آرشیو اردیبهشت 1405

پست‌های منتشر شده در اردیبهشت 1405

سحری

موجا موجا · موجا ·

از ساعت پنج بیدارم خیره به سقف اتاق 

پتو رو روی سرم میکشم میگم بیا فکر کن صبح نشده بگیر بخواب

از فکر و خیال آینده از شرایطی که میدونم یک ماه دیگه سختتر میشه

مغزم قفله

منتظر نتیجه اسکن بودم و شک کردم چرا نتایج برای من ارسال نمیکنن؟ معمولا نتایج بد رو ارسال نمیکنن! مجدد از دوست داداش پیگیری کردم گفتم هرچی هست موردی نیست فقط من بدونم تکلیفم چی هست؟ 

دیگه لطف کرد و نتایج برام ارسال کرد و خوب نتیجه خوب نبود درگیری لنف دیده میشه و هنوز نمیدونم درمان به چه صورت هست؟ تماس گرفتم بیمارستان از سرپرستار خواهش کردم توضیح بدن که بیمارانی با وضعیت من به چه صورت پیش میرن؟ ازاونجایی که میشناختنم خوب راهنمایی کرد گفت تا ۸ ماه آینده بعید هست که درمان خاصی روی شما شروع بشه! 

چون تا ۸ ماه در بدن شما ید رادیو اکتیو وجود داره و همچنان درحال عملکرد هست و یه نکته مثبت بگم بر حسب تجربم در ۸۰ درصد بیماران تا ۸ ماه کل سلولهای سرطانی بااین ید از بین میره. امیدوارم تجربه خانم سرپرستار بدرد بخور باشه. نتایج برا منشی پزشک معالجم ارسال کردم. فعلا خطر متاستاز ندارم به نقاط دیگه جز همین لنف.

فقط شوک هستم نوبت تراپی ست کردم برای ساعت دو به میم اطلاع دادم و فاطیما که نتایج اسکن اینه‌. و چند ساعت مرخصی گرفتم که بتونم خودمو آروم کنم باهاش کنار بیام. 

تواین شرایط اقتصادی و سیاسی ادامه سخته

سیندرلا و دلار 200تومنی

موجا موجا · موجا ·

خوب بچها دو ساعتی هست رفتن

خوش گذشت امروز بعد یک ماه و اندی روزهای تلخ

خونه رو کم کم تمیز و مرتب کردم تا بچها برسن

ناهار که وقت نشد درست کنم ازبیرون غذاگرفتم

به شدت غذاها بی کیفیت شده 

اصلا ادم حالش بد میشه بابت زندگی تو این مملکت

یه اب میوه گیری میخواستم بگیرم از هفته پیش تاالان اونقدر نوسان قیمت داد که نگم

درنهایت داداش امروز انلاین خرید کرد واسم دیشب صحبت میکردیم در موردش

من خسته بودم گرفتم خوابیدم صبح بیدارشدم دوسه تومن رفته بود روش

درنهایت تا ظهر داداش خرید نهایی کرد چون همه سایتها میزدن ناموجود!

روزهمین یه قلم ۷ میلیون از ده روز پیش اختلاف قیمت خورد!

بگذریم بابچها رفتیم کافه و چندتا بوتیک من یه شومیز و شلوار دیگه خریدم

چون تابستون خیلی گرم جنوب منم خیلی نفسم میگیره بعد عمل و تحمل لباسهای

دست وپاگیر ندارم مجددا یه شومیز لینین و شلوار سیلک دیگه خریدم 

اونقدر امروز هوا گرم شد که من خفه شدم واقعا

علی و میم باهم رفتن دنبال یه سری خرید ومن و فاطیما جدا

درنهایت کار علی تموم شد اومد دنبالمون 

میم هم میخواست بیاد بابچها بریم کافه ولی دیر رسید

و دیگه بعد رفتن بچها رسید به من و رفتیم شام بیرون هردومون امروز بهتر بودیم

امروز بابت کارهای خونه و قیمتهای نجومی واقعا خستم از زندگی تو این خراب خونه هم خستم که بدویم و نرسیم.

موقعی که منتظر بودیم تا سفارش غذامون آماده شه

یه دختر کوچولو با باباش از ماشین پیاده شده سه ساله اینا

تصویر کنید یه لباس نقره ای با تورسفید که دست و پا داره! دخترک موخرمایی 

به میم میگم وای سیندرلارو نگاه اونقدر پدرشون نازنین بود راننده تاکسی بود

بااین بچه عین سیندرلار رفتار میکرد اومد رفت سوپری و یخمک وخوراکی خرید

میم گفت باباهه هرچی امروز کار کرده اومد برا سیندرلا خرید کرد

گفتم آره خستگی تو چهره اش موج میزنه قشنگ معلوم همه تلاش امروز این بوده

برسه خونه و این دخترک 

گفتم سرنوشت این بچها چی میشه میم با دلار ۲۰۰ تومنی 

باباهایی که زیر بار هزار قرض موندن؟؟؟

مهمان

موجا موجا · موجا ·

 

اون‌قدر این مدت بی‌حوصله بودم که جواب هیچ‌کس رو ندادم، بعد فاطیما یهو پا شده اومده خونه 😄
گفته ظهر می‌رسم، منم در حالت «بی‌حوصله‌ترین نسخه ممکن از خودم» هستم.

خونه هم در وضعیتیه که اگر فیلم ترسناک ازش بسازن، اسکار می‌گیره.
انقدر کثیف و شلخته‌ست که واقعاً وسوسه شدم کل خونه رو با وسایلش عوض کنم، از نو شروع کنم!

دیشب میم رو دیدم؛ داستانش مفصله، بعداً باید یه جلسه کامل براش بگذارم.

پریروز و دیروز هم من و پدرام وارد فاز «یا همو بلاک می‌کنیم یا همو می‌زنیم» شدیم 😅
در حدی که واقعا مرز صلح و جنگ خیلی باریک شده بود.

بدترین ویژگی‌ام لجبازیه؛ از مرحوم پدربزرگ پدریم به ارث بردم.
البته با آدم‌هایی که دوستشون دارم معمولاً کمتر لجبازی می‌کنم و تو این چند سال خیلی متعادل‌تر شدم، یعنی اون نسخه‌ی لجباز قدیمی تقریباً محو شده بود…

ولی خب این چند وقت یه‌هو آپدیت شد و برگشت آنلاین 😐
نتیجه‌اش هم شد: انرژی صفر، خواب صفر، اعصاب صفر.
غذا خوردنم هم در حد «هر ۱۲ ساعت یه وعده، اگر یادم بیاد».

کار هم که دیگه نگو… این چند روز انگار تو حالت سخت‌ترین درجه بازی گیر کرده بودم.

خلاصه خروجی تمام این جنگ اعصاب‌ها با پدرام این شد که من و میم دوباره همدیگه رو ببینیم.

پدرام قرار گذاشت، بعدش هم خیلی خونسرد رفت کیش 😄
منو دور زد و گذاشت من و میم تنها بمونیم.
منم فکر می‌کردم قرار سه‌نفره‌ست، برای همین اوکی دادم؛ چون می‌دونستم ما جلوی کسی درباره رابطه‌مون حرف نمی‌زنیم و همه‌چی آرومه.

واقعاً این روزها انرژی مواجهه با هیچی رو ندارم.

دیشب من و میم تنها بودیم تو ماشین، پدرام هم طبق معمول غیب شد.
منم الان دارم فکر می‌کنم دقیقاً چه بلایی می‌خوام سرش بیارم 😅

با این حال شب متعادلی بود
میم منو برد همون جایی که دیت اولمون بود. تا یک بیرون بودیم.
نه دعوا کردیم، نه خیلی عاشقانه بود… یه چیزی بین این دوتا.

یه جا هم هر دومون گریه کردیم… (بگذریم )

بعدش هم هرکدوم رفتیم تو لاک خودمون، چون به خلوت نیاز داشتیم.

دیشب هم فقط دو سه ساعت خوابیدم، اونم تیکه‌تیکه، هر نیم ساعت یه بار بیدار می‌شدم.

ولی حداقل یه کار مفید کردم:
سرویس بهداشتی و حمام شسته شد 
گاز و سینک هم تمیز شد 

حالا باید برم سراغ ادامه تمیزکاری خونه…
ولی فعلاً بدنم زده روی حالت: «نه، تو رو خدا یکم دیگه... و من هم دراز کشیدم 😄

روز خیلی سخت و پر اضطرابی بود برام شب که رسما نخوابیدم صبح یک ساعت ونیم خوابیدم 

و بیدارم دیدم پارسا گند زده به تسکهای من و خودش و محمد 

به مریم اطلاع دادم این بینظمی تغییرات پارسا داره روانی میکنه من و بقیه رو 

مریم سریع اومد تو گروه مطرح کرد ایرادات رو بعد هم ازمن خواست برم بدون فیلتر صحبت کنم

میخواست اونجا حساب کار دست پارسا بیاد و جلو دکتر و مدیران پاسخگو باشه!

هیچی دیگه بهانه های مسخره آورد همش رد شد و درنهایت طبق قوانین ما باید پیش بره

آقا زرنگ تشریف دارن میرن خوشگذرونی وقتی انلاین میشه تایم تسکهای مارو دستکاری میکنه بدون اینکه اطلاع بده که تسک خودش زودتر خروجی گرفته بشه نه یبار نه دوبار کار هرروزشه!

خوب منی که به موقع و زودتر از موعد کارم انجام میشه اینطوری حقم اجهاف میشه خروجی عقب میفته بازدهی هم همینطور و.... کلا شبیه بال زدن پروانه و اون طوفان پروانه ای میشه

هنوز از فکرکردن بهش عصبی میشم چقدر رو مخ این ادم و غیر قابل انعطاف روزهای عادی نمیشه تحملش کرد روزهای غیرعادی و حال بد بماند!

هنوز چیزی نخوردم جز صبحانه نصف و نیمه

تاجون داشتم با پدرام بحث کردم جوری که گفت واقعا لجباری و رو مخ شدی موجا

چطور میم تحملت میکرد واقعا😁😁😁

الان بخش عظیمی از تسکهارو انجام دادم دوش گرفتم و نشستم هنوز تنم رعشه داره از استرس و حجم تسک و فشارهای روحی و جسمی امروز و دیشب.

زخمم بسته شده بود چیزی نبود دیشب یهو درد گرفت دیدم یه جوش عفونی دردناک زده

ناشی ازالتهاب داخلی حتما 

و حجم اضطراب و فشار روحی

سعی میکنم مهربون باشم با خودم ولی بلد نیستم تراپیستمم امروز نبود و گفت فردا هستن

که من برا فردا نمیخوام واقعا حسش نیست

امروز حس پیاده روی هم ندارم حتی یعنی نای پیاده روی ندارم فقط دلم میخواد بخوابم

که نمیشه و ساعت 22 میترسم پارسا خراب کاری کنه

پدرام هم میخواست برام یه چیزی از میم بگیره باید منتظر خبرش باشم که برم تحویل بگیرم

 

 

 

 

بیدار

موجا موجا · موجا ·

ساعت ۱ونیم نا ۲ خوابم برد و بیدارشدم دیگه خوابم نبرد و همچنان بیدارم

اونقدر که الان صدای کنجشکها رو میشنوم وازشون متنفرم کلا از صدای گنجشک اول صبح متنفرم 

ار بچگی متنفر بودم از این صدا بهم اضطراب میداد نمیدونم چرا؟

روز خیلی پرکاری درپیش دارم

بخشی از کارهارو پیش بردم به اجبار که عقب نمونم هم تینکه ددلاین دقیق دارن

مریم پیام داده پارسا کمکت بود تو این تسکها؟ خوب ما دو مدل گزارش روزانه داریم 

برا انجام تسکهامون یگی همون چک لیست هست که تو گروه مخصوصش میذاریم

یکی هم تو گروه کاری خودمون هردو هم شخصی هست

میگم پارسال ۱۵ ول کرده رفته نیومده تا ۲۱ رفتیم چک کردیم دیدیم درسته

رفت بازخواستش کرد میگه اینطوری به تو فشار میاد تسک دونفرو پیش میبری 

احساس میکنم چون حقوق بسته به فعالیت فرد شده اینا نزدیک حقوق میشه فعال میشن حقوقها که واریز شد ول میکنن تا هفته پایانی ماه میلادی!

قشنگ پسرا این مدلی ان

من بی مسولیت تر از مرد ایرونی توی کار ندیدم 

این همه سال کار کردم با همه مدل آدمی مردای ایرونی بدترینشون بودن زیر کار درو و بی مسولیت!

ببینم من میتونم دوسه ساعتی بخوابم واقعا؟اونقذر بیدار موندم که وقت خوردن داروهام شد

کریم هم حالمو پرسیده بود نشد جوابش بدم حالم اوکی نبود کریم هم چتش طولانی میشه میخواد انرژی مثبت بده بهم 

کار پدرام درست نشد برگشته اینجا 

ولی با روحیه خراب 

و افسرده 

اما داره تلاششو میکنه

امیدوارم از پسش بربیاد.

سیم سیم و خواهرش زنگ زدن برات غذا چی درست کنیم؟ گفتم باور کن استامبولی درست کردم حالم خوبه

گفت نه باید این چند روز ما برات اشپزی کنیم 

گفتم وضعم جوری نیست مراقبت بخوام اوکیم فقط قرنطینه ام

فقط منتظرم دوشنبه بشه برم کافه

برم دیدن سیم سیم بعد ۴ ماه شب ۱۸ دی آخرین باری بود همو دیدیم

قشنگ مشخص ذهنم چقدر درگیره؟ چقدر پراکنده گویی داشتم 

سنگینی بغض و غم

موجا موجا · موجا ·

موقعی که باهاش بودم میترسیدم یه روزی برسه بدون منم شاد باشه و بودنم حالشو خوب نکنه، یعنی اتفاق افتاد؟ الان بدون من حالش خوبه شاده؟ 

عصری شلواری که آجی کادو داده بود رو اتو کشیدم و پوشیدم خیلی خوش پا بود با یه شومیز نباتی کوتاه و کتونی سفید خیلی شیک شد. یه رژ نود زدم و یه سایه قهوه ای ابروهام مرتب کردم و زدم بیرون خوشحال بودم ندیدمش رفتم اندازه دیروز پیاده روی کردم، یکی از دوستان خیلی دورم رو دیدم تو مسیر و یه ربع حرف زدیم با فاصله، بعد عذرخواهی کردم و گفتم باید برم جایی، ایرپاد معجزه میکنه برای پیاده روی های این روزهام. اصلا از شرکت از اون خیابون نمیگذرم که ببینمش، از کوچه پس کوچه ها میام رسیدم سرچهارراه که سرکوچمون هست ذهنم گفت بهم الان میاد میرسه همزمان باتو! همزمان با من رسید واقعا قدرت ذهنم بود یا حس ششمم؟ نمیدونم بعد داشت با تلفن حرف میزد حتی تو ذهنمم کنجکاو نشدم کیه؟ یعنی به این زودی وارد رابطه شده؟ پیرزن درونم میگه مردها که بدونه رابطه دوام نمیارن که ننه، منو دید اول اومد کمی نزدیک بعد رفت دورتر ایستاد اونم از روبه رو شدن بامن فراری لابد! سرمو بالا گرفتم اما چشام انداختم روی زمین و رد شدم.

اومدم خونه و بغضم رو قورت دارم اصلا انرژی گریه کردن ندارم امروز ۲۵ تسک داشتم فردا بیشتر! تازه فردا جواب اسکنمم میاد نگران اونم هستم. بعد میگم چقدر تنهام توی این غمها الان نمیتونم بشینم بایکی درددل کنم که میدونی من استرس فردارو دارم من الان فلانی دیدم حالم گرفت.ولی فرصت غمگین بودن و ناراحتی رو ندارم...

شام درست کردم مرغ سوخاری با سیب زمینی. باقی تسکهارو انجام دادم تند تند. چک لیست تسکهای فردارو آماده کردم و ارسال کردم. همچنان بااون بغض سرمیکنم تا خوابم ببره و تموم شه امروزم. من میدونم دوام میارم به چه قیمتی؟ نمیدونم 

فکر میکنم حتی خود خداهم لجش میگیره از دست من که نمیخوای یجا کم بیاری دخترک؟ میگه دیگه چی باید سرت بیارم آخه؟و من میخندم از خنده تلخ کجکی ها...که چشات پر اشک میشه ولی نمیذاری سرازیر شه.

کادوی تولد

کادوی تولد

موجا موجا · موجا ·

آجی صبح اومد خوراکی ها رو داد و یه کادو هم همراهش بود گفت کادوی تولدته امیدوارم دوست داشته باشی خوب نمیشد که بمونه تو راه پله حرف زدیم در حد پنج مین، منم همون تایم افت فشار داشتم و رنگم پرید یکم ترسید گفتم بخاطر کم خوابی و پریودی نگران نباش.

یه سیلک زغالی موکا با یک کفش خریده بود جالبه به یه مدل کفش اینطوری نیاز داشتم، البته بدون سنگ کاری کفشه و من دقیقا ساده میخواستم، شلوار هم فیت بود خداروشکر. 

واقعا کادوی دلچسبی بود که به دلم بود. بعدش نشد بخوابم چون داداش کوچیکه رفته بود اهواز کار اداری داشت و وکالت از من دیگه هی کد تایید و... اینا میفرستادن روگوشیم باید براش میفرستادم، حالت تهوعم بعد دوساعت بهتر شد کارای امروز رو هم دیشب بخشیش رو پیش بردم

باقی رو صبح زود یاداوری کردم به پارسا و محمد و احمد تسکهای جدید بهشون دادم بابت امروز، قبلش از مریم هم مجوزها مدیریتش رو گرفته بودم بهش اطمینان دادم امروز و فردا رو باخیال راحت سر کنه که آخر ماه و باید تو بخش دیگه باشه گزارشات وحشتناکی رو باید تکمیل کنه هرماه.

به سارا هم تسکشو یکشنبه دادم سرجنگ و اختلاف نظرها دوستیمون خراب شد و شدیم همکارای غریبه این خواسته من بود البته‌ از ادمهای تندرو درهیچ موردی خوشم نمیاد حتی اگر بامن هم عقیده باشن من و سارا هم عقیده بودیم بااین تفاوت که من منطقی تر بودم تندرو نبودم و داشت اذیتم میکرد این پالسها گفتگوهای طولانی و تنشهایی که ایجاد میکرد به راحتی یه روز وسط صحبتهاش گفتم سارا جان ببخشید باهمه ی احترامی که برات قائلم دیگه تمایل ندارم بامن درمورد سیاست صحبت کنی تمایلی ندارم تو پی وی و یا اینستا تو دایرکتم این حجم از مسائل سیاسی باشه من نیاز به آرامش دارم و از طرفی توهم به عنوان یک دکتر دچار سوگیری شدی باید روی این بخش روان و افکارت کار کنی اینکه من دارم ازت خداحافظی میکنم ممکن موقت باشه یا نباشه ولی الان تمایلی به ارتباط ندارم! چون من ایرانم و هزاران فشارو دارم تحمل میکنم نمیخوام دوستمم بهم فشار بیاره تو دایرکت و پی وی و تماس تلفنی و.... 

پذیرفت؟ نه یک پیام نوشت در حد تومار سه صفحه A4 من هیچ جوابی ندادم جز اینکه گفتم قرار بود کش ندی بحث نکنی و احترام بذاری به درخواستم این رفتارم به معنای ایگنورکردنت نیست من ظرفیت روحی و عاطفیم فعلا همین حده! 

خلاصه چیکارکرد؟ هیستوری چت تلگرام این همه سال رو حذف کرد!  من آنفالوکردم از اینستا ولی یه دایرکت دادم به بحثمون ربطی نداره به این ربط داره من میخوام چند روزی دورباشم هر دوستی و آشنایی که شونصدها استوری سیاسی در طول روز میذاره! هاید کردن هم گزینه خوبی نیس چون درنهایت میای درموردش صحبت میکنی فلانی فلان ری اکت نشون داد یا نداد یا...

پس کلا این رو جدابدون از اختلاف و تنش پیش اومده تو چت تلگرام! گفت اوکی اشکالی نداره راحت باش!.

یعنی من شعورم همین حد میره با آدمها درست و قشنگ با توضیح خداحافظی کنم ولی اینکه شعور طرف مقابلم برسه بپذیره نپذیره درست برخورد کنه یا بد این بخشش با من نیست!

کارش خنده دار و بچگانه بود و واقعا ناراحت نشدم ناراحتم نیستم الان همکاریم فقط و اتفاقا بهتر شد چون خودشم فهمید تندروی کرده و داره ازچشم همه میفته! پیجهاشم بست!

میخوام بگم به مرحله ای تو زندگیم رسیدم انگار خیلی راحتتر از قبل ادمهارو میذارم کنار راحتتر از قبل نبود آدمهارو میپذیرم.

 

زندگی سگی یا چی؟

موجا موجا · موجا ·

واقعیت اینه زندگی این روزها تو ایران حداقل برای من، اینطوریه که فرصت طی کردن دوران نقاهت بیماریمم ندارم، حتی فرصت ماتم گرفتن و شکست عشقی خوردنم ندارم...

الان دغدغه ام بیشتر ازاینکه پنجشنبه جواب اسکنم چیه؟ اینه که چیکار کنم درآمدم بیشتر شه؟ وبیشترکنم کارم رو

خوب وقتی من از خونوادم جدا شدم ومستقل شدم به معنای واقعی از زیر صفر شروع کردم به این صورت که من نه ارث ومیراث نه پول وحمایت ددی یا مامی همرام بود نه میخواستم باشه، من قاشق چنگال و بشقاب وماهیتابه و لیوانمم خودم خریدم تااین حد!

واقعیت تلخ اینه بعد ده سال سگ دو زدن تنهایی همچنان نسبت به اون دخترایی که ادا مستقل بودن درمیارن و باماشین و خونه که ددی خریده از خونواده مستقل شدن هنوز فاصله داری! ولی خوب بقول دوستم درعوض ما امید و اراده داریم یه روز خوب میاد نوبت ماهم میشه که ثروتی رو داشته باشیم که حقمونه که حاصل تلاش خودمونه!

شاید منی که درامدم دلاری بشینم بگم خوب دلار بشه ۲۰۰ خودبه خود درامدم زیاد میشه دیگه؟ چه کاریه کارمو زیاد کنم خوب تو این شت دونی شما همیشه از تورم عقبی نجنبی کلا جا میمونی

براهمین ذهنم بیشتر از هرچیزی درگیر اینه الان چیکار کنم درامدم بیشتر شه؟ قرار بود بعددرمان درخواست بدم یه فیلد دیگه از شرکت خودمون و یه بخشی از کارو من به عهده بگیرم مدیر اول مخالفت کرد بعد موافقت ! دلیل هم بیماری من بود وتسکهای مهم فعلیم! چون تجربه بدی داشتن از باقی کارمندا که به بخشهای دیگه هم رفته بودن و همه تسکهاشون کیفیت پایین اومده بود. من چند کلمه گفتم مدیر کلا نظرش عوض شد و متوجه شدم با مدیر باید حساب شده رفتارکرد قبلا ادم اسونتری بود الان ادم سختتری شده! منم ادم قبلی نیستم !

هم باید درمورد افزایش حقوق هم اضافه شدن تسک بامدیرم صحبت کنم. این مورد نیاز به تمرین وفکرداره چون مدیر باهوشه و هم باید باهاش رک و صریح باشی کلمات مناسب بجا باید پیداکنم باخودم تمرین کنم بااعتماد به نفس پیش برم.

ما مجبوریم تو ایران بخشی از درامدمون رو پس انداز کنیم به معنای واقعی من ازتفریحاتم زدم در یکسال ونیم گذشته، الان با کات کردنم یه کوچولو تفریحی که داشتمم دیگه ندارم. البته این به معنای این نیست که میخوام امسالم اینطوری پیش برم بلکه باید حساب شده تر پیش برم.

دلار ۲۰۰ طلای ۳۰ تومنی محتمل حالا ممکن با یه خبراز توافق و مذاکره اینا یه پایین بزنن که موقت واقعا دیتاهای اقتصادی رو که چک میکنی تن و بدنت میلرزه بابت فروپاشی اقتصادی رکود و تورم انتظاری! 

دوستان لطفا نپرسید شغلت چیه! هروقت پست این مدلی میذاشتم یه عالمه کامنت داشتم شغلت چیه! کنجکاوی دراین موارد جالب نیست هرکس مهارت خودشو داره راه خودشو پیدا کرده دیگه اگر دنبال راهی یا مهارتی یه جمله دارم درهمین کاری که داری عمیق شو! مهارترشو کم نیار.

همین الان من خودم دارم مهارت جدید یاد میگیرم اونم توی ۴۲ سالگی البته من حس نمیکنم ۴۲ سالمه شاید دلیلش مغزمه!

فقط یه توصیه دارم بچسبید به کار و مهارتتون و کارو کارو پس انداز چشاتون روی حواشی و شرایط ببندید.درامد رو نصف کنید یا حداقل یه سوم رو طلا و نقره بخرید ترجیحا طلا اب شده نقره هم شمش! تحت هیچ شرایطی ساچمه نقره یا طلا نخرید کارمزدش وحشتناکه! 

از جای معتبر میتونید انلاین طلارو خرید کنید و به عدد مناسب رسید اونو تحویل بگیرید!

خلاصه همگام درخواب خوشن من بیدارم کلی فکر و دغدغه دارم حقیقتا منم خیلی وقتها دلم میخواد بابا زنده بود دغدغه هام میذاشتم روی دوشش ولی خوب واقعیت زندگی اینه من سالهاست پدرو مادرخودمم و حتی فرصت جا زدن ندارم این خوبه شاید!

من برم بخوابم فردا رو. خیلی مهم و شلوغیه از نظر کاری و همینطور پنجشنبه!

 

پیاده روی

موجا موجا · موجا ·

امروز خیلی به سختی خودمو راضی کردم از خونه بیرون برم، ایرپاد گزینه و انگیزه دهنده خوبی شد.

شومیز سفید پوشیدم با شلوار و شال جین آبی

داشتم به این فکر میکردم حالا هرکی منو ببینه فکر میکنه چقدر خوش خوشانمه 

هیچ کس از دل کسی خبر نداره

عادت کردم با سیلی صورتمو سرخ نگه دارم حتی تا لحظه آخر

به صورت رنگ پریدم توی آینه نگاه کردم یکم سرم ویتامین سی زدم و رفتم سراغ پالت رژ گونه

یکم رژگونه زدم صورتم رنگ بگیره و یکم تینت 

مژه ها و ابروهام مرتب کردم و زدم بیرون

من موزیک باشه تا ته دنیاهم پیاده میرم یه موزیک گذاشتم 

امروز سه برابر هرروز پیاده روی کردم و خوشحالم بابتش که بااین حالم پیاده روی بیشتری کردم

برای جایزه اومدم خونه بستنی خوردم

و دوش گرفتم 

حجم کانفیگم تموم شد همچنان شارژ نشده و منتظرم همکاران IT ارسال کنن که نصف روز شد و ارسال نکردن البته بخش زیادی از کارهام رو تیک زدم ولی خوب چندکارمم مونده

ازدیشب همش بارون و طوفان هست با رعدوبرقهای وحشتناک

امروز غروب دیگه اینجا آروم شد قبلی که برم بیرون

قرار فردا آجی بیاد در حد دم در یه سری خوراکی واسم بیاره

البته کلید خونه رو قبل عملم بهشون دادم

یه کلید هم پیش میم داشتم که ازش گرفتم روز اخر!.

چقدر عجیب که اون روز ظهر من میخواستم برای یکی از دوستانم بیمارستان بودن غذا بفرستم

ناهار درست کردم براشون با اژانس فرستادم 

و موقعی که رفتم دم در راننده جدید بود و رفته وسط کوچه ایستاده بود تا رفتم غذاهارو بدم و برگردم در خونه بسته شده بود زنگ زدم میم گفتم کلیدو میدی؟ در بسته شده

کلیدو‌گرفتم که یک ساعت بعدش رفتیم جنگل ابر و....دیگه بعد هم همدیگه رو ندیدیم که کلیدو بهش بدم و کلا کات کردیم. من سابقه جاگذاشتن کلید داشتم چند بار یادم رفت و بخاطرهمین کلید دادم میم وگرنه میم تاحالا خونه من نیومده جز یکبار.

کلا من براحریم خونه ام خیلی ارزش قائلم. هرچند میم برای من بسیار عزیز و محترم بود و امن.

 باز همه چی برام تازه شد که چقدر ماجرا عجیبه این کلید 3سال پیش میم بود برا مواقع اضطراری، اسم کلید اومد یادش افتادم الان داشتم تو پیام برا پدرام تعریف میکردم میگه موجا من از فکرکردن به اون هم میترسم واقعا تو چقدر عمیق شدی تو ماجرا من میترسم حتی برگردم وفکر کنم به اون روز کذایی و اتفاقات بعدش الان ماجرای کلیدو گفتی؟ گفتم الان یادم اومدالان فقط میم بی خبر از روز جنگل ابر چون نه پدرام از مشکلش چیزی گفته بهش نه من از مشکلم صحبتی کردم باهاش نه اون با از مشکلش گفته فقط من میدونم از روحدسیات و شناخت که مشکلش چیه؟الان میم تنها کسی بین ما سه تا که نمیدونه ماجرا پیچیدست و سرنوشت هرسه ما از روز تغییر کرد احتمالا یه روزی پدرام براش تعریف کنه و شوک بشه!

اه باز یاد اون روز افتادم غمگین شدم.ما اونجا کاری نکردیم جز چایی خوردیم خندیدیم ساندویچ کباب شامی خوردیم و آتیش روشن کردیم من چقدر تلاش کردم تو اون غروب آتیشو روشن نگه دارم چون سرد بود واقعا منظورم اینه اونجا به طبیعت حتی آسیب نرسوندیم.

 

 

مربای توت فرنگی

مربای توت فرنگی

موجا موجا · موجا ·

خورشت قیمه پختم با مرغهای ارگانیک 

جعبه میوه سبزیجات یخچال رو شستم و ضدعفونی کردم و میوه ووسایل سالاد رو شستم

در حین انجام کارهای شرکت البته 

غذا خوب شد بعد ده روز آشپزی کردم و این خوب بود یه امتیاز مثبت!

توت فرنگی ها داشت خراب میشد گفتم اینم شب مربا درست کنم

غروب هم رفتم ۲۰ دقیقه پیاده روی کردم شبیه خانم های باردار شدم یه قدم راه میرم خسته میشم نفسم بند میاد حالت تهوع میگیرم تازه از تموم بوهایی که دوست داشتمم بدم میاد، همه ی اینا کم بود پریودی هم بهش اضافه شد‌.

مثلا ادکلن عزیزم

مایع دستشویی محبوبم

از بوی شیر

از هربوی خوب دیگه ای کلا داره بدم میاد🥲

امروز به خیر گذشت و میم رو ندیدم  

رسیدم خونه رفتم دوش گرفتم هوا شرجیه و بارونی و گرممم

بعد که دوش گرفتم مرباهارو درست کردم و شیرهارو هم بدم میومد تبدیلش کردم به پنیر که خیلی خوب شد.

پدرام تماس گرفت نتونستم جواب بدم و پیامک دادم بهش هنوز کارش بشدت گیره امیدوارم گره هرسه تامون بازشه

فکرمیکردم تا پنجشنبه هفته آینده باید در قرنطینه باشم اما حساب کردم نه شنبه یکشنبه آینده تموم میشه و خوشحال شدم😅

شام وقت نشد درست کنم به چیز خاصی هم تمایل نداشتم نون پنیر خوردم

تازه تسکهای شرکت تموم شد باید بشینم چک لیست تسکهای فردام رو آماده کنم و یه فیلم ببینم 

یکم آموزش ببینم کی خوابم ببره بارون اومد بغضم گرفت با اولین قطره ها بارون با میم میرفتیم دور دور، بگو بخند حرف و حرف، کاش همسایه نبودیم.

یه بخشی از خریدایی که در پست قبل گفتم رو آنلاین سفارش دادم 

موند چند قلم دیگه، چون آخر ماه هست برای من باید لیست اقلام غذایی مورد نیازمم بنویسم

بدم آجی بخره یه سریش مثل گوشت اینارو نمیشه تلفنی سفارش داد

موهامم رشد کرده باید مجدد کوتاهش کنم دیگه تمایلی به موی بلند ندارم

اینطوری راحتترم هرروزم برا موهام یه پلن میاد تو ذهنم یه رنگ درنهایت تاشب

پشیمون میشم😂 رنگ تیره رو بیشتر دوست دارم من فقط یبار بلوند کردم همه میکفتن

چقدر خوبه الا میم و خودم هیچ وقت با قیافه خودم تو آینه با موی بلوند کنار نیومدم

الان میگم برم بلوند کنم باز پشیمون میشم

فرداشب عروسی داداش مریم هست و میگفت پاشو بیا میگم من قرنطینه ام میگه یه جا خلوت بشین

قبول نکردم به هرحال من نسبت به آدمها و موجودات دیگه مسولیت دارم حتی نگران مورچه های تو خونه ام و بعد متوجه شدم بعید من روشون اثر بذارم خدارو سوسک نداره خونه ام وگرنه بااطمینان میگفتم بمب اتمم روی سوسکها اثر نداره چه برسه اشعه ید رادیواکتیو😁

من دیگه برم سراغ باقی کارهام