آرشیو اردیبهشت 1405

پست‌های منتشر شده در اردیبهشت 1405

از روزهای تنهایی

از روزهای تنهایی

موجا موجا · موجا ·

عکس کاور عکسی که میم برام فرستاده بود

یک گل جدید دیده بود تو گلها عکسشو برام فرستاد مال روزهای اول عید هست.

زودتر از موعد پریود شدم که بااین فشارهای جسمی روحی داروها همش طبیعی هست

دیشب یادم اومد یه نون سیمیت گذاشتم تو فریزر وچندتا بستنی برا روزهای بعد بیمارستانم

چون روزهای قبل خوردن نون حجیم و بستنی و... برام ممنوع بود

از 8بیدارم ولی دوبار تا 1خوابم برد وسط کار 

از رختخواب بیرون نیومدم و بی حال بودم

نون انگیزه خوبی شد که از رختخواب بیام بیرون و صدالبته پیکی که خریدام آورده بود

نون گرم کردم تو دستگاه 

خامه و عسل وگردو گذاشتم

از شب قبل مرغ ارگانیک گذاشته بودم یخچال که یخش آب شه

این مرغها چون محلی هست دیر میپزه

البته فکرکنم خروس مرغ نیستش

پیازداغ درست کردم لپه گذاشتم یکم جدا بپزه

چون میدونستم برگردم تو تخت بلند نمیشم حالا حالا انرژیم خیلی پایین بخاطر پریودی 

و میگرنم طبق معمول.

مرغ رو گذاشتم و اومدم سراغ صبحانه

وبرگشتم به رختخواب به آینده فکرمیکنم که باید چه پلنی بریزم؟ چیکار باید بکنم دقیقا؟

بعد میگم دخترجان بذار یکم خوب شی پنجشنبه بیاد جواب اسکنت بیاد 

بعد پلنت مشخص کن

دیشب بالاخره تونستم با مامان حرف بزنم قبل خواب نمیتونستم این مدت باهاش حرف بزنم

خیلی خوشحال شد که بالاخره یخم وا شده زنگ زدم ازنذر و نیازهاش میگفت و دعاهاش برای سلامتی من.

امروز دوشنبه است و اول هفته ما و یه سری کارو باید پیش ببرم چون مریم تااخر ماه میلادی بشدت درگیر تو یه بخش دیگه ودسترسی بهش آسون نیست.

یه سری وسایل بهداشتی باید انلاین خرید کنم شامپوهام و ژل شستشوی صورت و شامپو بدن خریدم برا شش ماه قبل عید.

الان باید یه سری خریدای دیگه ام انجام بدم 

همش یاد حرف ویکی میفتم موقع رفتنش از ایران

میگفت احساس میکنم پول مملکت شبیه پِهِن هست که هیچ نمی ارزه.

باید یه سری نشتی های مالی روهم مدیریت کنم تا شهریور.

یه پک اموزشی خریدم درمورد آداب معاشرت میبینم همشو طبق تربیت بابا داره میگه چون بابا اینارو گذرونده بود تو شرکت نفت زمان انگلیسی ها البته!

دوباره کتاب آیین دوستیبابی دیل کارنگی رو دارم میخونم

نمیدونم چرااین دوتا رو انتخاب کردم کاملا غریزی بود این انتخابهام

چون نقطه گذاشتم از سرخط دارم خیلی چیزارو شروع میکنم شاید همونطور که نقطه گذاشتم تموم کردم یه چیزایی رو.

 

اتفاقات عجیب غریب و جنگل ابر

یه چیزی که برام عجیبه اینه مدام دارم به اون روز فکرمیکنم که رفتیم جنگل ابر، تو اون دره چه اتفاق عجیبی واسه ما سه نفر افتاد؟ 

اون اخرین روز و شبی بود ماباهم بودیم و همدیگه رو دیدیم اون اخرین دیدار رسمی و غیررسمی منو میم بود و از فردای اون روز اتفاقاتی افتاد که چندروز بعدش جدا شدیم

داشتم به اینا فکرمیکردم به پدرام پیام دادم که آقا پدرام یک سوال دارم ذهنم مشغول اون روز وجنگل ابر یاد حرفت افتادم مدام میگفتی اونجا عجیبه زمینش حتما رفتیم دراز بکشید یا لمسش کنید انرژی خیلی عجیبی داره و... زمین لمس کنید خودتون متوجه میشید و...

زندگی ما سه نفر از همونجا عوض شد، کار پدرام همونجا عجب بهم ریخت جوری که الان میگه زندگیم نابود شده رسما کارم هم همینطور فقط دعا کن تموم شه این روزهای وحشتناکم

تو همون مسیر برگشت یکی از اعضای خونواده به میم زنگ زد و زندگی میم تو یه سرازیری بدی افتادکه نه من فهمیدم نه پدرام فقط میدونیم میم آب شد و لب باز نکرده هنوز حتی پیش من که محرم ترین ادم زندگیش بودم، بعید بود بدترین موضوعاتم به من نگه 

و نگفت دیگه.

من توهمون مسیر درد عجیبی تجربه کردم و هنوز باهامه شبیه شکستن یکی از دنده هام، دنده ام درد میکنه میخوابم بلند میشم درد میکنه نمیدونم چطوری تعریفش کنم شبیه یه استخون شکسته توی پهلوت من قبلا کی از دنده هام شکسته میدونم درد دنده شکسته چطوریه، نه ضربه ای به من وارد شد اونجا که رفتیم نه من افتادم نه هیچی واقعا

تو راه برگشت تو ماشین چنین درد و غمی افتاد به جونم و همه چیزم بهم ریخت

جوری که گفتم چندروز بعدش با میم کات کردم اونم واکنشش خیلی سرد و سطحی بود وعجیب

امشب پازل چیدم همش میرسیدم به جنگل ابر کلی سرچ کردم گزارش خاصی نبوده 

جز یه چند مورد اینکه محلی میگن بعضی مسیرهاش انرژی منفی احساس اضطراب میاره

حالا فردا باید تماس بگیرم با دوستم که فکرکنم اصالتا اونجایی هست ببینم چی میگه؟

پدرام گفت یه چیز عجیبتر اینکه منم مثل تو به روز خیلی فکر میکردم ولی نمیخواستم بهت اضطراب بدم 

تموم عکسایی که تو توش بودی به طرز عجیبی حذف شده

هیچ کس به گوشی من دسترسی نداره عکسا فقط با اثر انگشت من حذف میشه

هیچ کسی هم که تو تکی با گوشی من نگرفتی فقط عکسای جفتی بوده با میم که اومدم چهارروز بعدش عکسارو نشون میم بدم نبود هیچ اثری از تو و هردو تعجب کردیم

حالا یه چیز عجیب اینکه من برعکس همیشه که اصلا عکسهارو چک نمیکردم تا بعدش عکسایی که پدرام گرفته بود از مارو چک کردم چهار پنج تاش یادمه کفتم بد افتادم بیا دوباره بکیریم هیچی رو حذف نکردم اصلا

واین عجیب واقعا رومم نشد بگم بابا موهای تنم سیخ شده ترسیدم واقعا

پدرام میکه شبیه شروع فیلم های ترسناک هالیودی شده این ماجرای ما سه تا

واقعا ذهنم بشدت مشغول نگران پدرامم نگران میم و نگران سلامتی خودم

تاجواب اسکن روز پنجشنبه بیاد من استرس دارم واقعا.

مساله اینه من از درد پهلوم هیچی به هیچ کس نگفتم تاامشب به پدرام

گفتم چون نمیخواستم مجددا درگیر دکتر جدید و داروهای جدید و... بشم

امیدوارم هراتفاقی افتاده حتی ماورایی برا ما سه تا ختم به خیر بشه

برا پدرام مالی و کاری بحث پروژه در حد کشوریه

برا من سلامتی

برا میم خانوادگی

برای میم

موجا موجا · موجا ·

خوشحالم دیگه وبلاگم رو نداری البته میدونم وبلاگمو نمیخوندی چون عجیب آدمی بودی

حتی ازکنجکاوی میمردی هم به حریم خصوصی کسی تجاور نمیکردی.

پسر حقیقتا دلم برات تنگ شده اما جدایی برای هردومون بهتره

امشب ناراحتت شدم حس کردم چقدرتو این یک ماه لاغرشدی

حتی نگرانت شدم ولی خوب نمیتونم برگردم و بگم رفیق چی شده؟ 

روزهای خیلی خوبی داشتیم باهم روزهای بدهم داشتیم عین همه ی آدمها

فکرکنم عین همه ی آدمها قدر داشته هامون رو نمیدونستیم که الان هردو دوراز هم حالمون خوب نیست

من باتوام حالم خوب نیست متاسفانه

تو برای من مثل یک مخدر بودی

من برای تو شبیه سم

هردو کشنده ان به هرحال یکی زود یکی دیر...

اون روز چه اتفاقی افتاد نمیدونم زمین اونجا انرژی مثبت داشت؟ یامنفی؟ چرا زندگی هرسه مون گره افتاد؟ پدرام من تو

پسر دلم برا کالزونه خوردن باهات خیلی تنگ میشه اینکه همه ی سیب زمینی سرخ کرده های عالم دلت میخواست بدی به من چون من دوست داشتم

دلم برا هرروز دور دورکردنهامون تنگ میشه

برا صبوریت موقع خرید کردنهام

برا محبتهایی مردونه ات

دلم برای مراقبت و حمایتهات هم تنگ میشه

برات حرفهایی که تمومی نداشت

برای حرف زدنهای زیادمون درمورد جزییات هرچیز

بابت خاطرات قشنگی که برام ساختی ممنونم واقعا

حتی دلم برا قهرکردنهامون دعواهامون که تهش منو شرمنده میکردی یهو میدیم گل خریدی اما صداش درنیاوردی تا سیر دعوا کنم بعد نصف شب ازصندلی عقب ماشین دسته گل نشون میدادی

ومن دلم میخواست گلهارو پرت کنم تو صورتت که چرا باز رکب زدی

راستش بااینکه نزدیک چهارسال شب و روز باهم بودیم اعتراف میکنم هنوز روت کراشم

هنوز عین روز اول قیافه ات میبینم دلم غنج میره

هنوز عین روز اول از دیدنت هیجان زده میشم

هنوزم عین روز اول بااحساسم نسبت بهت کنار نیومدم

شاید به همین زودی این محله رو ترک کنم بخاطر همه ی این داستانها

غریبه شدن باهات سخته

من باید برم شاید همیشه همه جا اسمت یادت عشقت باهام بمونه شایدم نه فراموشت کردم

بعد تو از صدای موبایلم بدم میاد بعد تو گوشیم سایلنت کردم

چون دیگه تو طول روز 100بار زنگ نمیخوره شمارت روگوشیم نمیفته 

دیگه 50تا پیامک ازت دریافت نمیکنم

دیگه صدای قشنگ و آرامش بخشت رو نمیشنوم پسر 

دیگه جزییات تک تک لحظه هام براهیچ کس مهم نیست

دیگه کسی نگران ساعت خواب و بیداریم نیست

کسی نیست مانعم بشه که تا دیروقت کار نکنم

که ناهار دارم؟ شام دارم؟ 

بعد تو شبخیر صبح بخیر هیچ کس به دلم نمیشینه

نمیدونم میتونم بازم کسی رو مثل تو پیداکنم؟ مثل تو دوسش داشته باشم؟

ولی امیدوارم نبودنم بهت اون چیزی که بودنم نداد رو هدیه بده.

 

 

 

The trminal

موجا موجا · موجا ·

دیروز به صورت تیکه تیکه فیلم the terminal رو دیدم چقدر ویکتور رو دوست داشتم، چقدر یادگرفتم ازش، چقدر این فیلم شبیه وضعیت هممون بود نه راه پس داریم نه راه پیش جزاینکه دراینجا و اکنون بمانیم و معنا خلق کنیم و بابت کنترلی که روی شرایط نداریم منعطفانه پیش بریم راهی نداریم. فیلم دوساعته هست میتونید توی دوروز ببینید بازی روان ریتم زیبای فیلم شمارو متوجه زمان نمیکنه!

چقدر مهم در هرحالتی روی سازگاری روانیمون وانعطاف روحیمون کار کنیم جایی که شرایط سخت میشه و به ضرر ماست و از کنترل ما خارج میشه و از نظر روحی و شرایط زندگیمون به حالت تعلیق درمیاد چقدر خوب میشه بتونیم سریع معنای جدیدی خلق کنیم پیش بریم توی همین حوضی که گیر افتادیم تاروزی که به دریا برسیم.

دیشب داداشی اومد خریدام اورد و رفت البته با رعایت پروتوکلها و من نذاشتم بیاد تو خونه خودشم میدونست نباید بیاد در حد دم در ۱۰ دقیقه از فاصله چهارمتری همدیگه رو دیدیم

خداروشکر داروی اصلیم که لووتیروکسین هست و تا اخر باید خورده بشه رو داداش کوچیکه داده بود از عراق خریده بودن برام آورده بودن آبادان، داروهارو بهم رسوند دستش دردنکنه چقدر به فکرمنه، یهو حرفش شد که داروهام باید بگیرم ترسید گیرنیاد دیگه ازهرجایی میشد تهیه کرد شیراز عراق آبادان تا نزدیک ۱۰۰۰ تایی گیرآورد.که ۵۰ و ۱۰۰ میکرو بودن

 الان برا یکسالم بیشتر لووتیروکسین دارم تقریبا چون باید روزی ۱۵۰ میکرو مصرف کنم متاسفانه قرص لووتیروکسین ایران هورمون به من نمیسازه جز قرص آلمانیش که دومدل هست سفارش امارات و اروپا

که هردومدلش میخرم بسته به اینکه کدوم موجود باشه سفارش امارات بهتر گیر میاد قرصهایی که من خریدم تا ۲۰۲۸ تاریخ دارن. حداقل خیالم ازاین الان راحت شد امیدوارم اول همه مریضها شفا پیداکنن دوم هزینه درمانشون داشته باشن و سوم داروهاشون فراون دردسترس باشه.

داداش شامم هم گرفته بود باقرصها اورد گفت نمیدونستم جگر دوست داری یاجوجه دوتاش گرفتم واقعا اشتهام بازشد با بوی غذا

کمی غذاخوردم خداروشکرانگار به غذای کبابی واکنش نشون نمیده معدم حالت تهوع که نداشتم هیچ وسط فیلم گشنمم شد ولی خوب من شام زیاد نخوردم فشار نیاد بهم

۳ تا۸ خوابیدم بعدش درگیر کارها شرکت شدم پیامهای این چندوقتو جواب دادم دوتماس گرفتم هردو فرد گفتن صدات بهترشده!

یکم موزیک گوش کردم 

املت درست کردم براصبحانه 

کلی دانلود داشتم ازدیشب انجام دادم هنوز ادامه داره البته چون حجم سهمیه ای من امروز تمام میشه گفتم استفاده کنم کلی فایل نیاز دارم

غروب دوستم علی که دکترای فیزیک هست گفتش میتونی امروز بری بیرون جای خلوت

کمی قدم بزنی اینطوری آسیب زا نیست

با دستکش نخی رفتم ولی ماسک نزدم چون ماسک محیط زیست رو آلوده میکنه

اصلا نتونستم خیلی راه برم در حد 20مین کمتر وسط راحت تنگی نفس و حالت تهوع گرفتم 

وبرگشتم

دم درخونه میم رو دیدم که خودشو زد به ندیدن خیلی تابلو😂

آخه بچه من اگر از اینکارا میکنم بهم میاد روشم

تو میای تقلید میکنی خراب میکنی که

روپله دم درخونه نشسته بعد یعنی من ندیدمت دستشو سایبون چشاش کرده سرش پایین😂

حقیقتا بجای اینکه ناراحت شم خندم گرفت فقط حیف اهل تیکه پروندن نیستم

وگرنه میگفتم باشه بابا حالا ما ندیدیمت تو هم ندیدی اداها چیه

برا پدرام تعریف کردم هردو خندیدیم میگه خدااول تورو شفا بده بعد رفیقمو که بینتون گیر کردم

اومدم دوش گرفتم شام میل نداشتم یکم پفک خوردم دلم یه چیز شور میخواست کشک هم داشتم ولی همش چشم دنبال پفکها بود چند دونه خوردم 

دیگه هیچی نخوردم تاالان یه دونه موز چند دونه توت فرنگی 

امشب رو گیاهی پیش برم ببینم چطور میشه

خوب تازه 14تسک امروز تیک خورد و خیالم راحت شد

چک لیست تسکهای فردارو هم ارسال کردم که پلن فردام رو بدونم

هنوزم دانلودهام ادامه داره

این پست رو تیکه تیکه نوشتم ببخشید دیگه🫠

 

 

حالت تهوع+ خامه و عسل

حالت تهوع+ خامه و عسل

موجا موجا · موجا ·

دلم قهوه میخواست امروز اما به حالت تهوع شدیدم که فکر میکنم پشیمون میشم

 وسایل صبحانه سفارش دادم از اسنپ شاپ و نشستم منتظر که بیارن

کمی خامه و عسل خوردم با چای کم رنگ و حالت تهوعم ادامه داشت اما نه به شدت 

خوردن غذای برنجی 

غذاهای گرم حالمو بد میکنه الان یادم اومد بیمارستان غذامون کامل سرد و حتی یخچالی میدادن بهمون

داداشی از اصفهان اومدن بچهارو ببرن برا امتحانهاشون

زن داداش زنگ زد کلی صحبت کرد خوب درکم میکرد چون به هرحال تو محیط درمانی هست خودش میفهمه یه بیمار به چه چیزی نیاز داره

داداشی رفت بندر دیدن مامان اینا گفتم یه آبمیوه گیری هم برام بخره

مخلوط و میکسر دارم ولی آبمیوه خور نبودم الان تو این تایم این بیماری فکر کنم نیازه غذاهم نخورم

آبمیوه طبیعی و تازه بخورم 

دیشب تا صبح پنج بار بیدار شدم خیس عرق بخوص ناحیه گلو و گردنم عرق بدی میکنه جوری که موهام خیس میشه ملافه و کاور بالشت رو عوض کردم و اون یکی انداختم ماشین

مهمترین نکته این روزی دوبار دوش بگیری لباستم فورا بشوری 

خانم دکتر میکفت با دست بشوری یا ماشین فرقی نداره اخه ماشین لباسشویی که مریض نمیشه 

بعدم اونقدر این ید رادیو اکتیو محلول درآبه برا همین میگیم تا میتونید دوش بگیرید آب بخورید ولباسهاتون بشورید 

توان ندارم پاشم خونه رو مرتب کنم

مریم گفت چرا صبح زود بیداری تو؟ دختر مگه امروز آف نیستی؟ استراحت کن

گفتم نه نصف روز کارکنم یادم بره حالت تهوع دارم

بعدش استراحت میکنم

یه تسکی رو با همکارم پیش بردم یهو گفت تاهمینجا کافی شمابرید استراحت من نهاییش میکنم

والا خوبه محمدم بالاخره مهربون ومنعطف شد نمردیم و دیدیم این روزهارو هم😁

شب تولدم نتیف رفته بود تلگرام چندتااز مدیران و تقریبا همه همکاران جز پارسا تبریک گفته بودن حوصله خوندن نداشتم فقط تشکر کردم تک تک 

امروز میخوام فیلم ببینم 

لیست خرید نوشتم داداشی غروب گفت میام دم در ببینمت و خریدات انجام بدم

چندتا شومیز شلوار نیاز دارم برا تابستون

اینجا دیگه تابستون شده منم وزن اضاف کردم لباسهام اندازم نیستن

دکترمم گفت فعلا مطلقا ورزش ممنوع مگر پیاده روی سبک تمرینات کششی

ولی بعد رفع عوارض یددرمانی و اتمام قرنطینه میخوام تمرین رو شروع کنم سبک

چون ورزش حالمو خوب میکنه احتمالا شنا رو برم مجددا

عضلاتم قوی کنه بعد برم باشگاه چون شنا ریلکسم میکنه 

 

من با تنهاییم مشکلی نداشتم تازه خیلی دوستش دارم

اما این تنهایی تحمیلی که بابتش میدونم برا دیگران ضرر دارم شبیه دوران کروناست

فکرکنید ویروس دارید جدااز اینکه ترس دارید بمیرید عذاب اینکه نکنه باعث مرگ کسی بشید خیلی فشار روانی زیادی بهتون میاره!

تنهایی که من توش راحت بودم این مدلی میرفتم تنها قدم میزدم تنها خرید میکردم تنهایی کافه میرفتم

الان چی؟ تو خونه حبسم و اونقدر امروز غروب گریه کردم که نفسم بالا نمیاد

اگر این جریانات نبودو آلودگی هسته ای بدنم میرفتم قدم میزدم بهتر میشدم

همش میگم خوب برم بیرون یه خانم باردار یا بچه از کنارم رد شه چی؟

حداقل تا هفت روز باید دوام بیارم بعد هفت روز پیاده روی کنم ساعتهای خلوت

حالت تهوع بدی دارم چون تو بیمارستان من غذای زیادی نمیخوردم حالت تهوع نداشتم

اما ازوقتی دیروز تو راه شروع کردم غذا خوردن بشدت حالت تهوع دارم یجوری که

نه میاد بالا نه میشه تحملش کرد

امروز با یک نیمروی کم چرب با روغن زیتون هم حالم بد شد

سرچ کردم ای آی گفت غذای چرب تشدید میکنه این حالو و طبیعی هیچ سرخ کردنی یا غذایی که روغن داره نباید بخورم از صبحانه تا همین یکساعت پیش

افتاده بودم و هیچی نخوردم حتی آب از ترسی که بالا نیارم

۱۳ تسک رو کامل انجام دادم تا قبل ساعت ۲۱

حالا وسطش هم مردم و زنده شدم هم دلم گرفت بخاطر غروب جمعه

هم پی ام اسم دلم برا میم تنگ شده ۸ام میشه یک ماه کامل که کاتم

بدون ذره ای ارتباط

دوبار دیدمش فقط که راهم کج کردم اومده دنبالم که بگه دیدمت که راهتو کج میکنی

حرف نزنیم هم همو میفهمیمم ولی خوب باید عادت کنیم و بپذیریم

پدرام میگفت میگه قهریم نمیگه کاتیم

من فکر جابه جایی هم هستم

باید البته درمانم کامل کنم بعد

نمیخوام چالش مالی و جابه جایی و فشار روانی و بیماری روباهم هندل کنم نمیکشم من یه ادمم

اگر خونه فاطیمارو مستاجر تحویل بده

میرم مدتی شیراز میمونم چون اونجا برا درمانمم راحتتره

البته پیشنهاد خودشون هست هرچند نمیتونم تو شلوغی بمونم

یعنی اونجا ممکن خونواده علی زیاد رفت و امد کنن

ولی برا دوری از محیط اینجا و میم خوبه مدتی من نباشم

قبل رفتنم به شیراز دنبال خونه بودم پدرام هی منصرفم کرد نکن اینکارو

الان تحت تاثیر بیماری و فشار روانی هستی بذار بعد یددرمانیت

الان دیدم اون عاقل چقدر درست گفت من هر لحظه یه تصمیمی میگیرم 

هم هورمونهام بهم ریخته هم افسرده شدم بخاطر هورمونهام و ذات این بیماری

هم تو شرایط بدی زندانی شدم.

ولی خوب چاره ای نیست باید همه ی این مواردو طاقت بیارم 

یه عالمه سرخدا غر زدم 

حقم نبود واقعا این مریضی

هی دارم تهدیدش میکنم نتیجه اسکن هروچی بود من ادامه نمیدما

یکم با کریم چت کردیم 

اون خوب منو میفهمه

 

 

موتور نوشتنم روشن شده

موجا موجا · موجا ·

برای  امروزم ۱۶ تسک تعریف کردم برای خودم

از اونجایی که ما یک گروه چک لیست داریم و موظفیم از شب قبل

چک لیست تسکهامون تعریف کنیم اونجا و هرموقع اتجامش دادیم تیک بزنیم

مجبور میشیم تسکو پیش ببریم چون هم مدیر هم همکارا چک لیست رو دارن میبینن

این حس نظارت باعث انجامش میشه

و روش خیلی خوبیه که آدم درهر شرایطی حرفه ای کارشو پیش ببره

دیشب شام نخوردم 

امروزم ناهارندارم احتمالا عقده گشایی کنم روزهای رژیم یددرمانی و غذا از بیرون سفارش بدم

البته خسته وکم انرژی هم هستم 

دیشب تا رسیدم لباسهارو انداختم ماشین دو دور لباس شستم

و درهمین حین دوش گرفتم هیچی مثل دوش گرفتن تو حمام خودت نیست واقعا

به خونواده گفتم کسی تماس نگیره بامن چندروزی نیاز به خلوت دارم

چی خوردی کی خوابیدی خوبی؟ حوصله جواب سوالات تکراری ندارم

خونواده همه چیز آدمه اما اون تایمی که باید ازت مراقبت نکردن الان در دوره بیماری سختمه هرتوجهی رو بپذیرم

همکارم که سرطان داره اسمشو چی بذارم؟ امیرعلی؟ محمد؟ کریم؟

کریم خوبه دکتر بدونه بهش میگم کریم قطعا افسرده میشه اصلا این اسم بهش نمیاد

داشت از جلسه تراپیش میگفت بهم

واینکه چقدر بودن من باعث تشویقش شده بره تراپی

بعد داشتم براش از یددرمانی میگفتم گفتم فلانی چقدر خانم مهربونی بود چقدر ناجی بود

براش گل خریدم حس کردم سالهاست دیده نشده

گفت چه روح بزرگی داری موجا گفتم نه اتفاقا ما توی روابطمون همش دنبال سودیم اساس رابطه انسانی همینه منتها سودی درسته که ضرر نزنه به طرف مقابل!

گفت با تراپیستم سراین بحثم شده

بعد تعریف کرد که برا دوستش که خیلی این مدت هواشو داشته بدون هیچ دلیل خاصی

کتاب پسر، موش کور، روباه و اسب رو خریده و برده داده بهش

دوستش اول فکرکرده  دارم میدم بخونه

گفت تشکرکرد که زود برمیگردونه گفت بهش گفتم برا تو خریدم

 ایقد ذوق کرد بنده خدا گفت پس برام یه چیزی بنویس اول کتاب

 فکرکردم چی بگم بهش؟ نوشتم برای تو که صمیمی ترین و همدل ترینی!

گفت اشک اومد تو چشماش

گفتم میبینی؟ تو کادو دادی ذوق دوستتو خریدی رابطه همینه یعنی سود حالا شاید منو تو

باایجاد حس خوب در آدمها سود کنیم یکی نه با گرفتن امتیاز!

بعد داشتم میگفتم کریم من داداشم دیر زنگ زد میدونستم بیمارستانم جوابشو ندادم!

گفت چرا؟ گفتم محبت زوری نصف و نیمه از رو اجبار و دلسوزی آدمهارو نمیپذیرم

نمیدونم زیادی خودخواه و حساس شدم اولویت نباشم نمیپذیرم!

گفت نه موجا تو خیلی عزت نفس داری مناعتت بلندترم شده چیز ناخالص و کم نمیپذیری

خوب ارزون نیستی این بد نیست

کریم چیزی رو بهم فهموند که تراپیستم بهم نفهموند چرا؟ چون تراپیست شغلش اینه آدمهای دیگه بهت آسیب زدن رو توجیه کنه ملایم تر کنه ضربه رو برات باعث بشه آزارگرتو درک کنی 

اما دوست من موجای بیمارو خوب میغهمید میدونست سرطان سنسورهای فعالی داره تو بدن

معنی دلسوزی و ترحم میفهمه 

دیشب یه یه دوست پیام دادم کار داشتم گفت ااا خوبی از بیمارستان مرخص شدی؟ الان خونه ای؟

گفتم بی خیال حال من بگذریم و پیگیر فلان مساله باش!

میدونی چرا؟ وظیفه من نیست گزارش حال بدم به بقیه یا شرح بالینی حالم مهم بود؟ همون موقع میپرسیدی 

پس وقتی خودم پیدام میشه حق نداری ازم حالمو بپرسی 

فکرکنم بااین ورژن جدیدم آدمهای دورم یکی یکی خط میخورن و آدمهای جدیدتر با سختگیری خیلی بیشتری جایگزین میشن برام. شبیه الک شدم 

خوب بالاخره بگم من الان تو راه خونه ام

ظهر که اتاقو تحویل دادم پذیرش هتل گفت چند لحظه میرید اتاق مدیریت؟

گفتم بله موردی نیست درمورد هزینه اضافه هم صحبت کرده بودم ولی نپذیرفته بودن

گفتم یعنی چی شده؟

وقتی رفتم آقا به احترام بلند شدن و ازم خواستن که بشینم اگر عجله ندارم

گفتم داداشم تو راهن تا اون موقع تایم دارم بفرمایید

گفت این چند روز که مهمان ما بودید راضی بودید مشکلی نبود؟ گفتم اتفاقا اینو من به کارمندان هتل چند بار گفتم در تمیزی و امکانات واقعا یکی از معدود هتلهایی بودین که به دلم نشست

گفت حقیقتا من شما از بدو ورود دیدم و اصلا فکر نمیکردم بیمار باشید 

از وقار و شخصیت و زیبایی و جوانی شما بگذریم حیفم اومد و دیشب با همکاران صحبت شما بود

خیلی از دیشب به این موضوع بنده فکر کردم زن جوانی مثل شما چه بیماری داره؟ 

اونقدر هم آروم و صبورید و شیک کسی متوجه نمیشه تا صحبت کنید طزف متوجه میشه بیمارید

واگر فضولی نباشه میخواستم بدونم اگر شما اذیت نمیشید از این سوال

گفتم که هزار باراز توضیح به آدمها دراین مورد بیزارم از دلسوزی آدمها هم همینطور

ولی ادب حکم میکنه یه جوابی بدی

یه نگاهی به قیافه اش انداختم کمی از من کوچیکتر بود هول و هوش 35

تو چشاش نگاه کردم چیزی جز نگرانی و کنجکاوی ندیدم 

هی میگفت حیفتون هست ماشالله با لهجه شیرازی خندمم گرفته بود

خیلی آروم یک توضیح مختصر دادم

و مجددا همونطور که تاکید کردم به خدمات و پذیرش که بعد من چطور تمیز کاری انجام بشه!

و خودمم همه زباله هامون پک کردم خشک و تر جدا تاکید کردم نره برای بازیافت حداقل تا ۱۴ روز

موقعی توضیحات تموم شد آقای مدیر سرخ و سفید شده بود

و گفت منتظرم سریع بعدی که میاید خبر سلامتی کاملتون به ما بدید

بچها از دیشب بسیار تو فکرشما بودن انسان نازنینی هستین که ناخوداگاه آدم حیفش میاد مریض باشید

تشکر کردم و دیگه رفتم سوار ماشین داداش شدم

تو مسیر داشتم به اقبالم فکر میکردم و مسیر زندگیم

شاید من بیشتر محبوب آدمهای دور باشم

از نزدیک؟ زیادی مهربون و دلسوزم 

زودتر رسیدیم بیمارستان و زودتر پذیرش کردن 

تو اتاق ۶ نفر دیگه بودن سه اقا سه خانوم

بحث روی دوز ید بود و... همه مثل هم بودیم

و اطلاعاتشون خیلی اشتباه و ناقص بود من کمی توضیح دادم

درمورد دفع زباله

تاکی میتونن بچهاشون ببوسن یا بغل کنن؟ چون هفته دوم روز ۱۴ میتونن چند ثانیه بغل کنن ولی بوسه نه یعنی ارتباط پوستی موردی نداره

و کلا ید یه نیمه عمری داره هرروزی میگذره ضعیفتر میشه و کلا تا روز ۲۱ قطعا ما دیگه آلودگی برا ادمها و محیط نداریم اشغالهامونم همینطور

حقیقتا خوشحالم بچه ندارم

دغدغه سختی بود برا پدر مادرهای اون جمع دوتا از اقایون و دوتا از خانمها متاهل بودن من و یک اقا سینگل

پسر جوان جای پارتنری بسیار مرد خوش استایلی بودن بدنساز قد ۱۹۰ محجوب

صدامو که شنید گفت شماهنوز صداتون برنگشته؟ دکترتون کی بود؟ دکتر جراح هردومون یکی بود گفت من آواز میخوندم فکر کنید چقدر برام سخت بود سه ماه در سکوت مطلق بودن

شما تازه یه صدای ضعیفی دارید من همینم نداشتم یه سری تمرینات آواز دادن و من ازشون خواستم که اموزششون ضبط کنم داشته باشم

بعد درمورد شغلشون گفتن که اقماری هستن و از شغلم پرسید

بعد جالب اینکه تو اتاق من بستری بودن سه روز قبل من! روز ترخیص ایشون روز بستری من بود

ایشون اون دوخانم باهم بستری بودن

خلاصه گفت چیکار میکردین اون سه روز.گفتم همش تو اتاق بودم مینوشتم کار میکردم گوش میدادم فکر میکردم و تراپی هم گرفتم

خیلی خوشحال شد انگار یه کشف تازه کرده باشه چشای زمردیش برق زد که وای من خیلی به تراپی اعتقاد دارم چقدر خوب یه نفر ایقد راحت میگه تراپی گرفتم 

یکی ازخانمها گفت کاش منم همینکارو میکردم فشار روحی بدی داشت اون سه روز

گفتم من مساله ای نداشتم زیاد چون مشغول بودم یه تجربه بود

اقا هم گفت من فیلم میدیدم موزیک گوش میکردم کمی اواز تمرین میکردم و از اتاقم بیرون نمیومدم

داشت میگفت برید سمت آواز خیلی تاثیر داره روی شخصیت شما

بخصوص مایی که این بیماری رو داریم اضطراب زیادی داریم

همینجا بود نوبتم شد صدام زدن رفتم

وقتی برگشتم نوبت آقا بود یکم مکالمه اش با من ادامه داد تو تنهایی البته چون باقی رفته بودن

حس کردم انتظار داره بمونم صحبت کنیم صداش زدن نوبتش بود

ولی من نموندم حقیقتا فکرم پیش اون غریبه موند ولی نموندم که صحبت کنیم بیشتر

یا شماره ردو بدل کنیم

چونکه حوصله آدمهای جدید رو ندارم

هرچند یه دوست که این بیماری رو داره میتونه برات خیلی کمک کننده باشه درکت کنه

اما فکر کردم اینطوری بهتره دو غریبه که قرار نیست همدیگه رو ببینن دیگه ولی هم اشتراکات خوبی داشتن هم گفتگوی لذت بخشی😁

 

نوبت اسکن هسته ای

موجا موجا · موجا ·

 

دیشب از بیمارستان تماس گرفتن گفتن نوبت اسکنت شده عصر و...

اون اقا یه سری سوالات ریز ازم پرسید شبیه بازجویی

بعدم یه سری توصیه کرد در مورد موادغذایی که باید مصرف کنم

منکه کلا از دیروز صبح چیز خاصی نخوردم جز یه سالاد سزار 

دوتا کیک شکلاتی کوچیک

چایی

یک لیوان شیر

و خاکشیر

باقی همه اب میوه بوده دولیتر

جای تعجب نداره گلاب به روتون بنده همش جام تو سرویس بهداشتیه 

دیشب طولانی خوابم برد از 12ونیم تا 6صبح بدون اینکه بیدار بشم خوابم برد

این طولانی ترین خواب این مدتم بوده 

دیروز یکی از پیکها که خریدام آورد گفت هزینه پیک حساب نشده

من تعجب کردم گفتم اقا اسنپ کم کرده هزینه پیک رو مطمئنم اصلا شما نمیتونی بدون اینکه

هزینه ارسال پرداخت کنی چیزی از اسنپ شاپ یا اسنپ فود سفارش بدی 

فهمیدم این دیده من هتلم خواسته دوبل حساب کنه چقدر بعضی ها آدمهای کثیفی هستن

معمولا هم باهوش نیستن

وقتی گفت خانم من تو ادرسم اینجا که هتله گفتم بله درست گفت یعنی شما تو هتلی الان؟ گفتم بله سریع گفت هزینه ارسال حساب نشده قشنگ شاخکهام تیز شد

گفتم الان تماس میگیرم با پشتیبانی اسنپ و قبلشم سفارشمو چک کردم دیدم بله هزینه ارسال کم شده از حساب، گفتم هزینه پرداخت شده و تماس میگیرم مجدد شماهم تحویل  پذیرش بدید خرید منو.

بعد پیام داد هزینه ارسال الان پرداخت شد پیگیری نکنید! مردک حروم خور.

بااین پنجاه تومنهای اضافه گرفتن از دیگران به کجا میرسی؟ چقدر بعضی آدمها ارزونن

چون نوبت اسکنم شد عصر

با هتل صحبت کردم برای خروجم گفتن بخاطر گل روی شما میتونی بیشتر بمونی هزینه همندی😀😉

داداشی میگه مردهای خونواده من حوصله کاراداری ندارن اعصاب جزییات ندارن سعی میکنن کارشون بدن یکی انجام بده پول اضافه ترهم بدن بعد تو کلا تو انجام کارهای اداری همیشه شانس میاری همیشه کارتو باقی انجام میدن مهره مار داری تازه با هزینه کمتر😅

اینو میم هم میگفت همیشه بعضی اوقات بعضی کارهاش میگفت تو زنگ بزن که انجام بشه فوری.

صبحانه جز یک لیوان شیر و یک لیوان چایی چیزی نمیتونستم بخورم

بعد خدمات هتل گفت من از چایی هتل نیاوردم از چای کارکنان براشما آوردم چون اون تی بگ بود

گفتم هم بی کیفیت هم ممکن مضر باشه براتون بعضی توجهات ریز آدمهایی که باما هیچ نسبتی ندارن چقدر به جون آدم میشینه

گفتم که تراپی هم گرفتم؟‌دوساعت تراپی گرفتم در دو روز بیمارستانم از تراپیستم

روز دوم بعد تراپی حس بدی داشتم واقعا

پاشم وسایلم جمع و جور و مرتب کنم 

لاک بزنم 

یکم ریلکس کنم 

یه سری کارای شرکت از ۷ پیش بردم حجم نت هتلم تموم شد

روم نشد دیگه بگم اینو بیشترش کنن

ترخیص

موجا موجا · موجا ·

خوب امروز ظهر ترخیص شدم

حس آزادی از زندان رو داشتم تا نیم ساعت اول ریه هام بشدت در هوای ازاد درد میکرد و سرفه میکردم

چون سه روز تو یه زیر زمین مرطوب بودم

دیشب یکی از پرستارها صدام زد 

که چرا نیومدی شامتو برداری؟

گفتم میل ندارم

گفت داشتم از دوربین چکت میکردم امروز، اسمتو میتونم بپرسم؟

گفتم اره گفت خوشبختم 

چه خوب تو بیمارستان هم روتینتو رعایت میکردی بعد حمام

تو تمیزی اتاقت و نوشتن، قدم زدن، خوشم اومد ازت

گفتم لطف دارید

اسم بیماری خاص و کنسر میاد آدمها تعجب میکنن ااا تو هم سرطان داری؟یه نگاه حیف از رو دلسوزس میندازن

دیشب خانم اتاق بغلی میگفت یه دختر جوون دارم میشه بهم مشاوره بدی

خیلی دختر عاقلی به نظر میای تو دلم گفتم ندیدی چه دیوانگی ها در زندگیم کردم

و اینم جز گول زنک های قیافه و اداهام هست😑

برای امروز و امشب هتل رزرو کرده بودم تک نفره که داداش کنار من نباشه

ازاونجایی که انسان محبوبیم قیافه ام یادشون بود و اسم و فامیلم 

هتل گفتن هرساعتی ترخیص بشی ما پذیرشت میکنیم نمیخواد طبق قانون ساعت دو بیای!

و اینکه منم ساعت ده اینجا بودم

البته یه توضیح کاملی از شرایطم دادم که وجود من تو اتاق برا کسی مضر نیست

اما زباله های اتاق من رو با رعایت پروتوکل ها جمع اوردی کنید از سفید کننده و جوهر نمک هم تو این اتاق تا دوهفته استفاده نکنید بخاطر مواد رادیو اکتیو سلامت خدمات هتل و مسافرها

گفت خوب که گفتید موقع تحویل اتاق اینارو مجدد یادآوری کنید!

فعلا که همون چیزی شبیه بیمارستان و زندان هستم

غذاهم تافردا نباید غذای سنگین و نونی یا برنجی بخورم فقط سوپ و سالاد و باید روده ها خالی باشه برا اسکن هسته ای

منم سالاد سزار سفارش دادم که یک چهارمش بیشتر نخوردم 

امیدوارم این روزها تمام بشه