هرچند دردسرهاش زیاده ولی میدونم هردومون خوشمون میاد، میم که لازانیا واسش یه جایزه و کادو حساب میشه رسما. دیگه چک کردم موقع خواب ببینم وسایلش تو خونه هست؟ همه چی بود فقط پنیرهای مودزارلا تو فریزر تاریخشون گذشته بود چند روز، انلاین سفارش دادم برای ساعت ۱۰. با میم هماهنگ کردم ببینم جلسه نداره امروز چه ساعتی میاد خونه؟ گاهی از اداره میره شرکتش یه سر و دیر میاد خونه که گفت دو خونه ام.

 

الان که دارم مینویسم بوی سس بشامل با بوی سیر و رزماری پیچیده توی خونه، سس گوشتی هم پخته و زودتر از اونچه فکرمیکردم مواد آماده شد. خریدامم راس ساعت ده تحویل شد.

داداشی تماس گرفت آبمیوه گیریت عصری تحویلت میشه و هماهنگی هاش انجام داد. داشتم فکرمیکردم امشب آب کرفس درست کنم با لیمو و سیب سبز.

همچنان میگرنم ادامه داره و باهاش دارم مدارا میکنم. هنوز نتونستم خونه رو مرتب کنم و تمیزکاری و انرژی لازم رو ندارم در عوض انرژیمو گذاشتم برا غذا که حداقل تراپی و حال خوب کنه.

دیگه همتون میدونید من تمیزکاری کسیو قبول ندارم همچنان وسواس دست از سرمن برنداشته ولی این بیماری و بیمارستان رفتنها وسواسم کمتر کرده اون دوست دیروزی الان اگه بود میگفت صدقه بده خداروشکر کن سرطان داری ولی وسواست کم شده😁

ته این ماجراها حالا من زنده موندم یا نموندمم یه کتاب باید بنویسم درخصوص اینکه با یک بیمار با بیماری خاص چطور باید گفتگو کرد😀

چالش

موجا موجا · موجا ·

امروز کمی سرکار بامریم چالش داشتم، از اونجایی که من گفتم رفتم تو یه تیم دیگه از شرکت خوب اینجا مریم حق داره فکر نمیکرد یهو اینکارو کنم! بودن من خیلی براش مفید بود چونکه بخش عظیمی از وظایفش من رصد میکردم و گاهی انجام میدادم!

الان کمی شرایط براش سختتر میشه!

خوب من مسوول شرایط یه نفر دیگه نیستم قطعا خیلی وقته دارم از معذب بودن با آدمها درمیام!

یکمم طبق معمول با بینظمی پارسا مشکل داشتم یه بحث ریزی داشتم باهاش.

مریم یه سری تسکهارو که در پی وی پیش میبردیم تو گروه جواب میداد امروز! 

ویکم تسکهای من بیشتر شد ولی خوب گذشت امروز 

و مریم هم کم کم میپذیره که من برای موقعیت کاری و مالی شخصیم دارم تلاش میکنم مثل خودش!

ازاونجایی که دوروز خوب نخوابیدم امروز ممکن در تحلیل و تشخیص رفتار آدمها دچار اختلال و خطا باشم یعنی ذهنم بزرگنمایی کنه و ماجرا رو متفاوت از واقعیت موجود ببینه.

یه تسک دیگه مونده که آلرام گذاشتم. برا ۲۳:۱۵ به وقت ایران. این دوروز خونه میم بودم از دیروز غروب تا امروز ساعت ۵ عصر، تامیخواستم بیام خونه میگفت لطفا حرف از رفتن نزن یک ساعت دیگه بمون حالا همینطوری منو کشوند امروز عصر، بد که نگذشت فقط من خونه خودم راحتتر میخوابم. بودن اونجا یعنی خوردن نوشابه و غذاهای بیرون و فست فودی😑 که اصلا برای من خوب نیست هرچند میم همیشه باکیفیت ترین غذاهارو میگیره ولی خوب باکیفیترین غذای بیرون هم از بی کیفیترین غذای خونه بدتر به نظرمن.

الان از بی خوابی میگرن هستم و فقط منتظرم یازده وربع بشه خاموش کنم و فرداهم که آف هستم و دور از کار. باید خونه کمی مرتب کنم و یکم پلن بریزم برا کارهام و تسکهای پوزیشن جدید که باهم همپوشانی نداشته باشه‌.

امروز یکی از دوستام تماس گرفته داره میگه صدقه بده خداروشکر کن بیماریت بدتر اینا نیست! و داییم سرطان داشت سرشش ماه مرد، زن عموم سرطان فلان داشت عملش فلان شد،و... مثل من شوهرت معتاد نیست بخوای طلاق بگیری! درعوض یه پارتنری داری همه جوره کنارته، یاد حماقت خیلی از آدمها میفتم که تا میبینن یه رابطه ای خوبه از دور فکر میکنن دختره شانس آورده! میم گفت‌ چقدر سطح شعور این آدم پایینه واقعا حین مکالمه باهاش میگرنم شروع شد

خوب این آدمها نمیبینن یه زن چقدر برای رابطه اش هزینه عاطفی داده؟ چقدر صبوری کرده که این رابطه شکل بگیره تازه هنوز پر باگ این رابطه، میگن فلانی چه ادم خوبیه، نمیگن توهم چه آدم خوبی هستی که اونم خوبه. اصولا من از فداکاری ها و کارای خودم تو رابطه خیلی صحبت نمیکنم چون فکر میکنم وظیفمه و آدم مسولیتهاش که انجام میده جار نمیزنم.

بعدم من حتی برا دوست داشتن با یک مرد کلی ملاک داشتم حتی تحقیقات کردم بعد به دوستی میم جواب بله دادم.

ملاکم مالی نبود حقیقتا ارزشهام مالی نیستن اکثرا تو زندگی و بابت انتخاب ادمها. هرچند موفقیت و لول آدمها هم برام مهمه. ولی اینکه دوست من بابت شرکت و نمیدونم ملاکش ماشین یه آدم بود و سر یک هفته تااون ادم گفت ازدواج سریع پذیرفت بدون اینکه تحقیق کنه آسیب دید و حتی از همسران قبلی اون ادم هم بی اطلاع بود تااین حد! پس تو نمیتونی کسی رو بابت انتخاب عجولانه یا نمیدونم اشتباهت سرزنش کنی.

از طرفی من از نظر اطرافیان میم اتفاقا از میم سرترم همه جوره. اینو اکثر دوستاش تو جمع هم بیان میکنن. هرچند من سطح هردومون رو یکی میدونم.

 الان یادم اومد علت میگرنم چی بود یک ساعت ونیم حرف زد من پنج کلمه جواب ندادم ولی قطع نمیکرد که.گاهی بجا حسادت به آدمها فقط کافیه ظرفیت روحی و ذهنی خودمون بزرگتر کنیم! 

انگار بعضی آدمها به این رنجهای تو قانع نیستن بابت زندگی و انتخاب نامناسب خودشون دوستدارن توهم درد بکشی تو زندگیت و...نمیدونم من درکی ندارم از چنین آدمهایی و حقیقتا غمگین میشم از بعد اون مکالمه بشدت غمگین و دپرس شدم چرا یه دوست باید اینارو بگه به من؟‌و بابت درد کشیدنم زیر زیرکی خوشحالم باشه. اینو جایی وسط حرفهاش متوجه شدم که داشت از یه دوست دیگه اش حرف میزد میگفت شوهر فلانی فلان و بهمانه اما این از رو ناشکری وسیری انتقاد میکنه یهو با ماتحت مبارک افتاده تو عسل قدرم نمیدونه گفتم ماکه خبر نداریم چرا رابطه اش اینقدر خوبه؟ ماکه از فداکاری های اون ادم تو رابطه اش مطلع نیستیم که و...

خلاصه خدا مارو ازشر آدمهای حسود حفظ کنه. 

 

تسک جدید

موجا موجا · موجا ·

خوب بالاخره رییس بعد از کلی سبک و سنگین و فکر تحت فشار پیشنهاد منو پذیرفت که من تسکهامو بیشتر کنم البته فعلا برای یک ماه قبول کرده تستی پیش بریم!

مریمم بااکراه پذیرفت حالا پیش بریم ببینم به چه صورته خودم بخاطر دوری از استرس بخش خودمون و خلاقیت رفتم سمت این تسک قطعا درامد هم افزایش پیدا میکنه.

رییس دوبار تایید گرفته ازم بخاطر سلامتیم که آیا توانایی انجام تیک رو بدون آسیب جسمی داری. میگم بله فقط بذارید ذهنم دورشه از این درد کوفتی‌

شبها خوابم کمه که بخشیش بخاطر داروهاست بخشیش هم اضطراب پنهان.

تاصبح گلوم میسوخت دیشب دلم بحال گلوم واقعا سوخت سه چهار ماهه همش زخم میشه

و آسیب بهش وارد میشه اصلا نمیذارن زخمهاش خوب شه.

ساعت سه میم میگفت تو که بیداری وخوابت نمیبره بیام دنبالت بریم کبابی 

ایقد اصرار کرد ولی نپذیرفتم حسش نبود. دیگه دم دمای صبح خوابم برد.

صبح که میم زنگ زد بیدارشدم اومدم خمیازه بکشم و طبق عادت بدنمو کش بدم پاهام و دستهام باهم اسپاسم شدن و درد وحشتناکی بود که گریه کردم واقعا نفسم برید.

یه لحظه خسته شدم از زندگی و اتفاقات اخیر به خودم فرصت دادم غمگین باشم چند دقیقه و بعدش پاشدم و سعی کردم صبحانه اماده کنم‌.

ازاونجایی من مرد خونه خودمم دستگیره در مشکل پیدا کرده بود بازش کردم روغن کاریش کردم و درستش کردم.

بعدش دیگه تاالان درگیر تسکهای شرکت بودم ناهارم از دیروز داشتم.

خودمو به بخش جدید معرفی کردم و البته کاملا میشناسیم همو من و مدیر اون بخش و همکاران اون بخش اونجا هم ۱۰ همکار دارم که با پنج تا همکاری مستقیم داشتیم قبلا و بخصوص سما خیلی به دلم هست و حتی بابت همون همکاری خیلی دور تولدمو تبریک گفت و بهم پیام داد. دخترخوش انرژی و خوبی هست. مدیر که اقاست و اصفهانی یکم تم مذهبی و یبس داره ولی حرفه ای و کار درست و محترمه بعید به مشکل بخوریم.

واونقدرهم اول کاری با ملاحظه بود که تسکی که برام تعریف کرده بود رو ددلاینش گذاشت دوشنبه کفت چون شما شنبه ها تعطیلی! نمیخواد روش تایم بذاری واینکه یادش بود و درنظرگرفت مشخص خیلی قرار نیست به مشکل بخوریم.

وانتظارم ندارن من از آفم بگذرم.

خونه شلخته است و حوصله مرتب کردنش ندارم البته بیشتر انرژی مرتب کردنش ندارم!

داداش کوچیکه هم پاش ترک برداشته و ناراحت شدم چون این همه برابیماری من زحمت کشید و درحقیقت شبیه یه رانند شخصی بود با من همه جا.

براش چند مکمل سفارش دادم برای تشکر و مراقبت ازش.

 

کولونوسکوپی حنجره

موجا موجا · موجا ·

امروز نوبت داشتم دکتر فوق تخصص گوش و حلق و بینی، دکتر تا شرح حال گرفت گفت باید کولونوسکوپی حنجره بدی سریع ببینیم حین عمل آیا حنجره آسیب دیده یانه؟

تو خود مرکزشون داشتن دستگاهشو و منم قبول کردم انجام شه حالا بماند پنج تومن پیاده شدم

نه بیمه پایه قبول میکنن پزشکها اکثرا نه بیمه تکمیلی قرارداد دارن من این همه هزینه بیمه میدم تهش شش ماه بعد یا یه درصد میدن یا هیچی نمیدن منکه بیمه ام تاالان بدردم نخورده هیچ جا. تامین اجتماعی با بیمه تکمیلی ایران

پزشکها زرنگ شدن هیچ کدوم زیربار اینا نمیرن.

چقدر اذیت شدم چون نتونستن برامن از اسپری استفاده کنن بخاطر عملم و سابقه آلرژیم به داروی بیهوشی و بی حسی وهمین باعث شد مرگم بیاد جلو چشام زبونتو میگیره میکشه محکم یه میله 20سانتی میکنه ته حلقت من که اشکام سرازیر بود و کلا نفسم گرفت تا انجامش داد.

نتیجه اینکه عصب حنجره تو عمل قطع نشده اما ضعیف شدن دو عصب و ازهم فاصله گرفتن 

باید برم گفتار درمانی با روشهای تقویت میکنن اگر تا یکسال خوب نشد ژل میزنن فاصله اعصاب رو پر میکنن با ژل.

میم 1ساعتی تو ماشین دم درمطب نشسته بود منتظرم من بی اطلاع بودم ولی همین همراهیش برام ارزشمند بود.

فعلا با یک گفتاردرمان باید صحبت کنم ببینم باید چیکار کنم؟

یک عمل ساده؟ که تو گوگل مینویسن تیرویید برداشتنش سرطان تیرویید عمل راحتیه  این همه عوارض وحشتناک داشته رومن تازه من خصوصی عمل کردم بهترین بیمارستان بهترین جراح بعد دقیقا همون یک درصد ریسک عمل شامل حالم شده و همچنان ادامه داره!

گفتاردرمانی هم قطعا جلسه ای حساب میکنن بعد مردم معمولی تو این شرایط باید چیکار کنن؟رفتن به محیط درمانی واقعا حالمو بد میکنه باید یه نفر پیداکنم که انلاین باشه ترجیحم اینه با موسیقی یاد بگیرم تا گفتاردرمانی! 

گلوم یکم زخم شد و درد میکنه ولی خوب گذشت امروزم. روز پرکاری هم داشتم هزاران تسک سرم ریخته بود ولی همشون دان شد.

اونقدر میم لاغرشده ۸ کیلو کم کرده بعد من ۸ کیلو اضاف کردم🫠 امروز متوجه لاغر شدنش شدم.

ولی باهمه ی اینا سعی کردم امروزمو با روحیه بهتری بگذرونم مثلا صبح یکم تمرین رقص کردم، خورشت بامیه درست کردم برا ناهار، دستگاه قهوه سازو جرم گیری کردم فکرکنم باید بدم سرویسش کنن چون خوب عصاره گیری نمیکنه. عصری مجبورشدم تو موکاپاد قهوه درست کردم.میم بخاطر کمبود کلسیمی که بعد عمل گرفتم برام دوغ و کشک اینا گرفته بود آجی هم یه عالمه ماست آورده بود ماستهارو  تبدیل به دوغ کردم انگار دوغ خوردنش برام راحتتره، شیر ازهمشون راحتتره برام ولی رفلاکس نمیذاره اینایی که دارم میگم از عوارض همون عمل کذایی، کمبود کلسیم به علت شوک غده پاراتیرویید و رفلاکس هم که نگم بخاطر لوله گذاری نای و داروی بیهوشی، که بعد سه ماه و نیم همچنان ادامه داره. بخاطر کمبود کلسیم من دارم یه عالمه قرص میخورم که خودشون رفلاکس بدتر میکنن و همینطور روی کلیه و... تاثیرات منفی دارن مثلا الان پاشنه پام درد میکنه ومیترسم خار پاشنه باشه بخاطر تجمع کلسیم.

خلاصه امروزم گذشت.

منکه به چپم میگرفتم!

موجا موجا · موجا ·

با آقای ی حرف میزدم دیروز، نمیخواستم خاطره سخت مریضی خواهرش بیاد جلو چشاش

هرچند یاس الان زنده است ولی خوب آقای ی بشدت سرش اذیت شد 

سرطان تیرویید بعد لنف بعد.... همینطوری عمل پشت عمل و.... 

میگم ی؟ میگه ها چته 

اسم منو از روز اول گذاشت زجرا 

میگه کلکسیون زجرهای عالمی هم منو زیاد زجر دادی

میگم ی یه لحظه زر نظر حرفمو بزنم

یادته من همه چیو میگرفتم به چپم؟ خوب نگو بدنم خوله من تخم نداشتم که

همشو حواله میده به 

لنفهای چپ گردنم!

جدی جدی ها تیرویید هم غده های سمت راست خوش خیم بودن

چپی ها بدخیم

پس نتیجه میگیریم در زندگی زیاد به چپتون هم حواله ندین!

یه قورباغه رو قورت دادم به مدیر گفتم میخوام برم یه بخش دیگه تاحدودی موافقت کرد!

اما گفت باید با مریم گپ بزنم خودم بهش بگم بهتره! امیدوارم مریم ازمن دلخور نشه!

غروب بامیم اول رفتیم داروخانه بعد رفتیم خرید

اسم خرید میاد قلبم تیر میکشه میری سوپری میگی سلام میگه دوتومن شد کارت میکشه!

به قول نازی هی داریم هرروز از یخچال و محتواش میزنیم!

 بعد رفتیم ساندویچی

به میم میگم تورو خدا دعوت من 

قبول نکرد نکرد بعد پذیرفت گفت باشه فقط خودم میرم تو پیاده نشو اذیت میشی.

میگم اره شبیه باردارها شدم تپل بعد نفس نفس میزنم انگار ماه آخرمه😁

اونقدر اشتهای من زیاد شده همش گشنمه یعنی چند روز همش من گشنم بوده بخاطر اثر داروهاست

میگم ساندویچ منو دونونه بذاره یه لحظه شوک شد

اولین بارم بود تو زندگی ساندویچ دونونه خوردم 

چرا؟

چون چند شب پیش اومدیم همینجا ساندویچ خوردیم همه محتوایات ساندویچ میزد بیرون

چون نونش کوچیک بود!

میم برعکس من کم اشتهاست لاغر شده مجبور همراهی کنه

میگه تو عین این آدمهای تپلی شدی که فقط غذابراشون مهمه همه چی به چپشونه

تازه قبلش درحین دور دور هم آب سیب و کیک خورده بودیم

میگه اگر این ساندویچ سیرت نکرد بیا منو بخور بو همبرگر گرفته بود آخه😀

یکم بعد شام هم دور دورکردیم من یکم خرید دیگه داشتم که میم نذاشت من پیاده شم

خودش انجام داد و رفتیم خونه

دیروز هم آجی اومد صبح رفت خریدهای پروتیینیم رو انجام داد وآورد

دستش درد نکنه منم براش کادو روز معلم یه شومیز مطابق سلیقه اش خریده بودم

رنگ آبی نیلی که خیلی دوسش داشت.

و هی دعوام میکرد رفتی کل پول دادی تو این وضعیتت گفتم دوست داشتم.

تازه از روی خشم و هیجان توحینی که ساندویچها داشت آماده میشد 

میم سفارش داد اومد تو ماشین نشست من یه شومیز خریدم از مزون همیشگی😶😑

۵ روز از ماه مه گذشته فقط نصف حقوقم دادم رفت😤

 

 

 

یک خبر نسبتا خوب

موجا موجا · موجا ·

امروز با یکی از پزشکهای معالجم و پزشک هسته ایم تایم مشاوره داشتم انلاین و تلفنی، با داماد دوستمم همینطور شوهر خواهرش پزشک انکلوژیست هست، پزشک معالجم هنوز جواب قطعیشو ارسال نکرده اما پرشک هسته ایم توهمون مکالمه جواب مستقیم و صریحشو داد، گفت ببین این گزارشی که من زیرشو امضا کردم به معنای این نیست کارت تموم شده دخترجان، نه قضیه اینه اتفاقا گزارش نشون میده ید درمانیت در مراحل اولیه موفق بوده اتفاقا که سلولهای پایه کنسر در بافتهای دیگه روهم هدف قرار داده اینکه بتونه این سلولهارو از بین ببره یانه باید حداقل شش ماه صبر کنیم! 

 

یددربدنت همچنان در بافتی که جذب شده فعال میمونه تا شش ماه و کارشو ادامه میده بعد شش ماه میای مجدد سونو و اسکن و مشخص میشه موفقیت یددرمانی چند درصد بوده ممکن ۶ ماه دیگه، ۱۰۰ درصد موفقیت امیز بوده باشه ودرصد بالایی هم همینطور میشه، پس تا شش ماه صبر میکنی استرس و اضطرابت کم میکنی، ۴۰ روزی یکیار فقط ازمایش میدی میفرستی برا پزشک معالجت و به من نیازی نیس گزارشی بدی تا شش ماه بعد.

 

خلاصه خبرخوب اینه شش ماه فعلا زمان داریم دارو اثر کنه، پس صحبت خانم سوپروایزر بخش درست بود کاملا، اما دوماد دوستمم همینو تایید کرد گفت فعلا سروکاری بامن و امثال من نخواهی داشت مگر چندسال آینده که ان شالله به اونجا نمیرسه کارشما. تا سه مرحله یددرمانی هم بیماران پیش برن نیاز به تخصص من ندارن.

اینها فعلا درحد درگیری سلولی هست که باید مراقبت کنی تغذیه و شرایطت خوب نگه داری.

خیالم یکم راحت شد

با رییس حرف زدیم گفت پس الان ۶ تا۸ ماه وقت داریم این خوبه وامید دارم تو این چند ماه روشهای جدیدتری کشف کنیم دکترهای بهتر و روشهای کمتر تهاجمی تری پیدا کنیم. گفت آیا شرکت لازم کاری کنه؟ چه امکاناتی نیاز داری برا ادامه؟ گفتم فعلا چیز خاصی نیاز ندارم درخواست دادم اجازه بده من بااون بخشی که قبلا صحبتشو کردیمم همکاری کنم درحقیقت کارمو بیشتر کنم هنوز موافقت نکرده!

الان یک چند روزی تنشهام تموم بشه باید یه پلن بریزم برای شروع ورزشم و باشگاه هرچند سبک، کمی تغییرات در سبک زندگی تااین انتظار شش ماهه بگذره.

 

بیخ گلو

موجا موجا · موجا ·

میم چند روز پیش دعوا کرد که چرا اسم سرطان رو میاری از روز اول نخواست اسمشو بشنوه بپذیره میگفت یه عمل ساده است یه بیماری سادست...وقتی اون روز داد سرطان دارم باید بااین اسم کنار بیای بفهم نمیشه با خط زدنش نادیده اش گرفت. 

این بیماری لعنتی بیخ گلوی منو گرفته، همونجایی که فقط بغضها میمونه، همونجایی گفتن خدا از رگ گردن به ما نزدیکتره... ولی برای من یه گوشه ساکت نشسته و نظاره گر ...کاری بهم نداریم کلا.

از اینکه بهم میگن امیدوار باش حالم بهم میخوره دور با از استرس و اضطراب میگم چه آدم بی ملاحظه ای مگه تو این مملکت زندگی نمیکنه؟ چطوری دور باشم از استرس و اضطراب؟ تا سرکوچه که میرم تا سوپری که میرم داروخونه که میرم بیمارستان که میرم ... چرا واقعا فکر میکنید میشه این روزها درچنین وضعیتی بود و اضطراب و استرس نپاشت؟ یا دوری کرد از اضطراب و استرس و حتی خشم؟ 

امروز تونستم بعد شش ماه به نازی بگم بیماریم چیه...هیچ کسی درفامیل اطلاع نداره این خواسته من بوده حتی نازی که رفیقم بود نه فقط دخترداییم.

هول کرد بغض کرده و دقیقا از اینکه انرژی بذارم آدمهارو توجیه کنم حالم بد میشه، نمیتونم رو هیچ کس حساب کنم که محکم بایسته امن باشه و مطمئن باشم تو این مسیر بهش اسیبی نمیزنم.

تا پنج هیچ کاری نتونستم انجام بدم هیچ کاری جواب میم رو درحد تلگرافی میدادم یک کلمه 

ناهار هم میل نداشتم اما پاشدم ماهی سرخ کردم پلو درست کردم. تراپی داشتم یک ساعت

بعد ناهار زپرکی دیگه مانداشتم تو خواب و بیداری پردهارو کشیدم تاریک تاریک شه عین خودمو حالم

تا ساعت 9

میم اصرار میکرد برم حداقل قدم بزنم ولی واقعا نه حوصله داشتم نه نای بلند شدن، پاشدم دوش گرفتم یکم خونه رو مرتب کردم و به تماسهای پشت سرهم میم یک درمیون جواب میدادم درنهایت گفتم ساندویچ مرغ درست میکنم بریم بیرون، سعی کردم بااشپزی خودمو مشغول کنم 

رفتیم شام بیرون خیلی هم خوشمزه شده بود میم با اشتها میخوردو برا منم ساندویچ گرفت ولی من هیچ مزه ای حس نکردم انگار دهنم پر خاک بود.

به تراپیستم گفتم من نمیخوام توی بیمارستان باشم و طولانی عمر کنم

ترجیحم اینه عمرم کم باشه اما با کیفیت باشه این تصمیمم از روی ضعفه؟ گفت نه 

اتفاقا تصمیم شجاعانه ایه 

من از برگشتن به اتاق عمل بیمارستان مسیر درمان بیزارم همین.